پریروز در خبرها متوجه شدم که د ریکی از خیابانهای تهران دو نفر با هم درگیر شده اند ویک نفر جان خود را از دست داد است و در این میان مردم تنها نظاره گر بوده اند و بس! 

فکر می کنم بسیاری از شما دوستان داستان قورباغه داغ را شنیده باشید .می گویند اگر قورباغه ای را در آب داغ بیندازید فورا عکس العمل نشان داده و بیرون می پرد اما اگر همین قورباغه را در ظرف آب گذاشته و بتدریج آب را گرم کنید قورباغه هیچ عکس العملی نشان نمی دهد به تدریج دمای بدن خود را ناخواسته با گرم شدن آب افزایش می دهد وبه واقع به آرامی و در یک وضعیت توام با خلسه و از خود بی خبر شدن تدریجی به سوی مرگ می رود . گاهی وقات به نظر می رسد ما انسانها نیز درگیر چنین معضلی هستیم .با باورها و گفتارهای اشتباه دمساز می شویم و چشم خود را بر بسیاری از حوادث و واقعیتهای پیرامونمان می بندیم و آنها را به هیچ می انگاریم ،اعتقاد داریم مشکلات و مسائل ما فراتر از این چیزهاست و آنهادر ما و برجامعه ما تاثیری ندارد و لازم نیست در مقابل آنهاواکنشی نشان دهیم و حرفی به میان آوریم . این همان مرحله اول وارد شدن فرد و جامعه به مرحله خلسه است و مرگ تدریجی .

در این شرایط تنها تلاشمان این است که باورها را (اگر چه باتفکر ما همراه نباشد)با خودمان دمساز نماییم و دیده را ندیده بپنداریم و یا اینکه باری به هر جهت آنها رافراموش کنیم ، این نیز بگذرد. نه موضوع به همین جا خاتمه نمی یابدماحساسیت و باور خودمان رانسبت به موضوع ازدست داده ایم و روحمان مجروح گردیده است. اعتقاد و باور اشتباه اکنون بخشی از ما شده است و دیگر نمی توان در مقابل آن به راحتی موضع گیری کرد وبه واکنش سریع در برابر آن پرداخت .آری بسیاری از مشکلات و معضلات ما و جامعه ما اینگونه آغاز شداز بی تفاوتی ما ،از خلسه توام با لذت ما و از به خود نامدن ما و در نهایت از باری به هر جهت تلقی کردن ما.و امروز چگونه می توان با امثال چنین طرزتفکر و باورهایی مقابله کرد. بزرگترین مشکل آنجاست که زمان از دست رفته است و بسیاری از ما خود جزئی از این مشکل و باور اشتباه شده ایم و بعضا نا خواسته وندانسته دلبسته و ابسته آن.و چه قدر مشکل افزون تر می گردد وقتی بخواهی جامعه ای را به خود واقف کنی که حرف نه این است که بود و حدیث نفس انسان چیز دیگری است وحقیقت نه آن است که مقبول جمع افتاده است.