ادبیات اقتصاد اصولا به دو دسته تقسیم می شود اقتصاد اثباتی و اقتصاد دستوری. در اولی صحبت از واقعیتها و آنچه رخ می دهد می شود به عبارتی حکایت هستیها و نیستیها است و در اقتصاد دستوری ، ارزشها ،خوبیها و بدیها مطرح می گردد و به این می پردازد که چه باشد بهتر و نیکوتر است .بنابراین آنچه که خوب است لزوما دست یافتنی نیست ما نمی توانیم به تمام آمالهاو آرزوهایی که برای یک جامعه داریم برسیم .با این بخش قضیه ما بسیار برخورد کرده ایم اما روی سخن با سوی دیگر است.آیا آنچه دست یافتنی است، لزوما خوب است!؟

 روز گذشته یکی از دوستان حکایتی را از چین مطرح کرد بدین صورت که دستمزدها به صورتی توافقی است و از فرد خواسته می شود حداقل نیاز خود را بیان کند  تا احتمالا به مرگ او نیانجامد مسلما در غیر اینصورت استخدامی صورت نمی گیرد و نهایتا کم ترین ها استخدام می شوند ،اینهم شیوه دیگر برده داری است در دنیای به اصطلاح قرن بیست و یک،برده داری نوین برای تامین حداقل معاش و صد البته دموکراسی و حقوق بشر نیز رعایت شده است و قاتل و مقتول هر دو راضی هستند ،( البته این مسئله در کشور ما نیز کم نیست) خوب این هم روی دیگر رشد اقتصادی و صادرات چین است .شاید خیلی از ما وقتی پوست یک حیوان را در بعضی مکانها دیده ایم روحیه حمایتگر ما از حیوانات برانگیخته شده و به دیده تحقیر به آن نگریسته ایم و خواستار به دست آوردن آن نبوده ایم ولی چرا در برخورد با بسیاری از مصنوعات چینی به این فکر نمی کنیم که با خلق این کالا ها پوست چه انسانهایی که کشیده نشده است و چه استثماری که روی نداده است ، و در این میان ما چه کرده ایم!؟ با خرید کالا به این امر صحه گذاشته ایم و تجارت آنرا رونق داده ایم بماند از اینکه چوب لای چرخ  اقتصادمملکت خودمان نیز گذاشته ایم. می دانم وضعیت اکثر ما به لحاظ مالی چندان تعریفی ندارد و اقتصاد کشور نیز برآورد کننده تمامی نیاز های روز افزون ما نیست و کالاهای چینی نیز مناسب با وضعیت معاش و درآمد ماهستند ودرست است که آنچه که خوب است لزوما دست یافتنی نیست ولی آنچه هم که دست یافتنی است لزوما خوب نیست .خودمان را فریب ندهیم .