بیاییم نگاه دوباره ای به باورهایمان داشته باشیم
فکر می کنم بسیاری از شما دوستان داستان قورباغه داغ را شنیده باشید .می گویند اگر قورباغه ای را در آب داغ بیندازید فورا عکس العمل نشان داده و بیرون می پرد اما اگر همین قورباغه را در ظرف آب گذاشته و بتدریج آب را گرم کنید قورباغه هیچ عکس العملی نشان نمی دهد به تدریج دمای بدن خود را ناخواسته با گرم شدن آب افزایش می دهد وبه واقع به آرامی و در یک وضعیت توام با خلسه و از خود بی خبر شدن تدریجی به سوی مرگ می رود . گاهی وقات به نظر می رسد ما انسانها نیز درگیر چنین معضلی هستیم .با باورها و گفتارهای اشتباه دمساز می شویم و چشم خود را بر بسیاری از حوادث و واقعیتهای پیرامونمان می بندیم و آنها را به هیچ می انگاریم ،اعتقاد داریم مشکلات و مسائل ما فراتر از این چیزهاست و آنهادر ما و برجامعه ما تاثیری ندارد و لازم نیست در مقابل آنهاواکنشی نشان دهیم و حرفی به میان آوریم . این همان مرحله اول وارد شدن فرد و جامعه به مرحله خلسه است و مرگ تدریجی .
در این شرایط تنها تلاشمان این است که باورها را (اگر چه باتفکر ما همراه نباشد)با خودمان دمساز نماییم و دیده را ندیده بپنداریم و یا اینکه باری به هر جهت آنها رافراموش کنیم ، این نیز بگذرد. نه موضوع به همین جا خاتمه نمی یابدماحساسیت و باور خودمان رانسبت به موضوع ازدست داده ایم و روحمان مجروح گردیده است. اعتقاد و باور اشتباه اکنون بخشی از ما شده است و دیگر نمی توان در مقابل آن به راحتی موضع گیری کرد وبه واکنش سریع در برابر آن پرداخت .آری بسیاری از مشکلات و معضلات ما و جامعه ما اینگونه آغاز شداز بی تفاوتی ما ،از خلسه توام با لذت ما و از به خود نامدن ما و در نهایت از باری به هر جهت تلقی کردن ما.و امروز چگونه می توان با امثال چنین طرزتفکر و باورهایی مقابله کرد. بزرگترین مشکل آنجاست که زمان از دست رفته است و بسیاری از ما خود جزئی از این مشکل و باور اشتباه شده ایم و بعضا نا خواسته وندانسته دلبسته و ابسته آن.و چه قدر مشکل افزون تر می گردد وقتی بخواهی جامعه ای را به خود واقف کنی که حرف نه این است که بود و حدیث نفس انسان چیز دیگری است وحقیقت نه آن است که مقبول جمع افتاده است.
(زندگي چيست؟عشق ورزيدن / زندگي را به عشق بخشيدن )