تحولات اجتماعي فلسفي ، بستر ساز انقلاب صنعتي »

 

هنگامي كه به كالبد شكافي و كنكاش تحولات صنعتي در كشورهاي توسعه يافته و در حال توسعه مي پردازيم ، همواره اين سؤالات در ذهن خطور مي كند كه بسترها و زير ساختارهاي اصولي توسعه و رشد صنعتي در ابتداي كار چه مقولاتي بودند و چگونه به وجود آمدند و نهايتاً تداوم و بقاء آنها پي آمد چه ابزارها و سياستهايي بود .

گفته مي شود تحولات صنعتي نتيجه ابداع ماشين ها و ابزارهاي جديد توليد بوده است اما خود اين ابزارها و ابداعات معلول چه پارامترهايي است همگان مي دانند كه در بسياري از كشورهاي در حال توسعه ، ماشينها و ابزارهاي توليد با اتخاذ سياست جايگزيني واردات تامين ، تدارك و بروز گرديد و افراد در كشورهاي فوق الذكر دسترسي تقريباً كاملي به نتايج توليد در ساير كشورها داشته اند با اينحال حركت رشد و توسعه و تكامل آن كه نيازمند يك همفكري و همراهي گروهي ملت و نقش آفرينان جامعه بود نتوانست كامل و قوام يابد و نطفه بسياري از الگوهاي توليدي و صنعتي به مرور زمان به ضعف گرائيد و به تداوم وابستگي منجر شد . سوالي كه در اينجا مطرح مي شود اين است كه :

آيا ما در بررسي تحولات صنعتي جهان ساده انگاري نموده و به ظواهر بيشتر از باطن قضايا پرداخته ايم و آيا علت ها را به عنوان معلول خواسته ايم در جامعه جاري نمائيم ، حلقة مفقود نگرشمان چه بوده است ؟

زماني فرانسيس بيكن مي گفت ، تاريخ جهان بدون تاريخ انديشه همچون «پيكره پولفيموس» است كه چشمش را در آورده باشند (1)

] Polyphemas غول يك چشم در اساطير يوناني [ .

تاريخ انديشه به چه معناست و آيا مي توان با مرور تحولات آن به پايه ها و زير ساختارهاي توليد و ابداع در كشورهاي توسعه يافته رسيد؟

بايد گفت تاريخ انديشه ، تاريخ دين يا فلسفه يا علم و ادبيات نيست ، هر چند از همه آنها بهره مي گيرد تاريخ انديشه « تاريخ انديشه ها» نيزنيست . تاريخ انديشه ، تاريخ « فضاهاي فكري » و شيوه دگرگوني آنها از عصري به عصر ديگر و از نسلي به نسل ديگر را مطالعه مي كند . آدميان در فضاهاي فكري و طبيعي خاصي به سر مي برند كه به برخي از انواع انديشه ها و نگرشها مجال دوام و رشد مي دهد در حالي كه نمو انواع ديگر را متوقف مي كند به زبان ساده ، فضاي فكري به معني مجموعه مفروضاتي است كه اكثر مردم در هر جامعه اي برحسب آن مي انديشند ، سخن مي گويند و عمل مي كنند . اما خود فضاي فكري از چه معقولاتي تشكيل شده است .

گفته مي شود فضاهاي فكري بر حسب مقولات خاصي مانند ، كانونهاي علايق فكري ، واژگان اصلي ، روشهاي معرفتي متداول ، نگرشهاي مسلط درباره خدا و طبيعت ، انسان و جامعه ، حال و هواي عصر و زمانه (مانند اميدواري يا نوميدي) متنوع است . بايد اضافه نمود واقعيت تاريخ جريان است و كل زندگي همواره در فراگرد شدن به سر مي برد بنابراين تاريخ نويسان مي پذيرند كه دوره بندي تاريخ ، صرفاً تدبيري براي تعيين اعصاري است كه در آن نوع خاصي از انديشه يا عمل در جامعه مسلط است ، هر چند همين انديشه ها و اعمال در عين حال در شرف تحول به چيزي ديگرند .

1- جريانهاي بزرگ در تاريخ انديشه غرب ، فرانكلين لودان بومر ، ترجمه دكتر حسين بشيريه ص 23

دانش بر دو گونـه است يكي دانش اثباتي كـه ما معمـولاً با علوم طبيعـي و وجـوه فني هر رشتـه اي از دانش مرتبط مي سازيم . ديگري ، انديشه هاي اجتماعي ، باورها و عقايد درباره انسان و جهان ، كه به گفته برتر راند راسل ، خردناب درباره آنها خاموش است .(2)

اجازه دهيد جهت كنكاش بيشتر اين مسئله نگاهي به تاريخ فكري اروپا داشته باشيم و به مرور تحولات زماني آن بپردازيم .

تاريخ فكري اروپاي غربي را مي توان تحت سه عنوان كلي عصر دين ، عصر علم و عصر حاضر طبقه بندي نمود از نظر زماني عصر دين از سده هاي دوازدهم و سيزدهم تا نيمه نخست سده هفدهم و عصر علم از سده هفدهم تا سده بيستم ادامه داشته است . پس از سده هفدهم به تدريج شيوه تفكر طبيعت گرا بيش از طرز فكر ديني رواج يافت چندان كه «جي اچ لوس » در نيمه سده نوزدهم اظهار داشت كه از ميان روشهاي ممكن براي توضيح پديده ها ، شيوه علمي هر روز قوت بيشتري مي يابد در حالي كه شيوه هاي ديني و متافيزيكي هر روز استيلاي خود را بر اذهان آدميان از دست مي دهند . (3)

وقتي بحث از تحول در انديشه هاست مي بايد به وضوح بگوييم كه آيا منظور انديشه هاي نهفته در ذهن هوشمندان يا رهبران بزرگ است و يا انديشه هايي كه پذيرش عمومي مي يابند و به نيرويي اجتماعي بدل مي شوند اگر انديشه ها از سوي عده زيادي قبول نگردند نمي توانند به ايدئولوژي تبديل شوند و اثر بخش باشند . ] در كشورهاي جهان سوم بسياري از انديشه ها اينگونه اند ، مفهوم دموكراسي و جامعه مدني در كشور ما تنها در حد يك فرضيه ماند و به صورت ايدئولوژي تبديل نگرديد بنابراين با رفتن بنياد گذاران آن اين فرضيه نيز مي رود كه به بوته فراموشي سپرده شود و نان فداي آزادي و دموكراسي گردد [  .

چگونگي و اجرائي شدن تحول فكري بر حسب هيچ عامل واحدي ممكن نيست و محصول تداخل تركيب مجموعه اي از علتهاست چنين تحولي در ظاهر نتيجه انباشت و تراكم دگرگونيهاي خرد و كوچكي است كه به طور تقريباً نامحسوسي در چارچوب گسترده اي از انديشه ها رخ مي دهند و سبب نمودار شدن تضادها و شكستن چارچوب هاي قديمي مي گردد .

اما چه تغيير و تحولات فكري در اروپا طي سده سيزده و هفدهم به وقوع پيوست كه زمينه ساز رنسانس و تفكرات عملي بعدي گرديد .

براي فهم ذهنيت قرون وسطاي متأخر بايد از متن جامعه در آن زمان شناختي حاصل كنيم .

اقتصاد در آن دوران اساساً مبتني بر كشاورزي بود ، شهرها خود نيمه روستائي و به شيوه فئودالي اداره مي شد ، متوسط عمر پايين بود وعلم هنوز به شيوه هاي برخورد قاطع با قحطي و بيماريهاي فراگير پي نبرده بود به سهولت مي توان گفت كه همين اوضاع يكي از علتهاي قدرت كليساي مسيحي در آن زمان بود . فرانسين بيكن مي گفت كه الحاد در دوره گسترش آموزش  و به ويژه صلح و رفاه افزايش مي يابد زير مشكلات و ناملايمات ، اذهان آدميان را منقاد مذهب مي سازد . (4) انديشه قرون وسطي اقتدار طلب بود به اين معني كه همواره براي تاسيس و تاييد مفروضات خود درباره انسان و جهان به مراجع به مراجع اقتدار و حجيت، الهيات كليسا و فهرست كتابهاي برگزيده متوسل مي شد .

 (2) جريانهاي بزرگ در تاريخ انديشه غرب ، فرانكلين لودان بومر ، ترجمه دكتر حسين بشيريه ص 35

(3) همان منبع ص 33

(4) همان منبع ص 45

در حقيقت فرض اصلي مكتب توماس اكويناس قديس اين بود كه عقل و وحي مي بايد سرانجام به وحدت برسند . وي وظيفه خود را ايجاد هماهنگي ميان فلسفه ارسطو و الهيات مسيحي مي دانست تا به ملت ها و شكاكان نشان دهد كه عقل حامي سنت اقتدار گراي (مذهب) است . به گمان او عقل اگر درست به كار رود به معرفت درباره امور الهي مي رسد و نشان مي دهد كه حقيقت و منزل (كه طبعاً بالاتر از عقل است ) نه غير عقلاني است و نه غير متحمل (5) . تـوماس قديس مي گفت الهيات از علوم ديگر فراتر مي رود ، اين ارزشمندي به دليل قطعيت آن است . در اين شرايط همگان برآن بودند كه علم عمدتاً بايستي به علل نمايي علاقمند باشد تا علل ثانوي – چرايي عملكرد طبيعت مد نظر باشد و نه چگونگي آن ؟

ايزد سالاري از مشخصه هاي ديگر قرون وسطي بود ، ايزد سالاري از لحاظ لغوي به معني حكومت خدا و نمايندگان او بر جامعه است بطور كلي تر به فلسفه اجتماعي خاصي دلالت دارد كه مبتني بر اصول كلامي است و در آن مذهب كل وجوه فعاليت انسان را در بر مي گيرد و مجالي براي ارزشهاي مستقل دنيوي باقي نمي گذارد . به موجب آموزه هاي كليسا ، جهان بيرون چه طبيعي و چه تاريخي فقط تجلي واقعياتي بزرگتر از خود آن جهان در نزد حواس ماست . در مقابل براي جان لاك بديهي بود كه جهان دنياي اشيا و اشخاص است ، ممكن است جهان ديگري وجود داشته باشد اما ما نمي توانيم آنرا بشناسيم بنابراين وي در يادداشتهاي روزانه خود مي نويسد همان بهتر كه آدميان كوشش خود را صرف شناخت علل و نتايج اموري كنند كه « درقدرت آنهاست » و در پيشبرد هنرها و اختراعات ، ماشينها و ابزارهايي بكوشند كه به وجه احسن به ادامه بقايشان ] در اين جهان [ در عين آسايش و خوشي ياري رساند . بنابراين درخشان ترين دستاوردهاي عصر رسانس نه در علوم بلكه در مطالعات انساني و فرهنگي به دست آمدند . (6) جان ادينگتون سيموندز درباره رسانس مي گويد ، رنسانس داستان تحصيل آزادي خود آگاهانه بوسيله روح انساني است . (7)

فلسفه اي كه در اين عصر توليد شد بي شك خصلتي اومانيستي داشت و نتيجه اي كه از مباحث آن گرفته مي شد اين بود كه انسان در كنترل حوادث بيروني قدرت دارد . اومانيست ها با تاكيد بر سرشت تغيير پذير آدمي در واقع نظريه هبوط انسان و گناه آلودگي ذاتي وي را نفي كردند خوش بيني آنها نسبت به طبع بشر آنان را بر آن داشت تا تاكيد بسياري بر آموزش و پرورش داشته باشند .

اراسموس مي گفت : باور كنيد انسانها زاده نمي شوند بلكه ساخته مي شوند ، موم را تا زماني كه نرم است با دست شكل دهيد و گل را تا زماني كه تر است در قالب بريزيد براساس اين فرضيات اومانيست ها كتابها و رساله هاي بسياري درباره آموزش نوشتند و مدارس بسياري تاسيس كردند . وقتي لوتر اعلام داشت كه پاپاها و شوراهاي كليسا ممكن است به راه خطا روند ، وي بدين شيوه همگان را به ترديد در خطاناپذيري همه نهادها فرامي خواند . وقتي وي اعلام داشت كه تاثير مراسم نان و شراب بستگي به ايمان دريافت كنندگان آنها دارد ، بدين وسيله بار رستگاري را نه بر عهدة نهاد مذهب بلكه بر گردن خود فرد مي گذارد . در چنين شرايطي به نظر ماكس وبر ، آزادي به اين معني نيست كه قانون را اجرا كنيم بلكه به اين معني است كه ما به طيب خاطر از درون قلب خود آنچه را كه قانون خواسته ، بخواهيم (8) .

(5) جريانهاي بزرگ در تاريخ انديشه غرب ، فرانكلين لودان بومر ، ترجمه دكتر حسين بشيريه ص 47

(6) همان منبع ص 145

(7) همان منبع ص 143

جنبش اصلاح ديني تمايز ميان روحانيت و عامه مردم را از ميان برد مارتين لوتر (1546-1483) مي گويد مسخره آميز است كه آنچه را كه در هيچ جا ثابت نشده كه بوسيله خداوند تاسيس شده باشد به عنوان رسوم خداوند برقرار گردد . لوتر مي گويد كشيشان بنابه كدام گفته از جانب خداوند نصب و تعيين مي شوند . بموجب اين تفسير فاصله روحانيت از عامه از زمين و آسمان فراتر مي رود و از همين جا سلطه استبدادي روحانيت بر عامه مردم پديد مي آيد . (9)

از دوران يكصد و پنجاه ساله ميان انتشار كتاب گردش افلاك آسمان (1453) اثر كوپرنيك و كتاب اصول نيوتن (1678) به عنوان عصر علم نام مي برند آنچه اين عصر را از عصر پيشين متمايز كرد اين بود كه در اين عصر علم به معنـي مجموعه اي از دانش ها ، روش ، نگرش ذهني و متافيزيك به نيروي هدايت گر تمدن غرب تبديل شد و جاي الهيات و ادبيات عهد عتيق را گرفت .

در سده هفدهم علم جديد ، مسيحيت به عنوان دين را از عرصه جهان مادي به درون حوزه تاريخ و اخلاق خصوصي واپس راند . علم به مدارس سده هاي وسطي حمله برد و قوانين ادبي خاص خود را تحميل كرد تصوير فلسفه از جهان دگرگون شد و ابزارهاي تازه ا ي دردست نظريه پردازان اجتماعي قرار گرفت . عصر علم اين كشف سكر آور را به ارمغان آورد كه اصلاح امور بستگـي بـه تحول از بيرون ]يعنـي از طريق ابزارهـاي علمـي و اجتماعـي [ دارد نـه تحول از درون ] چنانكه پولس رسول از تولد انسان نو سخن مي گفت [ . (10)

انقلاب علمي به برداشت تازه از موفقيت ، روش شناسي و جهان بيني انجاميد . معرفت اينك به معناي معرفت دقيق بود يعني آنچه ممكن و يا حتي محتمل است كه موجود باشد . معرفت چيزي است كه بوضوح بوسيله ذهن ادارك شود و با كاربرد رياضيات قابل اندازه گيري و بوسيله آزمون قابل اثبات باشد . گاليه مي گفت (11) هرگز نبايد به خودمان اجازه دهيم كه به حقيقت متقاعد شويم مگر آنچه مبتني بر شواهد عقلي ماست . در سده هفدهم معرفت اغلب متضمن مضمون فايده و سودمندي تلقي مي شد . توماس هابز مي گويد غايت معرفت قدرت است و لاك مي گويد هدف اصلي از اين كه چرابايد در اين جهان معرفت بياموزيم اين است كه از آن براي استفاده خودمان و ديگران در دنيا بهره بگيريم . (12)

اين تفسيرها سبب شد تا انجمن سلطنتي و آكادمي علوم همت خود را مصروف هدف بهبـود وضع انسان نمايـد و كميتـه هايي براي بررسي مسائل مربوط به علوم صنعتي ، كشتي سازي و علم پرتاب اشياء تعيين كتد . از دوران بيكن به بعد اين نكته اغلب مطرح مي شود كه معرفت به تدريج انباشته مي شود و خصلت آزمايشي و موقتي دارد. بيكن در دعوت از معاصرين خود به پيشبرد آموزش و دانش به خصلت متراكم شونده علم تاكيد دارد و گرايش انفعالي معاصرين خود را كه معتقد بودند ، قدما كل دانستنيهاي ممكن درباره طبيعت را كشف كرده اند مورد حمله قرار مي دهد . اينگونه برخوردها بر خصلت موقتي بودن و عدم قطعيت علم تاكيد مي كند و سبب مي گردد تا همراه با برداشت جديد از معرفت كتابهاي تازه بسياري درباره روش علمي نوشته شود .

(9) جريانهاي بزرگ در تاريخ انديشه غرب ، فرانكلين لودان بومر ، ترجمه دكتر حسين بشيريه ص 244

(10) همان منبع ص 324

(11) همان منبع ص 327

(12) همان منبع ص 328

 

 رنه دكارت در اثر خود گفتار در روش (1650-1596) مي گويد (13) : براي تحقيق چهار اصل زير بايستي رعايت گردد .

1- هرگز هيچ چيز را به عنوان حقيقت نپذيرم كه خود آشكارا بر حقيقت آن واقع نباشم .

2- هر يك از مشكلات تحت بررسي را حتي الامكان به اجزاي متعدد خود تقسيم كنم و در اين كار تا جايي كه لازمه حل آنهاست پيش روم .

3- انديشه هاي خود را باين ترتيب هدايت كنم كه از ساده ترين و سهل الفهم ترين موضوعات آغاز نمايم تا آنكه بتوانم كم كم و به اصطلاح گام به گام به معرفت درباره امور پيچيده تر برسم .

4- در هر مورد احصاي كامل و مرور مجدد كلي به عمل آورم تا آنكه اطمينان يابم كه هيچ چيز از قلم نيافتاده است .

« بكر» مي گويد كه سده هجدهم هم عصر ايمان و هم عصر عقل بود . ايمان مشتاقانه و پرشور نسبت به عقل ، علم و آينده جانشين ايمان و مذهب مبتني بر وحي شد «ديده رو» در جمله معروفي گفته است «آيندگان براي فيلسوف همچون آخرت براي انسان مذهبي است » (14)

اين عشق به جامعه كه ذاتي فيلسوف است حقيقت و صحت آن گفته ماركوس اورليوس را براي ما ثابت مي كند كه گفت :

وقتي كه شاهان فيلسوف و يا فيلسوفان شاه باشند چقدر مردم شاد خواهند بود.

 كاشالوته در كتاب گفتار در باب آموزش (85-1701) مي گويد : (15)اصل اساسي هر روش درستي آن است كه كار خود را با آنچه محسوس است آغاز كند و سپس به تدريج به آنچه معقول است برسد ، آنچه را پيچيده است بوسيله آنچه ساده دريابد و قبل از جستجوي علل امور درباره خود امور تعيين يابد . حقيقت في نفسه چيزي جز آنچه هست و آنچه وجود دارد نيست و به نظر ما حقيقت تنها معرفت به امور موجود است . وي همچنين عنوان مي كند : از قواعد منطق اين است كه تنها در مورد چيزهايي داوري كنيم كه در حدود فهم ما قرار دارند و در خصوص آنها داراي ارزش مكتسبه و مباني عيني و مثبت هستيم وقتي داراي اين مباني نباشيم و يا از آنها به اندازه كافي براي داوري برخوردار نباشيم . عقل اقتضاء ميكند كه داوري خود را معلق بداريم. قاعده دوم ، تصورات را تثبيت و تعيين كنيم وسيله انجام اين كار تجزيه تصورات انتزاعي و پيچيده به تصورات جزئي و ساده ويا به عناصري است كه تشكيل دهنده آنها هستند . قاعده سوم كسب اطمينان در مورد وجود امور بيش از جستجوي علل آنهاست ارنست رنان دانشمند فرانسوي در ديباچه رساله دكتري خود مي نويسد : (16) : پيشرفت عظيم نقد و انتقاد به اين منظور بوده است كه مقوله شدن را به جاي مقوله بودن ، مفهوم نسبي را به جاي مفهوم مطلق و حركت را به جاي سكون بگذارد . از ديدگاه رنان همين خود جوهر «روش تاريخي » در مقابل « روش جزمي » به شمار مي رفت ونهايتاً تحولات ناشي از انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتي هر يك به سهم خود موجب آن شدند تا آدميان همه چيز اعم از طبيعت ، انسان ، جامعه و خداوند را در پرتو تازه اي ،در ماهيت و شكل تاريخي ( و نه ذاتي ) آنها بنگرند و آنها را نه صرفاً در حال تغيير بلكه در شرف تبديل به چيزهايي متفاوت بدانند . مفهوم تفكر ديالتيكي هگل و انديشه جهان نه به عنوان مجموعه اي از امور ثابت بلكه همچون « امري در حال شدن » را مي توان بوسيله اين شكل جديد تفكر توضيح داد .

(13) جريانهاي بزرگ در تاريخ انديشه غرب ، فرانكلين لودان بومر ، ترجمه دكتر حسين بشيريه ص 375

(14) همان منبع ص 472

(16) همان منبع ص 589

اين قبيل موضوعات و نگرشها به انسان و روشهاي بررسي و معرفت به امور سبب گرديد تا چرخه علم و تكنولوژي بر مدار انباشته خود واقع شده و جامعه انساني به لحاظ فن آوري و ابداع به سرعت به پيشرفت نائل گردد . اما مسلماً‌ يكچنين دستاوردهائي به آساني حاصل نشد .

كانت مي گويد (17) : ملتها آداب و سنن ديرينه خود را آنچنانكه مردم لباسهاي كهنه خود را دور مي ريزند كنار نمي گذارند ، بخشي از آن آداب ممكن است طرد شود ليكن همواره بخشي باقي خواهد ماند و با آداب و رسوم جديد آميزه اي بسيار غريب را پديد خواهد آورد . همچنين وي عنوان مي كند كه نظريه فلسفي مقبول در هر كشوري ، نفوذ عظيمي بر جهت گيري اذهان ، اعمال مي كند . چنين نظريه اي به الگوي عامي تبديل مي شود كه به كل انديشه شكل و قالب مي بخشد . حتي كساني كه آن نظريه را مطالعه نكرده باشند ، ناآگاهانه با گرايش كلي مندرج در آن هم آوا مي شوند .

كارل ماركس مي گويد : انديشه هاي طبقه حاكمه در هر عصر انديشه هاي حاكم اند ، يعني طبقه اي كه نيروي مادي حاكمه در جامعه است در عين حال نيروي فكري مسلط آن نيز هست بنابراين هر طبقة حاكمه اي كه جانشين طبقه حاكمه پيشين مي شود صرفاً به منظور اجراي اهداف خود مجبور است مصلحت خود را به شكلي آرماني به عنوان مصلحت عمومي كل اعضاي جامعه نمايش دهد وبه انديشه هاي خود شكلي كلي و عام ببخشد و آنها را به عنوان تنها انديشه هاي عقلايي و عموماً معتبر جلوه دهد .

نتيجه گيري :

تاريخ صرفاً مجموعه اي از سرمشق ها نيست بلكه وسيله فهم درست موقعيت خودمان به شمار مي آيد و مكتب تاريخي بر آن است كه جوهر قانون ،مخلوق گذشته هر ملتي است .

با اين كار ، كار آگاهانه هر نسلي مي بايد معطوف به بازبيني ، نوسازي و قانون گذاري زمانه خود باشد . تاريخ جهان چيزي جز پيشرفت آگاهي از آزادي انسان نيست پيشرفتي كه تفحص در روند تكاملش بر حسب ضرورت ماهيت آن ، وظيفه ماست .