درس 30 بهمن از مراقبه هاي وشو
روز:
توده مردم از تو مي خواهند جزيي از آنها شوي. مي خواهند كه عقل و هوشت را تسليم آنها بكني. مي خواهند به ساز آنها برقصي و به رنگ آنها در آيي. اين ريشه اصلي نابودي هوشمندي انسان است و وقتي هوشمندي از بين برود، ممكن نيست بداني شادماني چيست. هر كودكي شادمان بدنيا مي آيد و تقريبا هر كودكي مسموم مي شود. تا بيايد بفهمد كه با خود چه آورده است، با عنوانهايي زيبا فلج و از كار افتاده مي شود- ممكن است آنرا تعميد بنامند. اينها پندارهايي كاملا ابلهانه اند. او را شرطي مي كنند و انواع شرايط را بر او تحميل مي كنند. تا زمانيكه به مرده اي تبديل شود، همه هوشمندي اش در جايي در راه از دست مي دهد و خرفت مي شود. بدبخت و ذليل مي شود. تو را استثمار مي كنند. به تو مي گويند « تو به اين دليل بدبختي كه در زندگي هاي گذشته گناه كرده اي، زيرا پرهيزگار نيستي. اگر بدبخت هستي، پس اعتراف كن. اگر بدبختي، پس عبادت كن. » چنين حرفهايي جذاب و فريبنده اند، زيرا از آنجا كه مردم قصد دارند از بدبختي نجات پيدا كنند، حاضرند از هر ايده اي پيروي كنند. انسان نادان و خرفت نمي تواند بفهمد كه چه كار دارد مي كند، چرا آنرا انجام مي دهد و به كجا مي رود. نخستين چيزي كه او لازم دارد، رها ساختن هوشمندي و هوش دربند شده خويش است. آنگاه شادماني به سادگي پديد مي آيد. شادماني يك محصول جانبي است. وقتي از هوشمندي خودآگاه شوي، بي درنگ غرق در احساس شادماني مي شوي.
شب:
زندگي انسان چون يك خوابگرد، خودكار و مكانيكي است. اعمالش را چون يك آدم آهني انجام مي دهد. اگر اعمالت را تماشا كني، متعجب خواهي شد كه چگونه يك اشتباه را هرروز مرتكب مي شوي. بارها تصميم گرفته اي آن اشتباه را ديگر مرتكب نشوي اما چنين تصميم هايي بي فايده هستند. وقتي دوباره در آن موقعيت قرار بگيري، مثل هميشه واكنش نشان مي دهي. نمي داني كه چگونه پاسخ دهي. « واكنش » و « پاسخ » با يكديگر متفاوتند. واكنش، خودكار و ناخودآگاه است اما پاسخ، غير خودكار و خودآگاه. پاسخ بر اساس موقعيت مورد نظر داده مي شود اما واكنش بر اساس الگوي هميشگي. واكنش يعني دنبال كردن راه حلهاي آماده و برنامه هاي از پيش تعيين شده اي كه به ما ديكته شده و از گذشته غالب گشته است. و زندگي كردن در اين لحظه، بدون دخالت گذشته، همان پاسخ است.
336
خشم دروني
بخشي از خشم كه به ديگران يا موقعيتهاي بيروني مربوط مي شود، قابل درك است. هنگاميكه اين لايه سطحي خشم به دور ريخته مي شود، ناگهان به منبع خشم مي رسيد كه به هيچ وجه به دنياي بيرون ارتباطي ندارد و بخشي از خود شماست. به ما آموزش داده شده است كه خشم فقط در موقعيتهاي پر تنش به وجود مي آيد. ما با خشم زاده شده ايم و اين بخشي از وجود ماست كه در موقعيتهاي خاص، به سطح مي آيد و در مواقع ديگر به شكل غير فعال و نهان در ما باقي مي ماند. ابتدا بايد خشمي را كه به موقعيتهاي بيروني ارتباط دارد، آزاد كنيم. سپس به منبع عميق تري از خشم مي رسيم كه به موقعيتهاي بيروني مرتبط نيست. ما با اين منبع متولد شده ايم. اين منبع در ارتباط با موقعيت يا فرد خاصي نيست و به همين دليل درك آن مشكل است. البته نيازي به درك آن نيست. كافيست آنرا بيرون بريزيد؛ نه اينكه آنرا نسبت به كسي ابراز كنيد. اين خشم را روي يك بالش خالي كنيد، رو به آسمان فرياد بكشيد، خشم خود را نسبت به من ابراز كنيد...تمامي هيجانات و احساسات نيز به همين شكل است. نوعي عشق وجود دارد كه نسبت به شخصي معين و خاص ابراز مي شود، ولي اگر عميق تر شويد، روزي به منبع عشق مي رسيد كه همه را در بر مي گيرد. همه چيز به همين شكل دو بعد دارد. افرادي كه در سطح باقي مي مانند، ثروت دروني خود را كاملا فراموش مي كنند. اگر خشم دروني خود را خالي كنيد، با عشق دروني رو در رو مي شويد. آشغالها را بايد بيرون بريزيد تا به طلاي خالص كه درونتان قرار دارد، برسيد.
19 فوریه
The ocean is not only hidden behind the waves, it is also manifesting itself in the waves.
اقيانوس نه تنها در پس امواج پنهان است بلكه خود را در امواج متجلي مي سازد.
(زندگي چيست؟عشق ورزيدن / زندگي را به عشق بخشيدن )