حکایتی از عبید زاکانی
زشت رويي در آينه به زشتي خود مي نگريست و مي گفت: سپاس خداي را كه مرا صورتي نيكو بيافريد. غلامش ايستاده بود اين سخن مي شنيد و چون از نزد او به در آمد كسي از حال صاحبش پرسيد، گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ مي بندد.
درِ خانه ی جحي بدزديدند. او برفت و در مسجدي بركند و به خانه ميبرد. گفتند چرا در مسجد بركنده اي؟ گفت: درِ خانه من دزديده اند و خداوند اين در، دزد را ميشناسد، در را به من سپارد و در خانه خود بازستاند
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۹ ساعت 13:29 توسط محمدهاشم صفار
|
(زندگي چيست؟عشق ورزيدن / زندگي را به عشق بخشيدن )