تبليغاتX
بارش

بارش

(یادداشتهای اقتصادی محمد هاشم صفار)

طي روزهاي گذشته ما شاهد نوسانات زيادي در بازار ارز كشور بوديم پس از مدتي كه بازار در محدوده 1500 تومان نوسان زد و انتظار براين بود تا در اين نرخ مدتي آرام گيرد به ناگهان افسار اين اسب چموش از دست همگان خارج گرديد و دلار به رقم 1780 تومان تبادل شد يعني طي دو روز 250 تومان ارزش آن تغيير يافت اما دليل اين تغييرات چيست . تعدادي از كارشناسان به مسائل تحريم و مباحث سياسي اشاره داشته اند اما به نظر نگارنده عامل عمده تغييرات را بايستي در بستر اقتصاد جستجو كرد حقيقت آن است كه بواسطه يارانه ها از يك طرف  درآمد جامعه افزايش يافته و طبيعتا تقاضاي آنها براي مصرف رشد نموده  و از سوي ديگر به دليل عدم حمايت از بخشهاي توليدي عرضه نتوانسته مطابق با افزايش تقاضا رشد نمايد نتيجه مازاد عرضه بر تقاضا به سمت بازارهاي وارداتي حركت نموده و تقاضا براي ارز را به صورت واقعي افزايش داده است . بخش بعدي مسئله در عملكرد بانك مركزي در انتشار پول و رشد آن طي سالهاي اخير باز مي گردد ما طي سالهاي اخير ساليانه حدود 35 تا 40 درص رشد پول داشته ايم و با توجه به نبود رشد مطلوب در توليد ملي بايستي عملكرد اين رشد را در افزايش تورم مي ديديم بنابراين تورم موجود و پنهان بود مانند فنري كه هنوز رها نشده باشد مسلما انتظارات تورمي اين فنر را به بيرون پرتاب كرد و ما شاهد نوسانات بالا در ارز گرديديم . مورد بعدي بحث واردات خدمات از جمله بيمه و مسافرت در كشور مي باشد كه همواره علي رغم حجم بالاي  آن به مانند واردات كالاها مورد كنكاش كارشناسان قرار نگرفته است . علي ايحال آنچه لازم است بانك مزكزي برنامه اي رابراي ثبات وضعيت ارزي كشور بينديشد و به اين پارامتر اقتصادي با ديد صرف سياسي نگاه نكند

نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 11:45 توسط محمدهاشم صفار| |

    آنطور كه از ضواهر امر پيداست نابساماني اين سيستم بانكي ما علي رغم تمامي وعده ها قرار نيست  به سامان گردد

حكايت از آنجا آغاز شد كه به مانند تمامي بني بشر اين ملك تصميم گرفتيم بلاجبار به سراغ سيستم بانكي برويم (اين را گفتيم كه نگوييد بابا مار گزيده دو بار از يك سوراخ گزيده نمي شه بيچاره گي است و به قول يكي از دوستان تمامي بيجاره گي ما از بدبختي مان حادث شده است چه كنيم قشر مستضعف ببخشيد آسيب پذير اين ملكيم و) خوب در منظر اول كه همه با خوش آمد گويي شرايط را برامان تحليل كردند كه اين مقدار پول سپرده گذاري كنيد تا به شما وام دهيم خوب بلاجبار(علي رغم بخشنامه بانك مركزي كه مرتبا عنوان مي كند بانكها اجازه ندارند بابت پرداخت وام مطالبه سپرده گذاري كنند) قبوا كرديم و پس از گذشت يكسال مراجعه كه گفتند اگر لازم نداري باز هم صبر كن نرخ بهره كمتر مي شود و شرايط بهتر گفتيم باشد يكسال ديگر هم  صبر مي گنيم سال دوم رفتيم ديديم همان شرايط قديم است معترض شديم گفتند چرا پارسال وام نگرفتي بخشنامه عوض شده و شرايط همان قديم است به قول مشهديها گفتيم جهنم و ضرر اين هم مال شما ديگر چه كنيم گفتند وام مي خواهي دو تا ضامن كارمند آنهم از نوع رسميش بيار(باز هم خلاف بخشنامه بانك مركزي ) و در نهايت موقع دريافت وام متوجه شديم كه 20 درصد ناقابل آنرا هم بايستي به صورت مسدود در حساب سپرده گذاري كنيم سوال كرديم اين ديگر چه صيغه اي است پاسخ دادند وام طرح تعاون  است با نرخ سود 14 درصد و شما ملزم به اين كار هستيد آمديم (اين هم خلاف تمامي بخشنامه هاي بانك مركزي كه بانكها را ملزم نموده حق ندارند بخشي از وام را بلوكه نمايند )گفتيم اين كه خلاف است گفتند ما بخشي از وام شما را مسدود نمي كنيم از شما مي خواهينم 20 درصد وامتان را بگذاريد(بلااجبار) در حساب بماند آمديدم پاي حساب و كتاب سود و بهره  ، ديديم بر اساس كل وام ما را به چوب بستد و بهره وصول نمودند در حاليكه 80 درصد وام را بيشتر به ما پرداخت نكردند . خلاصه كلام اين مثنوي هفتاد من كاغذ به قولي  مانده ايم چه كنيم

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 12:23 توسط محمدهاشم صفار| |

پس آن گاه زمین به سخن درآمد
و آدمی، خسته و تنها و اندیش ناک بر سر ِ سنگی نشسته بود پشیمان از
کردوکار خویش
و زمین ِ به سخن درآمده با او چنین می گفت
ـ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوان ِ تو، و برگ های ِ
نازک ِ تَرَّه که قاتق ِ نان کنی.
انسان گفت: ــ می دانم.
پس زمین گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و
باد، و با جوشیدن ِ چشمه ها از سنگ، و با ریزش ِ آب شاران; و با
فروغلتیدن ِ بهمنان از کوه آن گاه که سخت بی خبرت می یافتم، و
به کوس ِ تُندر و ترقه ی ِ توفان.
انسان گفت: ــ می دانم می دانم، اما چه گونه می توانستم راز ِ پیام ِ تو را
دریابم؟پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:
ــ نه خود این سهل بود، که پیام گزاران نیز اندک نبودند.
تو می دانستی که من ات به پرستنده گی عاشق ام. نیز نه به گونه ی ِ
عاشقی بخت یار، که زرخریده وار کنیزککی برای ِ تو بودم به رایِ
خویش. که تو را چندان دوست می داشتم که چون دست بر من
می گشودی تن و جان ام به هزار نغمه ی ِ خوش جواب گوی ِ تو
می شد. هم چون نوعروسی در رخت ِ زفاف، که ناله های ِ
تن آزردگی اش به ترانه ی ِ کشف و کام یاری بدل شود یا چنگی
که هر زخمه را به زیر و بَمی دل پذیر دیگرگونه جوابی گوید. ــ
آی، چه عروسی، که هر بار سربه مُهر با بستر ِ تو درآمد! (چنین
می گفت زمین.) در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا
کامیاب ات نکردم؟ کجا به دستان ِ خشونت باری که انتظار ِ
سوزان ِ نوازش ِ حاصل خیزش با من است گاوآهن در من
نهادی که خرمنی پُربار پاداش ندادم؟انسان دیگرباره گفت: ــ راز ِ پیام ات را اما چه گونه می توانستم دریابم؟
ــ می دانستی که من ات عاشقانه دوست می دارم (زمین به پاسخ ِ او
چنین گفت). می دانستی. و تو را من پیغام کردم از پس ِ پیغام به
هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می رسد.
پیغام ات کردم از پس ِ پیغام که مقام ِ تو جای گاه ِ بنده گان نیست،
که در این گستره شهریاری تو; و آن چه تو را به شهریاری
برداشت نه عنایت ِ آسمان که مهر ِ زمین است. ــ آه که مرا در آن
مرتبت ِ خاک ساری ی ِ عاشقانه، بر گستره ی ِ نامتناهی ی ِ کیهان
خوش سلطنتی بود، که سرسبز و آباد از قدرت های ِ جادوئی ی ِ
تو بودم از آن پیش که تو پادشاه ِ جان ِ من به خربنده گی
دست هابر سینه و پیشانی به خاک برنهی و مرا چنین زار به
خواری درافکنی            انسان، اندیش ناک و خسته و شرم سار، از ژرفاهای ِ درد ناله ئی کرد. و
زمین، هم ازآن گونه در سخن بود:
ــ به تمامی از آن ِ تو بودم و تسلیم ِ تو، چون چاردیواری ی ِ خانه ی ِ
کوچکی.
تو را عشق ِ من آن مایه توانائی داد که بر همه سَر شوی. دریغا، پنداری
گناهِ من همه آن بود که زیر ِ پای ِ تو بودم.!
تا از خون ِ من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم
هم چون مادری که درد ِ مکیده شدن را تا نوزاده ی ِ دامن ِ خود را
از عصاره ی ِ جان ِ خویش نوشاکی دهد.
تو را آموختم من که به جُست وجوی ِ سنگ ِ آهن و روی، سینه ی ِ
عاشق ام را بردری. و این همه از برای ِ آن بود تا تو را در نوازش ِ
پُرخشونتی که از دستان ات چشم داشتم افزاری به دست داده
باشم. اما تو روی از من برتافتی، که آهن و مس را از سنگ پاره
کُشنده تر یافتی که هابیل را در خون کشیده بود. و خاک را از
قربانیان ِ بدکنشی های ِ خویش بارور کردی.
آه، زمین ِ تنهامانده! زمین ِ رهاشده با تنهائی ی ِ خویش!
انسان زیر ِ لب گفت: ــ تقدیر چنین بود. مگر آسمان قربانی ئی
می خواست ــ نه، که مرا گورستانی می خواهد! (چنین گفت زمین).
و تو بی احساس ِ عمیق ِ سرشکسته گی چه گونه از «تقدیر» سخن
می گوئی که جز بهانه ی ِ تسلیم ِ بی همتان نیست؟
آن افسون کار به تو می آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دریغا که
اگر عشق به کار می بود هرگز ستمی در وجود نمی آمد تا به عدالتی
نابه کارانه از آن دست نیازی پدید افتد. ــ آن گاه چشمان ِ تو را بر
بسته شمشیری در کف ات می گذارد، هم از آهنی که من به تو
دادم تا تیغه ی ِ گاوآهن کنی!
اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!
دریغا ویران ِ بی حاصلی که من ام!
شب و باران در ویرانه ها به گفت وگو بودند که باد دررسید،
میانه به هم زن و پُرهیاهو.
دیری نگذشت که خلاف در ایشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سراسر ِ
خاک، و به خاموش باش های ِ پُرغریو ِ تُندر حرمت نگذاشتند.
زمین گفت: ــ اکنون به دوراهه ی ِ تفریق رسیده ایم.
تو را جز زردروئی کشیدن از بی حاصلی ی ِ خویش گزیر نیست; پس
اکنون که به تقدیر ِ فریب کار گردن نهاده ای مردانه باش!
اما مرا که ویران ِ توام هنوز در این مدار ِ سرد کار به پایان نرسیده است:
هم چون زنی عاشق که به بستر ِ معشوق ِ ازدست رفته ی ِ خویش
می خزد تا بوی ِ او را دریابد، سال همه سال به مقام ِ نخستین
بازمی آیم با اشک های ِ خاطره.
یاد ِ بهاران بر من فرود می آید بی آن که از شخمی تازه بار برگرفته باشم
و گسترش ِ ریشه ئی را در بطن ِ خود احساس کنم; و ابرها با
خس و خاری که در آغوش ام خواهند نهاد، با اشک های ِ عقیم ِ
خویش به تسلای ام خواهند کوشید.
جان ِ مرا اما تسلائی مقدر نیست:
به غیاب ِ دردناک ِ تو سلطان ِ شکسته ی ِ کهکشان ها خواهم اندیشید که
به افسون ِ پلیدی از پای درآمدی;
و ردِّ انگشتان ات را
بر تن ِ نومید ِ خویش
در خاطره ئی گریان
جُست وجو
خواهم کرد.

نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 8:22 توسط محمدهاشم صفار| |

ذهن ما مملو از اندیشه هایی است که بدانها باوری نداریموبیشتر آنچه بدان باور داریم بعضا اندیشه ای درباره آن نداریم .در بیشتر مواردعملکرد ما بازتاب اندیشه ما نیست و اندیشه ما عملکرد ما را نمی سازد
نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 9:1 توسط محمدهاشم صفار| |

مرگ را دیده‌ام من.
...
در دیداری غمناک، من مرگ را به دست
سوده‌ام.

من مرگ را زیسته‌ام
با آوازی غمناک
غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده.

آه، بگذاریدم! بگذاریدم!
اگر مرگ
همه آن لحظه‌ی آشناست که ساعتِ سُرخ
از تپش بازمانَد.
و شمعی ــ که به رهگذارِ باد ــ
میانِ نبودن و بودن
درنگی نمی‌کند،
خوشا آن دَم که زن‌وار
با شادترین نیازِ تنم به آغوش‌اش کشم
تا قلب
به کاهلی از کار
باز مانَد.
و نگاهِ چشم
به خالی‌های جاودانه
بر دوخته
و تن
عاطل!

دردا
دردا که مرگ
نه مُردنِ شمع و
نه بازماندنِ ساعت است،
نه استراحتِ آغوشِ زنی
که در رجعتِ جاودانه
بازش یابی،
نه لیموی پُر آبی که می‌مَکی
تا آنچه به دورافکندنی‌ست
تفاله‌یی بیش
نباشد:

تجربه‌یی‌ست
غم‌انگیز
غم‌انگیز
به سال‌ها و به سال‌ها و به سال‌ها...
وقتی که گِرداگِردِ تو را مردگانی زیبا فراگرفته‌اند
یا محتضرانی آشنا
که تو را بدیشان بسته‌اند
با زنجیرهای رسمیِ شناسنامه‌ها
و اوراقِ هویت
و کاغذهایی
که از بسیاریِ تمبرها و مُهرها
و مرکّبی که به خوردِشان رفته است
سنگین شده است ــ

وقتی که به پیرامنِ تو
چانه‌ها
دمی از جنبش بازنمی‌مانَد
بی آنکه از تمامیِ صداها
یک صدا
آشنای تو باشد، ــ

وقتی که دردها
از حسادت‌های حقیر
برنمی‌گذرد
و پرسش‌ها همه
در محورِ روده‌هاست...

آری، مرگ
انتظاری خوف‌انگیز است؛
انتظاری
که بی‌رحمانه به طول می‌انجامد.
مسخی‌ست دردناک
که مسیح را
شمشیر به کف می‌گذارد
در کوچه‌های شایعه
تا به دفاع از عصمتِ مادرِ خویش
برخیزد،
و بودا را
با فریادهای شوق و شورِ هلهله‌ها
تا به لباسِ مقدسِ سربازی درآید،
یا دیوژن را
با یقه‌ی شکسته و کفشِ برقی،
تا مجلس را به قدومِ خویش مزین کند
در ضیافتِ شامِ اسکندر.



من مرگ را زیسته‌ام
با آوازی غمناک
غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده....See More
نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 11:8 توسط محمدهاشم صفار| |

اقتصاد ایران همچنان در گیر و دار دور باطل فقر و توسعه نیافتگی است از یک طرف با بدنه متورم و ناکارآمد دولتی خود دست به گریبان است و تک محصولی بودن به نفت  و از طرف دیگر بخش خصوصی به ظاهر مستقلی که به نظر نمی رسد جامعه را به سرانجام مقصود راهنمود باشد تنها فرصتی شده است تارانتها را پر رنگ نموده عملياتي كرده و  عده ای را به کام برساند و فرصتها را بسوزاند . حکایت ، وضعیت سیستم بانکی دراین ملک است که چون قطار اشتران بی ساربان به هر سوی روان است و مشخص نیست در شرایطی که جامعه از ساختارهای مطلوب تولید بر خوردار نیست و ركود بر آن خيمه انداخته اين گسترش تعدادي انواع بانكها و صندوقها كه به نظر نمي رسد جز دست به دست كردن پول از عهده كار ديگري بر آيند تا چه حد مورد نياز جامعه است . البته به قول نوشتارهاي اقتصادي اگر در فعاليتي حاشيه سود بالا نباشد كسي به دنبال آن نيست و گزارشات مالي بانكي نشان مي دهد كه سود در اين بخش همچنان يكه تاز است 

سود خالص بانك ملت پس از كسر ماليات در پايان سال ۱۳۸۹، ۶۵۸ ميليارد تومان ،بانك تجارت، ۴۴۷ ميليارد ، صادرات ۷۳۹ ميليارد تومان ، پارسيان ۵۲۴ ميليارد، اقتصاد نوين ۳۱۴ميليارد ، كار افرين ۱۹۶ميليارد و پاسارگاد ۵۹۲ ميليارد تومان بوده است در حاليكه در سال ۱۳۸۸ سود اين بانكها به ترتيب ۳۷۶، ۳۰۱، ۳۸۱، ۲۰۳، ۱۶۷و ۳۳۷ ميليارد تومان شده بود . براستي آيا در بخش توليد نيز يك چنين ارقام نجومي حاكم است !؟

 اما اين سود به چه قيمتي و چگونه به دست مي ايد و نهايتا چگونه عملكرد آن مي تواند ساختارهاي اقتصاد و توليدي كشور را به شكل موجهاي تورمي ، ورشكستگي بخش توليد و يا توزيع ناعادلانه درامدها در هم بريزد پرسشي است كه نمي توان از كنار آن آسوده گذشت . 

نوشته شده در سه شنبه 28 تیر1390ساعت 13:47 توسط محمدهاشم صفار| |

در نيست/ راه نيست

شب نيست/ ماه نيست

نه روز و نه آفتاب،

ما بيرون ِ زمان ايستاده‌ايم

با دشنه‌ی تلخي/ در گُرده‌های ِمان

هيچ‌کس/ با هيچ‌کس سخن نمي‌گويد

که خاموشي

به هزار زبان در سخن است

در مرده‌گان ِ خويش

نظر مي‌بنديم/ با طرح ِ خنده‌يي

و نوبت ِ خود را انتظار مي‌کشيم

بي‌هيچ خنده‌يي!

(احمد شاملو)


نوشته شده در چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 9:7 توسط محمدهاشم صفار| |

حكايت سيستم بانكي در كشور ما موضوع غريبي است و كلافي سر در گم و پيچيده كه نمي توان به راحتي از آن داد سخنران راند و علي رغم شبكه گسترده و به ظاهر رقابتي تنها چيزي كه در آن مشاهد نمي شود كمك به حركت توسعه اقتصادي كشور و توزيع درآمد است  . البته سيستم بانكي نيز استدلالهاي خاص خود را دارد كه بايستي به دنبال سود باشدو مسلما سود در اعطاي اعتبار به بخش توليد نيست .سود در اعطاي وام به محرومين نيز حاصل نمي گردد و در اين ميان اگرچه دولتمردان نرخ سود را با فشارپايين آورده اند سيستم بانكي راهكار خاص خود را پيشه كرده است و در مقابل اعطاي وام از متقاصيان مطالبه سپرده گذاري مي كند و در اين ميان مشخص است كه چه كساني ويا گروه هاي از جامعه  توان يك چنين بده بستاني را با سيستم بانكي دارند

اما اين تمام موضوع و مسئله سيستم بانكي نيست تخصيص اعتبارات بانكي به سمت اغنيا و داندگان وثيقه هاي ملكي ويا دارندگان اعتبار (آنچه بانكها در مقابل اعطاي وام مطالبه مي كنند) به تدريج شكاف فقر و درآمد را در جامعه گسترده مي كند به خصوص اگر در متن جامعه با نرخهاي بالاي تورم مواجه باشيم اين شگاف روزافزون مي گردد و در نهايت عده اي به نان شب محتاج مي گردند و تعدادي نمي دانند تفريحاتشان را در كدام جزيره سپري كنند

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت 11:21 توسط محمدهاشم صفار| |

نمي دانم تا حالا چند بار با اين قبيل كلمات و عبارت برخورد كرده ايد .بياييد بومي سازي كنيم ، ما بايد فرضيها و تئوريهاي آنطرف آب را بر مبناي شرايط خودمان بومي سازي كنيم . اين فرهنگ اين فلسفه به كار ما نمي آيد و منطبق بر روحيات و... ما نيست .محيط جامعه ما ظرف مناسب براي كاربرد تئوريهاي آنطرف آب نيست و .......

 آري اين جملات را مي شد در سالهاي دهه ۷۰ در تمامي سمينارها و جلسات شنيد و به دنبال آن شاهد كف زدنها ي حضار بود هنوز نيز از اين قبيل مباحث در جامعه بيشمار است  ما به دنبال مديريت ايراني و اقتصاد ايراني بوديم اما درنهايت چه كرده ايم تئوريها و فرضيات تحليل شده علمي را گرفته ايم و نتيجه گيريهاي خاص خود را از آن اقنباس كرده ايم وهر جا ديده ايم اين فرضيه و يا نتايج آن مطابق با شرايط روحي خودمان نبوده در تضاد با افكارمان بوده و يا خوشمان نيامده  آنرا حذف كرده و از اعتبار انداخته ايم  و در نهايت از اين ميان شير بي يال و دم و اشكمي را بيرون آورده ايم كه به همه چيز شبيه است جز يك كار و روش علمي

ما حداقل حاضر نشديم  اين پيش فرض ساده را قبول كنيم كه آخر مگر مبناي اين تئوريها و فرضيات آنطرف آب چيزي جز تحليل و مكتوب كردن رفتارهاي آدميان در مقابل مسائل و حوادث است .به عنوان مثال رفتار انسان به عنوان يك موجود اقتصادي كه به دنبال منافع و مضار خود مي گردد در اين دو سوي آب مگر چه مقدار با هم متفاوت است و آيا مگر اقتصاد جز تخصيص منابع و قرار دادن هر چيز در جاي خود موضوع ديگري را مطرح مي كند كه همگان به دنبال بومي و غير بومي خواندن آن افتاده ايم و در ميان دانسته و ندانسته تيشه به ريشه هر چه مبناي علمي است مي زنيم

البته در اين شيوه امتيازات خاصي متبلور است از آن جمله كه كمتر كسي در جايگاه يك كارشناس اهل فن مي تواند به من مدير كار خراب كن خرده بگيرد و شيوه ما را به زير سوال ببرد در مقابل تنها يك جواب براي او و امثال ايشان كافيست ما مسئله را بومي كرده ايم و در شرايط فعلي اين مملكت بهتر از اين نمي شد كار را پيش برد و در نهايت اينكه شما دركي از آنچه ما حس مي كنيم نداريد .

نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت 9:52 توسط محمدهاشم صفار| |

شب آرامي بود

مي روم در ايوان، تا بپرسم از خود

زندگي يعني چه؟

مادرم سيني چايي در دست

گل لبخندي چيد ،هديه اش داد به من

خواهرم تكه ناني آورد ، آمد آنجا

لب پاشويه نشست

پدرم دفتر شعري آورد، تكيه بر پشتي داد

شعر زيبايي خواند ، و مرا برد، به آرامش زيباي يقين

:با خودم مي گفتم

زندگي، راز بزرگي است كه در ما جاريست

زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنيا جاريست

زندگي ، آبتني كردن در اين رود است

وقت رفتن به همان عرياني؛ كه به هنگام ورود آمده ايم

دست ما در كف اين رود به دنبال چه مي گردد؟

!!!هيچ

زندگي ، وزن نگاهي است كه در خاطره ها مي ماند

شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري

شعله گرمي اميد تو را، خواهد كشت

زندگي درك همين اكنون است

زندگي شوق رسيدن به همان

فردايي است، كه نخواهد آمد

تو نه در ديروزي، و نه در فردايي

ظرف امروز، پر از بودن توست

شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي

آخرين فرصت همراهي با، اميد است

زندگي ياد غريبي است كه در سينه خاك

به جا مي ماند



زندگي ، سبزترين آيه ، در انديشه برگ

زندگي، خاطر دريايي يك قطره، در آرامش رود

زندگي، حس شكوفايي يك مزرعه، در باور بذر

زندگي، باور درياست در انديشه ماهي، در تنگ

زندگي، ترجمه روشن خاك است، در آيينه عشق

زندگي، فهم نفهميدن هاست

زندگي، پنجره اي باز، به دنياي وجود

تا كه اين پنجره باز است، جهاني با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازي اين پنجره را دريابيم

در نبنديم به نور، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم

پرده از ساحت دل برگيريم

رو به اين پنجره، با شوق، سلامي بكنيم

زندگي، رسم پذيرايي از تقدير است

وزن خوشبختي من، وزن رضايتمندي ست

زندگي، شايد شعر پدرم بود كه خواند

چاي مادر، كه مرا گرم نمود

نان خواهر، كه به ماهي ها داد

زندگي شايد آن لبخندي ست، كه دريغش كرديم

زندگي زمزمه پاك حيات ست ، ميان دو سكوت

زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست

من دلم مي خواهد

قدر اين خاطره را دريابيم.


زنده ياد سهراب سپهري

نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 8:31 توسط محمدهاشم صفار| |

يكي از مسائلي كه هفته گذشته مطبوعاتي به شدت به آن پرداخته بودن موضوع آمار و ارقام اشتغال و بيكاري در جامعه بود . از موضوع صحت امار ،مفروضات تعريفي ،درست بودن و يا نبودن آن كه بگذريم اين پرسش مطرح مي گرددد كه مگر آمار و ارقام چه هستند و چه را بازگو مي كنند كه همه به دست و پا افتاده اند تا وجود و يا عدم وجود آنرا به خود نسبت دهند .

و چرا بايستي عملكرد يك سازمان و دولت را مستند كنيم به اعداد و ارقامي كه شايد نتواند پرده از بساري واقعيتها بر دارد و حقايق را روشن كند و در نهايت عزم ما را براي بهبود و يا در صورت لزو م حل آن برانگيزاند . آيا به صرف بالا رفتن آمار اشتغال آنهم در بخش خدمات كاذب مي توان احساس غرور كرد و مشكلات امروز را به فردا انداخت .چه ميزان از انرژي جامعه به جاي انكه صرف تحليل مسائل شود بايستي صرفا صرف اظهار آماري مسائل گردد. چرا به اين ضرب المثل قديمي اكتفا نكنيم  كه مشك آن است كه خود ببويد نه آنكه عطار بگويد . و در نهايت اينكه چرا نمي آييم به جاي تكيه به آمار  از آمار به عناون چراغي كه فراروي ما را روشن كند سود جوييم.  

آندورلنگ در اين خصوص ميگويد : بعضي افراد امار را چنان به كار مي گيرند كه مرد مست تير چراغ را ، نه براي استفاده از روشنايي آن بلكه براي تكيه به آن

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 16:4 توسط محمدهاشم صفار| |

اين روزها موضوع نرخ ارز مسئله روز شده است و افزايش و كاهش آن براي خودش موافقين و مخالفيني رديف كرده است . البته اينجانب قصد آنرا ندارم كه به اين موضوع بپردازم ولي امروز داشتم نيم نگاهي مي كردم به اظهار نظرهاي مختلفي كه در اين خصوص شده  و جالب است برايتان بگويم ۸۰درصد اظهار كنندگان مسئله اگرچه به اتفاق دستي بر بازار داشتند ولي به نظر نمي رسيد تحصيل كرده اقتصاد باشند و يا اينكه در حيطه علم اقتصاد غوري كرده و صاحب قلم باشند ،بماند از اينكه بعضي ها در همان قدم اول طرف مخالف رابه كج فهمي متهم كرده و حرفهاي او را ياوه ناميده اند و دفتر موضوع را به نقل خود بسته بودند .(نمي دانم اين مسئله احترام به طرف مقابل چه زماني قرار است در اين مملكت نهادينه شود ) يادش بخير در جلسه اي كه به افتخاراستادي دكتر تمدن در دانشكده اقتصاد دانشگاه تهران برگزار شد شخصي سوال كرد كه چرا استاد با وجود اين هه دانش آموخته اقتصاد چرخ اقتصاد كشود نمي چرخد . استاد جواب داد چون چرخ اقتصاد در دست آنان نيست .
نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 15:35 توسط محمدهاشم صفار| |

اين روزها از گوشه و كنار مطبوعات كشور موضوعات جالبي مطرح مي گردد از يك سو با صحبتهاي رئيس كل بانك مركزي مواجه مي شويم كه از تست بازار ارز صحبت مي كند و از سوي ديگر صحبتهايي مي شنويم كه اجاره خانه ها نيز مشمول كنترل تعزيرات گرديد. بله درست شنيديد گويا امسال قرارنيست اجاره ها بيش از ۹ درصد افزايش يابد .(گوش شيطون كر) حال اين كار با چه مكانيسمي صورت مي گيرد و خاطيان چگونه شناسايي و كنترل مي شوند و در نهايت چه بلايي بر سر مستاجر بيچاره مي آيد معلوم نيست .

نمي دانم از تجربه كنترل قيمت ميوه و سبزي جات چه نتيجه اي گرفتيم كه حالا به دنبال همان نتايج در بازار مسكن مي گرديم ،گويا فراموش كرده ايم در همين چند سال قبل ابتدا مي خواستيم كل بساط سازمان بازرسي و نظارت بر قيمت را بر چينيم . و حالا تصميم داريم آنرا به همه جا و همه چيز سرايت دهيم . بلاخره ما اقتصاد خونده ها نفهميديم اين دست نامرئي آدام اسميت مي تواند كاري بكند يا نه . اگر نمي توند بگوييد درس و كلاس دانشكده هاي اقتصاد را هم تعطيل كنند تا تكليف ما هم روشن شود . خوب از جنبه طنز موضوع كه بگذريم تنها يك سوال پيش مي آيد همانطور كه مطلع هستيد نرخ رهن خانه فعلا در اصطلاح صدي ۳ مي باشد حال  اگر صحبخانه ها به استناد نرخ سود بانكي بخواهند مبلغ وديعه را بر آن اساس دريافت كنند يعني صدي يك آنوقت  چه بر سر مستاجر بيچاره خواهد آمد .

 يكي لطف كنه به گوش اين دولتمردان برساند كه بابا ما مستاجر ها  رو بيخيال ،بگذار زندگيمان را بكنيم

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 15:14 توسط محمدهاشم صفار| |

***بی تو من زنده نمانم***

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده بخونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی
چون در خانه ببستم ،
دگر از پای نشستم ،
گوئیا زلزله آمد ،
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من ؟
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل ،
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدائی ؟
نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم .....
 
(شعر كوچه از فريدون مشيري در وب موجود است)
نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 13:21 توسط محمدهاشم صفار| |

ژاک دِریدا (به فرانسوی: Jacques Derrida) (۱۵ ژوئیه ۱۹۳۰ - ۸ اکتبر ۲۰۰۴) فیلسوف الجزایری‌تبار فرانسوی و پدیدآورندهٔ فلسفهٔ ساختارشکنی است. تئوری‌های وی در فلسفه پست مدرن و نقد ادبی تأثیر فراوانی گذاشت.

دریدا این باور ساختارگرایان را که معنا در ذات متن است، رد می کند. او نمی پذیرد که واژگان حامل و بارور معنایند. بلکه بر آن است که، واژگان تنها به واژگان دیگر اشاره دارند.

وي معتقد است كه بايد سعي كنيم تضادهايي نظير ذات/روح ، كذب/ صدق، جسم / جان ، متن/ معنا، بيروني/ دروني ، نمود/بود  و غيره را كه از رهگذر آنها عادت به انديشيدن كرده ايم و تضمين كننده بقاي متافيزيكي در فرآيند تفكر ما هستند درهم شكنيم . ژاك دريدا در رويكرد واسازي به سيستم مي نگرد و چگونگي ساخت آنرا وارسي مي كند تا معلوم دارد كه زاويه ها و يا سنگ هاي پايه كدام است تا چنانچه انها را جابه جا كند ازاقتدار سيستم كاسته شودوي در حقيقت بن فكني و ساختار زدايي را به ما مي اموزد وعنوان مي كند ،در واسازي بايستي  به متن توجه مي شود تا بوسيله معيارهاي خودش رد شود

نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 12:42 توسط محمدهاشم صفار| |

حكايت از اينجا شروع شد كه براي يك مورد اورژانسي نيازآمدكه با ۱۱۸ تماس بگيرم و از آنها يك شماره دريافت كنم خوب تماس برقرار شد و ما منتظر يك نفر پاسخو به دردمان كه ديديدم نه به اين زوديها مثل اينكه كسي پشت خط نمي آيد و به قول معرف طرف برامان قبل از رفع دردمان تجويز گوش كردن ۲ دقيقه اي پيامهاي تبليقاتي را مناسب ديده است  (حال تصور بفرماييد طرف مقابل در به در به دنبال شماره امداد و كمك است بايد گوش بسپارد به تبليغات فلان صندوق و يا جوايز فلان بانك )لاجرم با همه شتابي كه داشتم به  توفيق اجباري گوش سپرديم و بد و بيراه گفتيم به آسمان و زمين كه اخه مگر تو اين سيستم هم ... . علي ايحال بعد از رفع مشگل روزانه دوباره تماس گرفتيم و جويا مسئله ،فرمودند سازمان قرار داد با شركتهاي تبليغاتي بسته و در مدتي كه مخاطبان منتظر هستند برايشان موارد آنها را تبليغ مي كنيم (و البته تو خود حديث مفصل بخوان كه لازمه درامد بيشتر از اين ناحيه چه مي باشد حتما ۱ دقيقه پشت خط هر كس بايد باشد ) گفتم آخر اين وسط حق و حقوق افراد چه مي شود فرضا كه من علاقه اي به شنيدن تبليغ نداشته باشم و يا اينكه نياز فوري به كمك داشته باشم .

گفتند نمي شود، اين از آن خدماتي است كه حتما بايستي با هم نوش جان و يا كوفت جان كرد.

نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 11:46 توسط محمدهاشم صفار| |

  

 عاشقان سرشکسته گذشتند،

شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.

و کوچه ها

بی زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان شکسته گذشتند،

خسته      بر اسبان تشریح،

و لته های بی رنگ غروری

نگونسار      بر نیزه های شان.

تو را چه سود    فخر به فلک بر فروختن

هنگامی که   هر غبار راه نفرین شده نفرینت می کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت که با یاس ها

                  به داس سخن گفته ای.

آنجا که قدم بر نهاده باشی گیاه

      از رستن تن می زند چرا که تو

تقوای خاک و آب را  هرگز

باور نداشتی 

فغان! که سرگذشت ما

سرود بی اعتقاد سربازان تو بود

که از فتح قلعه روسپیان     باز می آمدند.

باش تا نفرین شب از تو چه سازد،

که مادران سیاهپوش ـ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ـ

هنوز از سجاده ها

                        سر بر نگرفته اند!

نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 11:6 توسط محمدهاشم صفار| |

کارل هاینریش مارکس (به آلمانی: Karl Heinrich Marx) (زاده ۵ مه ۱۸۱۸ در تریر، پروس - درگذشته ۱۴ مارس ۱۸۸۳ در لندن، انگلستان) متفکر انقلابی، فیلسوف، جامعه‌شناس، تاریخ‌دان، اقتصاددان آلمانی و از تاثیرگذارترین اندیشمندان تمام اعصار است.[۱][۲][۳] او به همراه فردریش انگلس، مانیفست کمونیست[۴] (۱۸۴۸) که مشهورترین رساله تاریخ جنبش سوسیالیستی می‌باشد را منتشر کرد. مارکس همچنین مولف «سرمایه» مهم‌ترین کتاب این جنبش است. این آثار به همراه سایر تالیفات او و انگلس، بنیان و جوهره اصلی تفکر مارکسیسم را تشکیل می‌دهد.[۱] «تاریخ همهٔ جوامع تا کنون، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است.» از جمله مشهورترین جملات مارکس درباره تاریخ است که در خط اول مانیفست کمونیست خلاصه شده‌است‌.

نام ماركس نه يگانه نام است و نه مهمترين اما يك صداي نقادانه است . ماركس عقيده داشت كه فلاسفه جهان را تفسير مي كنند حال آنكه  وظيفه ما نه تفسير جهان بلكه تغيير آن است .طبيعت انسانها به شرايط مادي وابسته است و اين شرايط است كه شيوه توليدشان را تعيين مي كند .

سوسياليسم اعلام استمرار انقلاب و حكومت پرولتارياست و اين شرايط گذار به سوي القاء تمايزات طبقاتي بطور كلي و الغاء همه مناسبات توليدي است كه بر اين تمايز مستقر است. ماركس در خصوص دولت مي گويد ، همه اختلافات پيشين ماشين دولت را تكميل كردند و حال آنكه بايستي آنرا در هم شكست. مانيفيست دو شرط عمده پيروزي انقلاب پرولتري را در ساماندهي و نيز آگاهي طبقاتي طبقه كارگر اعلام كرد .ماركس در كهنسالي به اين دريافت رسيد كه موضوع آگاهي طبقاتي طبقه گارگران به اين سادگي ها نيست .

مانيفيست با اين جمله احساساتي و كوبنده ماركس پايان مي يابد: بگذار طبقات حاكم از انقلاب كمونيستي بر خود بلزند پرولترها در اين انقلاب هيچ چيز جز زنجيرهاي خود را از دست نمي دهند ، ولي جهاني را به دست مي آورند

نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 16:42 توسط محمدهاشم صفار| |

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (به آلمانی: Georg Wilhelm Friedrich Hegel) (۱۷۷۰-۱۸۳۱) فیلسوفی آلمانی  هگل در ۲۷ اوت ۱۷۷۰ میلادی در اشتوتگارت، واقع در جنوب غربی آلمان، به دنیا آمد.

وبه اعتقاد هگل ،حقيقت آن چيزي است كه عقلاني باشد. واژه ديالكتيك بدين معني است كه يك قضيه دربرابر قضيه ديگر قرارميگيرد و در نتيجه اين برخورد قضيه سومي پديدار مي شود كه پيوند دهنده حقيقت نهفته در هر يك از قضاياي اوليه است . منظور هگل صرفا اين نيست كه تغييرات تاريخ ناشي از تضادها هستند در نظر هگل ديالكتيك بايد قانون منطق باشد. به بيان كوتاه ديالكتيك مكلانيسمي است كه انديشه به وسيله آن خود را به حركت در مي آورد و يا راهي است كه در آن عقل پيش ازپيش خود را در رشته اي از قضايا تجسم مي يابد كه هيچ يك حقيقت كامل نيست بلكه هر كدام در برگيرنده بخشي از حقيقت و اندازه اي از خطاست .

به نظر هگل سه مرحله در فرايند حركت عقل در جريان تاريخ و طبيعت وجود دارد ( تز ،آنتي تز و سنتز)بر اين اساس هر قضيه اي كه بيان شود هيچگاه در بردارنده كل حقيقت نيست و به همين دليل بلافاصله از درونش متضاد آن نمودار مي گردد . ميان اين دو خاصيت جنبه هايي از كشمكش به وجود مي آيد و اين فراين آنقدر تكرار مي شود تا همه تضادها رفع گردد . به عقيده هگل اين خصوصيت انديشه  وتضاد آرا است كه تحريك تاريخي به وجود مي آورد  

 

نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 17:27 توسط محمدهاشم صفار| |

امروز داشتم برای چندمین بار داستانرا مرور می کردم (متن داستان در وب هست) فکر می کنم نویسنده در میانه داستان دچار یک دوگانگی شده ابتدا با این دید که صفات به ذات برمی گرددو ذات کثیف مسبب آلودگی است داستان را جلو برده و در پایان داستان از خواننده می خواهد که به پاکی ذات ایمان بیاورد. در این بین مشخص نیست  اگر قرار باشه مرکز به وجود امدن کرم خود هسته باشه انوقت چه طور می شود امید داشت که شلیل به کرم الوده نشود . 
نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 9:43 توسط محمدهاشم صفار| |