بارش
(یادداشتهای اقتصادی محمد هاشم صفار)
حكايت از آنجا آغاز شد كه به مانند تمامي بني بشر اين ملك تصميم گرفتيم بلاجبار به سراغ سيستم بانكي برويم (اين را گفتيم كه نگوييد بابا مار گزيده دو بار از يك سوراخ گزيده نمي شه بيچاره گي است و به قول يكي از دوستان تمامي بيجاره گي ما از بدبختي مان حادث شده است چه كنيم قشر مستضعف ببخشيد آسيب پذير اين ملكيم و) خوب در منظر اول كه همه با خوش آمد گويي شرايط را برامان تحليل كردند كه اين مقدار پول سپرده گذاري كنيد تا به شما وام دهيم خوب بلاجبار(علي رغم بخشنامه بانك مركزي كه مرتبا عنوان مي كند بانكها اجازه ندارند بابت پرداخت وام مطالبه سپرده گذاري كنند) قبوا كرديم و پس از گذشت يكسال مراجعه كه گفتند اگر لازم نداري باز هم صبر كن نرخ بهره كمتر مي شود و شرايط بهتر گفتيم باشد يكسال ديگر هم صبر مي گنيم سال دوم رفتيم ديديم همان شرايط قديم است معترض شديم گفتند چرا پارسال وام نگرفتي بخشنامه عوض شده و شرايط همان قديم است به قول مشهديها گفتيم جهنم و ضرر اين هم مال شما ديگر چه كنيم گفتند وام مي خواهي دو تا ضامن كارمند آنهم از نوع رسميش بيار(باز هم خلاف بخشنامه بانك مركزي ) و در نهايت موقع دريافت وام متوجه شديم كه 20 درصد ناقابل آنرا هم بايستي به صورت مسدود در حساب سپرده گذاري كنيم سوال كرديم اين ديگر چه صيغه اي است پاسخ دادند وام طرح تعاون است با نرخ سود 14 درصد و شما ملزم به اين كار هستيد آمديم (اين هم خلاف تمامي بخشنامه هاي بانك مركزي كه بانكها را ملزم نموده حق ندارند بخشي از وام را بلوكه نمايند )گفتيم اين كه خلاف است گفتند ما بخشي از وام شما را مسدود نمي كنيم از شما مي خواهينم 20 درصد وامتان را بگذاريد(بلااجبار) در حساب بماند آمديدم پاي حساب و كتاب سود و بهره ، ديديم بر اساس كل وام ما را به چوب بستد و بهره وصول نمودند در حاليكه 80 درصد وام را بيشتر به ما پرداخت نكردند . خلاصه كلام اين مثنوي هفتاد من كاغذ به قولي مانده ايم چه كنيم
سود خالص بانك ملت پس از كسر ماليات در پايان سال ۱۳۸۹، ۶۵۸ ميليارد تومان ،بانك تجارت، ۴۴۷ ميليارد ، صادرات ۷۳۹ ميليارد تومان ، پارسيان ۵۲۴ ميليارد، اقتصاد نوين ۳۱۴ميليارد ، كار افرين ۱۹۶ميليارد و پاسارگاد ۵۹۲ ميليارد تومان بوده است در حاليكه در سال ۱۳۸۸ سود اين بانكها به ترتيب ۳۷۶، ۳۰۱، ۳۸۱، ۲۰۳، ۱۶۷و ۳۳۷ ميليارد تومان شده بود . براستي آيا در بخش توليد نيز يك چنين ارقام نجومي حاكم است !؟ اما اين سود به چه قيمتي و چگونه به دست مي ايد و نهايتا چگونه عملكرد آن مي تواند ساختارهاي اقتصاد و توليدي كشور را به شكل موجهاي تورمي ، ورشكستگي بخش توليد و يا توزيع ناعادلانه درامدها در هم بريزد پرسشي است كه نمي توان از كنار آن آسوده گذشت . در نيست/ راه نيست شب نيست/ ماه نيست نه روز و نه آفتاب، ما بيرون ِ زمان ايستادهايم با دشنهی تلخي/ در گُردههای ِمان هيچکس/ با هيچکس سخن نميگويد که خاموشي به هزار زبان در سخن است در مردهگان ِ خويش نظر ميبنديم/ با طرح ِ خندهيي و نوبت ِ خود را انتظار ميکشيم بيهيچ خندهيي! اما اين تمام موضوع و مسئله سيستم بانكي نيست تخصيص اعتبارات بانكي به سمت اغنيا و داندگان وثيقه هاي ملكي ويا دارندگان اعتبار (آنچه بانكها در مقابل اعطاي وام مطالبه مي كنند) به تدريج شكاف فقر و درآمد را در جامعه گسترده مي كند به خصوص اگر در متن جامعه با نرخهاي بالاي تورم مواجه باشيم اين شگاف روزافزون مي گردد و در نهايت عده اي به نان شب محتاج مي گردند و تعدادي نمي دانند تفريحاتشان را در كدام جزيره سپري كنند آري اين جملات را مي شد در سالهاي دهه ۷۰ در تمامي سمينارها و جلسات شنيد و به دنبال آن شاهد كف زدنها ي حضار بود هنوز نيز از اين قبيل مباحث در جامعه بيشمار است ما به دنبال مديريت ايراني و اقتصاد ايراني بوديم اما درنهايت چه كرده ايم تئوريها و فرضيات تحليل شده علمي را گرفته ايم و نتيجه گيريهاي خاص خود را از آن اقنباس كرده ايم وهر جا ديده ايم اين فرضيه و يا نتايج آن مطابق با شرايط روحي خودمان نبوده در تضاد با افكارمان بوده و يا خوشمان نيامده آنرا حذف كرده و از اعتبار انداخته ايم و در نهايت از اين ميان شير بي يال و دم و اشكمي را بيرون آورده ايم كه به همه چيز شبيه است جز يك كار و روش علمي ما حداقل حاضر نشديم اين پيش فرض ساده را قبول كنيم كه آخر مگر مبناي اين تئوريها و فرضيات آنطرف آب چيزي جز تحليل و مكتوب كردن رفتارهاي آدميان در مقابل مسائل و حوادث است .به عنوان مثال رفتار انسان به عنوان يك موجود اقتصادي كه به دنبال منافع و مضار خود مي گردد در اين دو سوي آب مگر چه مقدار با هم متفاوت است و آيا مگر اقتصاد جز تخصيص منابع و قرار دادن هر چيز در جاي خود موضوع ديگري را مطرح مي كند كه همگان به دنبال بومي و غير بومي خواندن آن افتاده ايم و در ميان دانسته و ندانسته تيشه به ريشه هر چه مبناي علمي است مي زنيم البته در اين شيوه امتيازات خاصي متبلور است از آن جمله كه كمتر كسي در جايگاه يك كارشناس اهل فن مي تواند به من مدير كار خراب كن خرده بگيرد و شيوه ما را به زير سوال ببرد در مقابل تنها يك جواب براي او و امثال ايشان كافيست ما مسئله را بومي كرده ايم و در شرايط فعلي اين مملكت بهتر از اين نمي شد كار را پيش برد و در نهايت اينكه شما دركي از آنچه ما حس مي كنيم نداريد . شب آرامي بود و چرا بايستي عملكرد يك سازمان و دولت را مستند كنيم به اعداد و ارقامي كه شايد نتواند پرده از بساري واقعيتها بر دارد و حقايق را روشن كند و در نهايت عزم ما را براي بهبود و يا در صورت لزو م حل آن برانگيزاند . آيا به صرف بالا رفتن آمار اشتغال آنهم در بخش خدمات كاذب مي توان احساس غرور كرد و مشكلات امروز را به فردا انداخت .چه ميزان از انرژي جامعه به جاي انكه صرف تحليل مسائل شود بايستي صرفا صرف اظهار آماري مسائل گردد. چرا به اين ضرب المثل قديمي اكتفا نكنيم كه مشك آن است كه خود ببويد نه آنكه عطار بگويد . و در نهايت اينكه چرا نمي آييم به جاي تكيه به آمار از آمار به عناون چراغي كه فراروي ما را روشن كند سود جوييم. آندورلنگ در اين خصوص ميگويد : بعضي افراد امار را چنان به كار مي گيرند كه مرد مست تير چراغ را ، نه براي استفاده از روشنايي آن بلكه براي تكيه به آن نمي دانم از تجربه كنترل قيمت ميوه و سبزي جات چه نتيجه اي گرفتيم كه حالا به دنبال همان نتايج در بازار مسكن مي گرديم ،گويا فراموش كرده ايم در همين چند سال قبل ابتدا مي خواستيم كل بساط سازمان بازرسي و نظارت بر قيمت را بر چينيم . و حالا تصميم داريم آنرا به همه جا و همه چيز سرايت دهيم . بلاخره ما اقتصاد خونده ها نفهميديم اين دست نامرئي آدام اسميت مي تواند كاري بكند يا نه . اگر نمي توند بگوييد درس و كلاس دانشكده هاي اقتصاد را هم تعطيل كنند تا تكليف ما هم روشن شود . خوب از جنبه طنز موضوع كه بگذريم تنها يك سوال پيش مي آيد همانطور كه مطلع هستيد نرخ رهن خانه فعلا در اصطلاح صدي ۳ مي باشد حال اگر صحبخانه ها به استناد نرخ سود بانكي بخواهند مبلغ وديعه را بر آن اساس دريافت كنند يعني صدي يك آنوقت چه بر سر مستاجر بيچاره خواهد آمد . يكي لطف كنه به گوش اين دولتمردان برساند كه بابا ما مستاجر ها رو بيخيال ،بگذار زندگيمان را بكنيم ژاک دِریدا (به فرانسوی: Jacques Derrida) (۱۵ ژوئیه ۱۹۳۰ - ۸ اکتبر ۲۰۰۴) فیلسوف الجزایریتبار فرانسوی و پدیدآورندهٔ فلسفهٔ ساختارشکنی است. تئوریهای وی در فلسفه پست مدرن و نقد ادبی تأثیر فراوانی گذاشت. دریدا این باور ساختارگرایان را که معنا در ذات متن است، رد می کند. او نمی پذیرد که واژگان حامل و بارور معنایند. بلکه بر آن است که، واژگان تنها به واژگان دیگر اشاره دارند. وي معتقد است كه بايد سعي كنيم تضادهايي نظير ذات/روح ، كذب/ صدق، جسم / جان ، متن/ معنا، بيروني/ دروني ، نمود/بود و غيره را كه از رهگذر آنها عادت به انديشيدن كرده ايم و تضمين كننده بقاي متافيزيكي در فرآيند تفكر ما هستند درهم شكنيم . ژاك دريدا در رويكرد واسازي به سيستم مي نگرد و چگونگي ساخت آنرا وارسي مي كند تا معلوم دارد كه زاويه ها و يا سنگ هاي پايه كدام است تا چنانچه انها را جابه جا كند ازاقتدار سيستم كاسته شودوي در حقيقت بن فكني و ساختار زدايي را به ما مي اموزد وعنوان مي كند ،در واسازي بايستي به متن توجه مي شود تا بوسيله معيارهاي خودش رد شود گفتند نمي شود، اين از آن خدماتي است كه حتما بايستي با هم نوش جان و يا كوفت جان كرد. عاشقان سرشکسته گذشتند، شرمسار ترانه های بی هنگام خویش. و کوچه ها بی زمزمه ماند و صدای پا. سربازان شکسته گذشتند، خسته بر اسبان تشریح، و لته های بی رنگ غروری نگونسار بر نیزه های شان. تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن هنگامی که هر غبار راه نفرین شده نفرینت می کند؟ تو را چه سود از باغ و درخت که با یاس ها به داس سخن گفته ای. آنجا که قدم بر نهاده باشی گیاه از رستن تن می زند چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی فغان! که سرگذشت ما سرود بی اعتقاد سربازان تو بود که از فتح قلعه روسپیان باز می آمدند. باش تا نفرین شب از تو چه سازد، که مادران سیاهپوش ـ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ـ هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند! نام ماركس نه يگانه نام است و نه مهمترين اما يك صداي نقادانه است . ماركس عقيده داشت كه فلاسفه جهان را تفسير مي كنند حال آنكه وظيفه ما نه تفسير جهان بلكه تغيير آن است .طبيعت انسانها به شرايط مادي وابسته است و اين شرايط است كه شيوه توليدشان را تعيين مي كند . سوسياليسم اعلام استمرار انقلاب و حكومت پرولتارياست و اين شرايط گذار به سوي القاء تمايزات طبقاتي بطور كلي و الغاء همه مناسبات توليدي است كه بر اين تمايز مستقر است. ماركس در خصوص دولت مي گويد ، همه اختلافات پيشين ماشين دولت را تكميل كردند و حال آنكه بايستي آنرا در هم شكست. مانيفيست دو شرط عمده پيروزي انقلاب پرولتري را در ساماندهي و نيز آگاهي طبقاتي طبقه كارگر اعلام كرد .ماركس در كهنسالي به اين دريافت رسيد كه موضوع آگاهي طبقاتي طبقه گارگران به اين سادگي ها نيست . مانيفيست با اين جمله احساساتي و كوبنده ماركس پايان مي يابد: بگذار طبقات حاكم از انقلاب كمونيستي بر خود بلزند پرولترها در اين انقلاب هيچ چيز جز زنجيرهاي خود را از دست نمي دهند ، ولي جهاني را به دست مي آورند وبه اعتقاد هگل ،حقيقت آن چيزي است كه عقلاني باشد. واژه ديالكتيك بدين معني است كه يك قضيه دربرابر قضيه ديگر قرارميگيرد و در نتيجه اين برخورد قضيه سومي پديدار مي شود كه پيوند دهنده حقيقت نهفته در هر يك از قضاياي اوليه است . منظور هگل صرفا اين نيست كه تغييرات تاريخ ناشي از تضادها هستند در نظر هگل ديالكتيك بايد قانون منطق باشد. به بيان كوتاه ديالكتيك مكلانيسمي است كه انديشه به وسيله آن خود را به حركت در مي آورد و يا راهي است كه در آن عقل پيش ازپيش خود را در رشته اي از قضايا تجسم مي يابد كه هيچ يك حقيقت كامل نيست بلكه هر كدام در برگيرنده بخشي از حقيقت و اندازه اي از خطاست . به نظر هگل سه مرحله در فرايند حركت عقل در جريان تاريخ و طبيعت وجود دارد ( تز ،آنتي تز و سنتز)بر اين اساس هر قضيه اي كه بيان شود هيچگاه در بردارنده كل حقيقت نيست و به همين دليل بلافاصله از درونش متضاد آن نمودار مي گردد . ميان اين دو خاصيت جنبه هايي از كشمكش به وجود مي آيد و اين فراين آنقدر تكرار مي شود تا همه تضادها رفع گردد . به عقيده هگل اين خصوصيت انديشه وتضاد آرا است كه تحريك تاريخي به وجود مي آورد
...
در دیداری غمناک، من مرگ را به دست
سودهام.
من مرگ را زیستهام
با آوازی غمناک
غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده.
آه، بگذاریدم! بگذاریدم!
اگر مرگ
همه آن لحظهی آشناست که ساعتِ سُرخ
از تپش بازمانَد.
و شمعی ــ که به رهگذارِ باد ــ
میانِ نبودن و بودن
درنگی نمیکند،
خوشا آن دَم که زنوار
با شادترین نیازِ تنم به آغوشاش کشم
تا قلب
به کاهلی از کار
باز مانَد.
و نگاهِ چشم
به خالیهای جاودانه
بر دوخته
و تن
عاطل!
دردا
دردا که مرگ
نه مُردنِ شمع و
نه بازماندنِ ساعت است،
نه استراحتِ آغوشِ زنی
که در رجعتِ جاودانه
بازش یابی،
نه لیموی پُر آبی که میمَکی
تا آنچه به دورافکندنیست
تفالهیی بیش
نباشد:
تجربهییست
غمانگیز
غمانگیز
به سالها و به سالها و به سالها...
وقتی که گِرداگِردِ تو را مردگانی زیبا فراگرفتهاند
یا محتضرانی آشنا
که تو را بدیشان بستهاند
با زنجیرهای رسمیِ شناسنامهها
و اوراقِ هویت
و کاغذهایی
که از بسیاریِ تمبرها و مُهرها
و مرکّبی که به خوردِشان رفته است
سنگین شده است ــ
وقتی که به پیرامنِ تو
چانهها
دمی از جنبش بازنمیمانَد
بی آنکه از تمامیِ صداها
یک صدا
آشنای تو باشد، ــ
وقتی که دردها
از حسادتهای حقیر
برنمیگذرد
و پرسشها همه
در محورِ رودههاست...
آری، مرگ
انتظاری خوفانگیز است؛
انتظاری
که بیرحمانه به طول میانجامد.
مسخیست دردناک
که مسیح را
شمشیر به کف میگذارد
در کوچههای شایعه
تا به دفاع از عصمتِ مادرِ خویش
برخیزد،
و بودا را
با فریادهای شوق و شورِ هلهلهها
تا به لباسِ مقدسِ سربازی درآید،
یا دیوژن را
با یقهی شکسته و کفشِ برقی،
تا مجلس را به قدومِ خویش مزین کند
در ضیافتِ شامِ اسکندر.
□
من مرگ را زیستهام
با آوازی غمناک
غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده....See More
مي روم در ايوان، تا بپرسم از خود
زندگي يعني چه؟
مادرم سيني چايي در دست
گل لبخندي چيد ،هديه اش داد به من
خواهرم تكه ناني آورد ، آمد آنجا
لب پاشويه نشست
پدرم دفتر شعري آورد، تكيه بر پشتي داد
شعر زيبايي خواند ، و مرا برد، به آرامش زيباي يقين
:با خودم مي گفتم
زندگي، راز بزرگي است كه در ما جاريست
زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنيا جاريست
زندگي ، آبتني كردن در اين رود است
وقت رفتن به همان عرياني؛ كه به هنگام ورود آمده ايم
دست ما در كف اين رود به دنبال چه مي گردد؟
!!!هيچ
زندگي ، وزن نگاهي است كه در خاطره ها مي ماند
شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري
شعله گرمي اميد تو را، خواهد كشت
زندگي درك همين اكنون است
زندگي شوق رسيدن به همان
فردايي است، كه نخواهد آمد
تو نه در ديروزي، و نه در فردايي
ظرف امروز، پر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي
آخرين فرصت همراهي با، اميد است
زندگي ياد غريبي است كه در سينه خاك
به جا مي ماند
زندگي ، سبزترين آيه ، در انديشه برگ
زندگي، خاطر دريايي يك قطره، در آرامش رود
زندگي، حس شكوفايي يك مزرعه، در باور بذر
زندگي، باور درياست در انديشه ماهي، در تنگ
زندگي، ترجمه روشن خاك است، در آيينه عشق
زندگي، فهم نفهميدن هاست
زندگي، پنجره اي باز، به دنياي وجود
تا كه اين پنجره باز است، جهاني با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازي اين پنجره را دريابيم
در نبنديم به نور، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم
پرده از ساحت دل برگيريم
رو به اين پنجره، با شوق، سلامي بكنيم
زندگي، رسم پذيرايي از تقدير است
وزن خوشبختي من، وزن رضايتمندي ست
زندگي، شايد شعر پدرم بود كه خواند
چاي مادر، كه مرا گرم نمود
نان خواهر، كه به ماهي ها داد
زندگي شايد آن لبخندي ست، كه دريغش كرديم
زندگي زمزمه پاك حيات ست ، ميان دو سكوت
زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست
من دلم مي خواهد
قدر اين خاطره را دريابيم.
زنده ياد سهراب سپهري
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده بخونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی
چون در خانه ببستم ،
دگر از پای نشستم ،
گوئیا زلزله آمد ،
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من ؟
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل ،
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدائی ؟
نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم .....
![]()


