ترانه تاریک( شعر از احمد شاملو)

بر زمینه ی سربی صبح

سوار

خاموش ایستاده است / و یال بلند اسبش در باد

پریشان میشود.

خدایا خدایا

سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی که / حادثه اخطار می شود.

کنار پرچین سوخته

دختر

خاموش ایستاده است / و دامن نازکش در باد

تکان میخورد.

خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند / هنگامی که مردان

نومید و خسته

پیر میشوند.‏

ماده 80 لایحه برنامه پنجم توسعه و اسقلال بانک مرکزی

مجلس این روزها مصوبات عجیبی را مطرح و تصویب می کند از آنطرف شورای بخش خصوصی را اعلام می کند و از این سو  رای به تغییر ترکیب مجمع عمومی بانک مرکزی می دهد. و یکباره درخواست می کند هفت نفر کارشناس اقتصادی بهمراه رئیس اتاق بازرگانی عضو مجمع شوند و رئیس جمهور از مجمع کنار گذاشته شود و در واقع سیاستهای پولی را به بخش خصوصی می سپرد (البته اگر چه این کارشناسان توسط رئیس جمهور معرفی می شوندو بوسیله مجلس انتخاب می گردند) .

خوب ،دوستان بسیاری در مطبوعات و وبلاگها به تشریح مسئله پرداخته اند و عده ای گفته اند که مملکت را نمی شود با اقتصاددانان اداره کرد( ولی حتما می شود با اقتصاد خوانده های یک شبه اداره کرد)و سهامداربانک مرکزی دولت( نه ملت) است و مجمع عمومی بایداز دولتمردان (نه از کارشناسان مستقل)باشدو همه چیز را به همه کس نمی توان گفت و در نهایت این ما بودیم که نرخ ارز را ثابت نگه داشته ایم(متاسفانه تمامی سیاستهای پولی ما در همین نرخ ارز خلاصه شده است).

امانکته اول: آنچه که به نظر می رسد در این میان گم شده است فلسفه و معنای استقلال واقعی سیاستهای پولی از مالی کشور است (هدف نبایستی فقط استقلال ریاست بانک مرکزی تلقی شود) در غیر اینصورت چه نماینده دولت در بانک مرکزی نشسته باشد و چه نمایندگان بخش خصوصی ،وقتی قرار باشد بانک مرکزی مکلف به اجرای اوامرو مصوبات تکلیفی گردد(چه از طرف نمایندگان و چه از طرف دولت) استقلال معنا و مفهوم چندانی نخواهد داشت .و نکته دوم لازم است به بخش خصوصی یادآوری شود که زیاد ذوق زده نشود ،شایدفردا نتواند در مقابل مشکلات به راحتی پاسخگو باشدو لی در عین حال توپ در زمین آنها باشد.

حقیقت شعار همه است اما مشغله کمتر کسی است

تاریخ جهان واقعا خواندنی و شنیدنی است حتی آن بخش از تاریخ نیز که به اصطلاح اندیشمندانی ، اندیشمندان دیگر را به جرم دگر اندیشی مهدوم کرده اند.سقراط (۵۰۰قبل از میلاد)را جام شوکران خوراندن به جرم دگر اندیشی و ترویج الحاد و تا سال چهار صد میلادی حکومت وقت مسیحیان را به آتش می سوزاند به جرم خداباوری و هزار سال مسیحیان مخالفین را از بین می بردند به جرم الحاد و به مدت دویست سال کاتولیکها سایر پیروان مسیحیت را می کشتند و پروتستانها کاتولیکها را ، و امروز مسلمانان همدیگر را متهم می کنند . آنروزها مسلمانان به مسیحیان می خندیدند(و از اینکه به نوعی همدیگر را نابود می کردند خوشنود بودند ) و امروز مسیحیان ، مسلمانان را به تماشا نشسته اند و درباره آنهاقضاوت می کنند.(اینان که به خود رحم نمی کنند چه بر سر دیگران خواهند آورد!؟) 

چه بر سر ما ، این انسان به ظاهر اشرف مخلوقات و جانشین خداوند بر روی زمین آمده است.چرا نمی توانیم با هم به گفتگو بنشینیم،تا به کجا اسیر قدرت پوشالی و تاچه زمانی باورهای ما بایستی منجر به از دست رفتن زندگی انسانهای بیشماری گردد .این حقیقت راستین که همگان ادعای آن را داریم چرا خود نقاب از چهره بر نمی افکند که گمراهان را روشنی بخشد . لطفا باز نپردازید به اینکه چشم بصیرت می خواهد و همگان به درک حقیقت نائل نمی شوند و زنگار، چشم و دل شما را بسته است .بگذرید من خدایم را با زبان خود ستایش کنم و به اندازه فهم خود او را ببینم .بیاییم ما نیزبه مانند پیامبرمان پیرو ابراهیم باشم که عزیزترین بخش وجودیش را به فرمان خداوند قربان می کند،فرزند صرفا نمادی از جسم نیست بیانگر عشق به تمامی تعلقاتی است که انسان را به خود وابسته می کند ،و از این روست که از سوی خدا به ابراهیم فرمان می رسد تا از خود نپردازد به خداوند نمی رسد. و ابراهیم از خود و تعلقاتش می گذرد و از اینروست که عملش خدایی می شود و سزاوراحترام. کاری که ما هرگز نتوانسته ایم انجام دهیم اگر چه هزارن گوسفند زبان بسته را به دم تیغ آورده ایم ،در این صورت ما نیزابراهیم می شدیم و از آتش به سلامت می گذشتیم  .

آنچه دست یافتنی است لزوما خوب نیست.

ادبیات اقتصاد اصولا به دو دسته تقسیم می شود اقتصاد اثباتی و اقتصاد دستوری. در اولی صحبت از واقعیتها و آنچه رخ می دهد می شود به عبارتی حکایت هستیها و نیستیها است و در اقتصاد دستوری ، ارزشها ،خوبیها و بدیها مطرح می گردد و به این می پردازد که چه باشد بهتر و نیکوتر است .بنابراین آنچه که خوب است لزوما دست یافتنی نیست ما نمی توانیم به تمام آمالهاو آرزوهایی که برای یک جامعه داریم برسیم .با این بخش قضیه ما بسیار برخورد کرده ایم اما روی سخن با سوی دیگر است.آیا آنچه دست یافتنی است، لزوما خوب است!؟

 روز گذشته یکی از دوستان حکایتی را از چین مطرح کرد بدین صورت که دستمزدها به صورتی توافقی است و از فرد خواسته می شود حداقل نیاز خود را بیان کند  تا احتمالا به مرگ او نیانجامد مسلما در غیر اینصورت استخدامی صورت نمی گیرد و نهایتا کم ترین ها استخدام می شوند ،اینهم شیوه دیگر برده داری است در دنیای به اصطلاح قرن بیست و یک،برده داری نوین برای تامین حداقل معاش و صد البته دموکراسی و حقوق بشر نیز رعایت شده است و قاتل و مقتول هر دو راضی هستند ،( البته این مسئله در کشور ما نیز کم نیست) خوب این هم روی دیگر رشد اقتصادی و صادرات چین است .شاید خیلی از ما وقتی پوست یک حیوان را در بعضی مکانها دیده ایم روحیه حمایتگر ما از حیوانات برانگیخته شده و به دیده تحقیر به آن نگریسته ایم و خواستار به دست آوردن آن نبوده ایم ولی چرا در برخورد با بسیاری از مصنوعات چینی به این فکر نمی کنیم که با خلق این کالا ها پوست چه انسانهایی که کشیده نشده است و چه استثماری که روی نداده است ، و در این میان ما چه کرده ایم!؟ با خرید کالا به این امر صحه گذاشته ایم و تجارت آنرا رونق داده ایم بماند از اینکه چوب لای چرخ  اقتصادمملکت خودمان نیز گذاشته ایم. می دانم وضعیت اکثر ما به لحاظ مالی چندان تعریفی ندارد و اقتصاد کشور نیز برآورد کننده تمامی نیاز های روز افزون ما نیست و کالاهای چینی نیز مناسب با وضعیت معاش و درآمد ماهستند ودرست است که آنچه که خوب است لزوما دست یافتنی نیست ولی آنچه هم که دست یافتنی است لزوما خوب نیست .خودمان را فریب ندهیم .  

وعده لباس گرم!!

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد

طنز راننده اتوبوس،پیرمرد و کفش

راننده اتوبوس و بهشت

در صف طولانی بهشت، در روز قیامت یک راننده اتوبوس در جلو و یک کشیش پشت سر راننده ایستاده بودند.نوبت راننده که رسید فرشته‌ای نگاهی عمیق به کارنامه‌اش انداخت و بهش گفت: شما بفرمائید بهشت.نوبت کشیشه که رسید فرشته نگاهی به کارنامه‌اش کرد و بی معطلی گفت: شما برید جهنم که به خدمتتون برسند.کشیشه تا اینو شنید صدای اعتراضش بلند شد که: این بی عدالتیه که این یارو ، راننده اتوبوس به بهشت بره و من‌ به جهنم. من که تمام عمرم را تو کلیسا صرف عبادت خدا کرده‌ام.

فرشته با مهربانی بهش گفت: ببین، اون یارو راننده اتوبوس وقتی رانندگی میکرد تمام سرنشینان اتوبوس هر کاری داشتند ول میکردند فقط دعا میکردند ولی تو ، وقتی موعظه میخوندی تمام کسانی که تو کلیسا بودند خوابشون میگرفت.

پیرمرد و کفش
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت به علت بی توجهی یک لنگه کفش وی از پنجره قطار بیرون افتاد مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند ولی پیرمرد بی درنگ ... لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت همه تعجب کردند پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد
 
گریه حسن
حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت. سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم، مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند. شب دیگردیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم. بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدند گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم. مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند. ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم. به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند گفت: بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!!!
 

فرصتها و چالشهای صندوق توسعه ملی

نحوه مدیریت درآمدهای نفتی همواره یکی از دغدغه های کارشناسان ،تولید کنندگان ، جامعه و دولت در اقتصادایران بوده است . وابستگی اقتصاد ایران به درآمد نفت از یک سو و نوسانات قیمت آن سبب می گردید تا با افزایش قیمت نفت هزینه های بودجه ای دولتها افزون شده ،درهای واردات گشاده گردیده و بیماری هلندی به جان بخش تولید بیفتد و از سوی دیگر با کاهش قیمت نفت ،از انجا که دولتها نمی توانستند به کنترل و کاهش هزینه هاروی آورندبه استقراض از سیستم بانکی اقدام نموده و اینبار جامعه رادر معرض تورم و صدمات ناشی از آن قرار می دادند . مشکلات فوق سبب گردید تا کارشناسان برای کنترل نوسانات قیمت نفت و اثرات سوءآن بر کشور ،اقدام به تدبیری به نام حساب ذخیره ارزی بنمایند تا از این پس مازاد درآمد نفت به این حساب واریز گردد و جلوی مخارج بدون برنامه  گرفته شود . متاسفانه با افزایش قیمت نفت ، منطق کار کارشناسی در هم ریخت و اهداف تشکیل حساب ذخیره گم شد. این موضوع سبب گردید تا کارشناسان مجمع تشخیص مصلحت در بند ۸ پیش نویس الزامات تحقق چشم انداز بیست ساله ، موضوع صندوق توسعه ملی را مطرح نمایند. در این پیش نویس دولت مکلف به کاهش وابستگی اعتبارات هزینه ای به درامدهای نفت و گاز گردیده و تاکید شده است تا پایان برنامه پنجم توسعه وابستگی اعتبارات هزینه ای به منابع نفت و گاز باید خاتمه یابد.مجمع از یک سو عنوان کرده هدف از تشکیل صندوق ، ارائه تسهیلات ارزی به بخشهای تولیدی غیر دولتی با هدف سرمایه گذاری است و از سوی دیگر تاکید کرده صندوق توسعه باید از استقلال کافی برخوردار باشد. در بند ۲۲ سیاستهای کلی ابلاغی مقام رهبری نیز تاکید شده است که نگاه به نفت بایستی تغییر کند.

دولت در ماده ۸۰ لایحه برنامه پنجم به موضوع صندوق توسعه ملی پرداخته است اما به نظر نمی رسد این ماده گویای تغییر نگاه به نفت باشد.گویا قرار است تجربه حساب ذخیره ارزی با اسم و عنوانی دیگر تکرارگردد . اما چه باید کرد؟سوال نخستی که مطرح می شود ، جایگاه نفت و صندوق توسعه ملی در ایجاد و زمینه سازی حرکت توسعه ملی چیست ؟و واقعا ما چه انتظار و نگاهی به نفت داریم ؟هدف کاهش وابستگی دولت به نفت است ،یا ملت به نفت و یا هر دو به نفت ؟اگرهدف ایجاد ذخیره برای نسلهای آتی است، چگونه ذخیره ای مد نظر است ؟ارزی یا سرمایه ای؟چرا راهکارهایی که خرد جمعی و کارشناسی در یک پروسه بلند مدت مطالعه شده به آن می رسد به واسطه مشکلات ، نگاههاویا درخواستهای کوتاه مدت و مقطعی کم رنگ می شود و نهایتا از بین می رود؟ آیا توسعه صرفا هدفی کوتاه مدت در غالب یک برنامه و یا دولت است؟ چرا قوانین در بطن خود از چنان شفافیت دراهداف ، اجرا ، نتایج و کنترل برخوردار نیستند تا نتوان به راحتی خدشه ای بر آنها وارد نمود و نهایتا چه استراتژی و برنامه مدونی بایستی بر عملکرد صندوق توسعه ملی حاکم باشد تا ما را از هدف مهمتر مان که همانا حرکت توسعه ملی است باز ندارد. فراموش نکنیم صندوق وتشکیل آن هدف نیست بلکه صرفا یک وسیله است. 

امروز در شرایطی قرار گرفته ایم که به نظر می رسد از یک طرف برنامه حساب ذخیره ارزی به نتایج و اهداف خود نرسیده است و از سوی دیگر خرد جمعی به این امر واقف گردیده که نمی توان اقتصاد ملی را همچنان بر دوش نفت سوار نمود و ظرفیت اقتصاد نفتی نمی تواند جامعه را به سر انجام مقصود راهنمود گردند .صندوق توسعه ملی می تواند ما را به هدف نزدیک نماید مشروط به آنکه از استقلال کافی برخوردار بوده  و از نگرشهای کوتامدت بری باشد.  منابع و مخارج صندوق بایستی از شفافیت در عنوان و اجرا برخوردار باشد و قابلیت پی گیری و کنترل توسط نمایندگان مردم را داشته باشدو نهایتا ارائه گزارشات دوره ای ازچگونگی عملکرد آن به بدنه کارشناسی مستقل کشور و جامعه می تواند را ه را بر هر گونه حرکت غیر اصولی محدود نماید. فراموش نکنیم آینده همانی است که امروز مارقم می زنیم .

تشكيل شوراي دولت و بخش خصوصي

دیروز مجلس به ماده ای در لایحه پنجم توسعه رای داد که بر اساس آن شورای گفتگوی دولت و بخش خصوصی تشکیل می گردد این شورا ۲۷ عضو خواهد داشت و با حضور ۱۰ عضو کابینه ، ۲ معاون قوه قضائیه و ۴ نفر رئیس کمیسیون مجلس از یک سو و ۱۰نمایند بخش خصوصی بهمراه شهردار تهران شکل خواهد گرفت.

خوب به نظر می رسد اصل قضیه موضوع مهم و مبارکی است که امید است به بهبود فضای کسب و کار در کشور بینجامد و در اولین مرحله چاره ساز تدوین برنامه جامع توسعه کشور بخصوص در بخش توسعه صنعتی باشد.(این مسئله در استراتژی توسعه کشور کره نیز صورت پذیرفت و نتایج قابل توجهی به ارمغان آورد به گونه ای که تعدادی از محققین شروع حرکت توسعه صنعتی کره را تشکیل چنین کمیته ای می دانند)  اما موضوعی که لازم است بدان اشاره گردد نحوه انتخاب اعضا بخش خصوصی این شورا است و اینکه اشخاصی نباشند که صرفا به دلیل وابستگی به ارگانهای حکومتی و یا سازمانهای دولتی منتخب شوند . این افراد باید انسانهای آگاه ، مستقل ، آزاد و شجاعی باشند تا بتوانند فارغ از مناسبات سیاسی به ارائه نظر پرداخته و اعضا چالش برانگیزی برای کمیته باشند . مسلما همنوایی صرف اعضا و سیاست زدگی نباید سبب شود تا ازبیان واقعیات هر چند تلخ اعضا طفره رفته و از مناسبات دست یافته به دنبال رفع و رجوی مشکلات بنگاه و یا بخش خود باشند . ازسوی دیگر اعضا دولتی این شورا نیز نبایستی جمع نمایندگان بخش خصوصی را به عنوان اشخاصی که نیاز نیست به دلایل مختلف در جریان مسائل باشند تلقی نمایند . شفاف سازی موضوعی است که بایستی در کنار اعتماد متقابل بدان پرداخته شود .

بحث های اقتصادی چرا بعضا سیاست زده است

نمی دانم چگونه به ارائه این مطلب بپردازم گاهی اوقات دراینترنت و یا مطبوعات آدمی به مسائلی برخورد می کند که به واقع کارشناسی نیست و بیشتر باری به هر جهت انجام کار است .

پیر بوردو (از اندیشمندان فرانسوی) نوشتاری با این مضمون دارد "سیاستمداران نیاز دارند به مانند دانشمندان عمل کنند و وارد بحث های علمی بشوند که مبتنی بر قرائن و شواهد متقن است ، متاسفانه اکثرا عکس این روی می دهد و نه تنها خود به این مهم نمی پردازند بلکه کارشناسان را نیز به سویی سوق می دهند که در ارائه توصیه های سیاست گذاری ، سیاست زده می شوند" اما چرا این مسئله روی می دهد؟

مدتها قبل داشتم کتابی تاریخی را مطالعه می کردم که به موضوع جالبی برخورد نمودم ،در یونان قدیم رسم برآن بوده است که تنها کسانی حق داشتند در انتخابات و رای دادن شرکت نمایند که مالکیت بر قطعه زمینی می داشتند. (این موضوع تا همین ۵۰سال اخیر نیز گویا در تعدادی از کشورهای توسعه یافته امروز صحت داشت) ابتدا با خود گفتم ، خوب ،چون هر رای گیریی امکان دارد منافع و مضاری برای این دسته اعمال کند پس تنها این افراد بایستی در رای دادن صاحب حق باشند(البته اگر چه عادلانه نیست ولی به نظر می رسد منطقی باشد) اما مدتی بعد  تحلیل فلسفی جالبی را در این مورد خواندم ، دلیل حق رای آنهاصرفا موضوع مالکیت نبوده بلکه نفس مالکیت و اثر بخشی آن از دیدگاه استقلال فرد مهم بوده است.اعتقاد بر آن بوده است که کسانی باید در انتخابات قدرت و حق رای دادن داشته باشند که به لحاظ پارامترهای مالی از حداقل لازم برخوردار باشند.استقلال مالی به استقلال رای و نهایتا به استقلال فکری منجر می شده است و بدینوسیله استقلال رای تا حدودی تضمین می گردیده .

این موضوع تا آنجا پیش رفت که موافقین مکاتب سوسیالیستی و کمونیستی بر این نظر بودند که هنگامی می توان به آزادی همگی انسانهادست یافت که هر کسی سهمی از مالکیت داشته باشد واین امر امکان پذیر نیست مگر آنکه مالکیت اشتراکی و جمعی  به وجود آید.

آیا این موضوع صحت دارد؟و آیاوابستگی مالی سبب وابستگی فکری می گردد. به چه میزان ؟ودر نهایت برای جلوگیری از این وابستگی چه باید کرد .آیا یکی از دلایل تفکیک قوا این بوده است تا افراد سیاست گذار خود مستقیما در فعالیتهای اجرائی که می تواند احتمالا منافعی مستقیم در رابطه با قوانین برای ایشان داشته بشد در گیر نباشند. و در نهایت چگونه می توان در جامعه احزاب و افکار مختلف و مستقل داشت که وابسته به منافع مالی نباشند و از ارائه مباحث صرفا پی گیر نفی خود نگردند ؟ 

دوستان خواهشمندم نقطه نظرات خود را ارائه نمایید تا در این خصوص با هم تبادل نظر و ارائه طریق کنیم.ممنون از نظراتتان 

بیاییم صورت مسائل را پاک نکنیم ، آنها را حل کنیم

این روزها از گوشه و کنار مطبوعات و گفتارهایی که بین افراد رد و بدل می شود یک موضوع هر روز پررنگ تر می شود ،زور گیریهای خیابانی،سرقت های مسلحانه از طلا فروشی ها و ...و از آن سو می شنویم که می گویند بایستی به اعمال تشدید مجازت بپردازیم و .... من به شخصه یک جامعه شناس و یا روان شناس نیستم که به تشریح دقیق موضوع بپردازم و یا اینکه به قضاوت و تحلیل احکام واقف باشم .تنها اعتقاد دارم که این موضوع لازم و شایسته است تا از این دو دیدگاه به دقت بررسی و کنکاش گردد . لذاسعی می کنم تنهااز زاویه اقتصادی نظرخود را مطرح کنم .

 ما هنگامی که به هر عملی می خواهیم دست بزنیم و یا از آن دوری کنیم، آگاهانه و یاناخودآگاه اقدام به تجزیه و تحلیل منافع و مضار آن عمل می کنیم.حال سوال این است .چه می شود که  وزنه هزینه - فایده تحلیل این اعمال به سمت بدی سنگین و توجیه پذیرمی شود.در این گیرو دار مبارزه با خود و جامعه چه چیزهایی را افراداز دست می دهند و احتمالا چه به دست می اورند . چرا افراد احساس می کنند در این قمار بزرگ از سویی چیز زیادی برای از دست دادن ندارند و از طرف دیگر به این نتیجه می رسند که  یک چنین اعمالی یگانه راه فائق شدن به مشکلات و یا دسترسی به منابع مالی است .چرا ارزش زندگی این مقدار برای یک عده نازل است و چرا دست یابی به متوسط های یک زندگی این میزان برای مامشکل ساز شده است؟چرا ارزش کار و زحمت و به قولی یک لقمه نان حلال در آوردن دیگر چندان ارزش اجتماعی تلقی نمی شود ؟ و چرا زندگی بسیاری از افراد در جامعه بازگوی رنج و تلاش و کوشش آنها نیست؟ و چرا یک عده به این نتیجه رسیده اند که با زحمت و تلاش نمی توان به جایی رسید؟و دیگران حق آنها را خورده اند و برای خود سهمی در حقوق دیگران قائلند؟

 ما و جامعه ما در بوجود آمدن چنین شرایطی تا به کجا مقصریم و چه سهمی از این ناهنجاری را تقبل کرده ایم و در نهایت چگونه می توانیم به حل مسئله بپردازیم؟فراموش نکنیم،اعدام و زندان و گمارندن نیروهای انتظامی بر سر در هر کوچه و خیابان پاک کردن صورت مسئله است و به حل مسئله منجر نخواهد شد .

بیاییم نگاه دوباره ای به باورهایمان داشته باشیم

پریروز در خبرها متوجه شدم که د ریکی از خیابانهای تهران دو نفر با هم درگیر شده اند ویک نفر جان خود را از دست داد است و در این میان مردم تنها نظاره گر بوده اند و بس! 

فکر می کنم بسیاری از شما دوستان داستان قورباغه داغ را شنیده باشید .می گویند اگر قورباغه ای را در آب داغ بیندازید فورا عکس العمل نشان داده و بیرون می پرد اما اگر همین قورباغه را در ظرف آب گذاشته و بتدریج آب را گرم کنید قورباغه هیچ عکس العملی نشان نمی دهد به تدریج دمای بدن خود را ناخواسته با گرم شدن آب افزایش می دهد وبه واقع به آرامی و در یک وضعیت توام با خلسه و از خود بی خبر شدن تدریجی به سوی مرگ می رود . گاهی وقات به نظر می رسد ما انسانها نیز درگیر چنین معضلی هستیم .با باورها و گفتارهای اشتباه دمساز می شویم و چشم خود را بر بسیاری از حوادث و واقعیتهای پیرامونمان می بندیم و آنها را به هیچ می انگاریم ،اعتقاد داریم مشکلات و مسائل ما فراتر از این چیزهاست و آنهادر ما و برجامعه ما تاثیری ندارد و لازم نیست در مقابل آنهاواکنشی نشان دهیم و حرفی به میان آوریم . این همان مرحله اول وارد شدن فرد و جامعه به مرحله خلسه است و مرگ تدریجی .

در این شرایط تنها تلاشمان این است که باورها را (اگر چه باتفکر ما همراه نباشد)با خودمان دمساز نماییم و دیده را ندیده بپنداریم و یا اینکه باری به هر جهت آنها رافراموش کنیم ، این نیز بگذرد. نه موضوع به همین جا خاتمه نمی یابدماحساسیت و باور خودمان رانسبت به موضوع ازدست داده ایم و روحمان مجروح گردیده است. اعتقاد و باور اشتباه اکنون بخشی از ما شده است و دیگر نمی توان در مقابل آن به راحتی موضع گیری کرد وبه واکنش سریع در برابر آن پرداخت .آری بسیاری از مشکلات و معضلات ما و جامعه ما اینگونه آغاز شداز بی تفاوتی ما ،از خلسه توام با لذت ما و از به خود نامدن ما و در نهایت از باری به هر جهت تلقی کردن ما.و امروز چگونه می توان با امثال چنین طرزتفکر و باورهایی مقابله کرد. بزرگترین مشکل آنجاست که زمان از دست رفته است و بسیاری از ما خود جزئی از این مشکل و باور اشتباه شده ایم و بعضا نا خواسته وندانسته دلبسته و ابسته آن.و چه قدر مشکل افزون تر می گردد وقتی بخواهی جامعه ای را به خود واقف کنی که حرف نه این است که بود و حدیث نفس انسان چیز دیگری است وحقیقت نه آن است که مقبول جمع افتاده است.  

شیرهم شیر بود گرچه به زنجیربود

دیروز جای شما خالی رفته بودیم وکیل اباد(مشهد) از آن طرف گفتم پسرم را ببرم باغ وحش حیوانات، و به خصوص شیر را ببیند (پسرم شیر را تو کارتون ماداگاسکار دیده بود ) گفتم ببین این الکس است ، گیر داده بود که الا و باللا بره داخل و دستی به سر و گوشش بکشه می گفت ازیتش نمی کنم!سوال کرد چرا تو قفسه و آزادش نمی کنندبیاد با بچه ها بازی کنه!؟مونده بودم چه جوابی به سوالاش بدم . یک بنده خدایی از اونطرف شنیدم گفت بیچاره شیره!؟ یک نگاهی به اون آدمه و مجددا به شیر انداختم دیدم نه عظمت قابل ندیدن و به زنجیر کشیدن نیست .شکوه و بزرگی و صلابت چیزی نیست که بشه نادیده اش گرفت و به راحتی از کنارش گذشت،حتی از پشت میله ها نیز خودشو نشون می ده  و مایی که این طرف میله ها هستیم و اونو نظاره می کنیم حتی از این پشت ازش می ترسیم و در عین حال تحسینش می کنیم .یکدفعه خمیازه کشیدو همه از ترس نیم قدم رفتن عقب ،همه خنده شان گرفته بود . راحت و با جبروت نشسته بودو همه را به هیچ گرفته بود،آرامشش بیانگرنهایت قدرتش بود و قدرتش از آرامش و اعتماد به نفس بالای اون حکایت داشت،گویا بقیه زنگ تفریح اون شده بودند!؟

این جا هست که قدرت ذاتی و واقعی خودشو در مقابل سرو صداهای پوشالی کفتارمانند نشون میده و باعث می شه از پشت میله ها هم سزاور احترام باشه، با خودم گفتم الحق که برازنده نام سلطانی، و بی خود نیست که گفتندشیر همان شیر است گرچه به زنجیر است .

ای کاش می شد جهان را به کودکان می سپردیم

رسیدن به هدف به چه قیمتی؟و با چه دستاویزی؟

دیشب درخبرها مطلع شدم که چندین بمب گذاری در عراق زندگی انسانهای بی شماری را از بین برده است . اصلا دلم نمی خواست به چنین مواردی بپردازم و در وبلاگ چنین عکس هایی را درج نمایم بنابراین پیشاپیش از تمامی دوستان و بازدید کنندگان پوزش می طلبم . ولی وقتی چشم آدمی به نگاههای معصومانه کودکانی چنین گره می خورد، دیگر چه جای تامل چه جای سکوت ، آخر برای دست یافتن به هدف چرا بایستی به چنین قربانیانی دست یازید؟ در کدام مکتب و آیین رسیدن به هدف به توسط هر وسیله ای و به هر طریقی توجیه پذیر شده است؟ کدام پیامبر آسمانی چنین دستوری را صادر نموده است؟ روی سخنم صرفا با اسلامگرایان افراطی و یاسایر افراد از  مکتبهای متفاوت و بعضا متضاد شرقی و غربی ، و سازمانها و ارگانهای مختلف و بی شمار جهان نیست روی سخنم با تو است ای کسی که خود را انسان می پنداری ،چه کسی و به استناد کدامین تفسیر از انسان و ایمان به ما گفته که راه ما درست و به حق است و سایرین باطلند؟ این اشراف و اذهان به حقیقت مطلق و این تفسیرجدایی حق و باطل را چه کسی به ما آموخته و ما از مکتب کدامین به ظاهر معلمی درس عشق به انسان و ایمان و حق و حقیقت را آموخته ایم ؟وچرا نبایستی برای رسیدن به اهداف خوب از ابزارهای خوب استفاده کرد؟آیا امثال گاندی به اهداف خود نرسیده اند؟ آیا پیامبران آلهی با توسل به زور آیین خود را جهان شمول نمودند ؟خداوند به پیامبر می فرماید هر آیینه اگر تو خوشرو نبودی مردمان به دورت جمع نمی شدند. ما چه درسهای گرفته ایم و نهایتادر این میان چرا علما یک صدا در مقابل چنین فجایعی موضع گیری نمی کنند ؟سکوت تا به کی و به چه قیمتی ؟

بیاییم به زیبایی ها عمق بیشتری بدهیم

دیروز با یکی از دوستان مشغول صحبت بودم شکایت داشت از اینترنت!؟ گفتم جریان چیه ؟گفت ،یک موضوعی را که جستجو می کنی اولا هزارتا وب سایت و وبلاگ میآید که همگی معترفا به موضوع پرداخته اند ،وارد هر کدوم که می شی ،البته با هزار تا سلام و صلوات و با این وضعیت خراب سرعت اینترنت تا بیاید بالا نصف عمرت بر باد فنا رفته ،تازه می بینی فقط یک عنوان است و بعضا یک تکرار خبری.هیچی دستگیرت نمی شه و ناچاری کارو از اول دنبال کنی .

خیلی ازاین وب سایتها و وب لاگ ها هم که شده خانقاه آدمهای عاشق ، حالا این عشق یا عشق به کپی رایت و اسم در کردن و عنوان و خود شیرینیی هست، یا حکایت فرهاد و شیرین و لیلی و مجنون .بعضی هاشونم مال ادارات دولتی هست که کارمنداشون رجوع می کنن تا ببینند تعاونی چی میده و یا فیش حقوقیشان را بگیرند،تعدادی ازانهاهم که یکسری گزارشات آماری یا تحلیلی گذاشتند ، اولا قدیمی هست و دوما نه می شه به آمارشون استناد کردو نه به تحلیل هاشون .خلاصه شلم شوربایی است که نگو و نپرس . بعضی ها هم که فقط دنبال این هستند تا همدیگر را کامنت کنن تا لااقل اینجوری شاید آمار بازدیدکننده هاشان زیاد شه .از اون طرف یکعده هم برای هم دیگه قربون صدقه می رن و کامنت می زارن که بابا تو دیگه کی بودی و خیلی نازی و  ای عاشق سوخته و ....

خلاصه با این وضعیت به نظر نمی رسه به جایی برسیم .می گم بابا زیاد تند نرو نمی شه که همش از آدمها بخواییم جدی باشند و دنبال مقالات علمی و ادبی.آخه گاهی اوقات یک شعرو یک تصویر ساده هزار تا حرف نگفته داره ،و پر بارتر از هزاران کلام و مقاله علمی ادبی است .

می گه این درست، ولی فکرنمی کنی لازم است یک کم حرف جدی، هم تو این جور جاها داشته باشیم،نمی گم آدماهمه برن دنبال تحقیق و تفحص لااقل می تونن یکم دقیقترآدمها و دنیای اطرفشان را ببینند و اونو بنویسند . حداقل اگر این کار را نمی تونند انجام بدن ،تو نظراتی که می گذارن پخته تر و دقیقتر باشند ،با قربون صدقه هم رفتن که به جایی نمی رسیم .می گم بابا آخه ،عشق و دوستی است که به آدما انگیزه و اشتیاق می ده و اونها را میاره پشت اینترنت.می گه باشه قربون صدقه هم برن ،ولی تو این میون یک چیزی هم به همدیگه یاد بدن، جای دوری نمی ره.