وضعیت آماری تجارت بین الملل(سازمان تجارت جهانی )(WTO)

  این گزارشات شامل امارهایی از وضعیت شاخصهای اقتصاد کلان کشورها از جمله

جمعیت ، تولید، تجارت، تراز پرداختها و غیره می باشدکه توسط سازمان تجارت جهانی فراهم گردیده است

International trade statistics 2009-WTO

tariff__profiles09_e.pdf

 trade_profiles09_e.pdf

آمار صادرات و واردات کشور های دنیا.xls

قوانین و مقررات ج. ا. ایران

قانون اساسی ج.ا.ایران

قانون تجارت ایران

قانون پولی و بانکی ایران 

قانون برنامه و بودجه ایران

قانون بیمه ایران

قانون تشویق و حمایت از سرمایه گذاری خارجی

قانون عملیات بانکی بدون ربا

قانون مبارزه با پول شویی

قانون مناقصات

قانون محاسبات عمومی ایران

قانون بازار غیر پولی ایران

قانون معدن

حکایت صدف و دریا

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.


- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟


- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.


- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟


مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد."

شعر پریا(از احمد شاملو 1332)

یكی بود یكی نبود

زیر گنبد كبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

زار و زار گریه می كردن پریا

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.

گیس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك

از شبق مشكی ترك.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

 

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج شبگیر می اومد...

 

" - پریا! گشنه تونه؟/پریا! تشنه تونه؟

پریا! خسته شدین؟/مرغ پر شسه شدین؟

چیه این های های تون/گریه تون وای وای تون؟ "

ادامه نوشته

افق روشن (احمد شاملو 1334)

روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.


روزی كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست
و قلب
برای زندگی بس است.

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر حرف ترانه ايست
تا كمترين سرود بوسه باشد .

روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود .
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...

و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم.

دیگه دل مثل قدیم عاشقو شیدا نمی شه(قصه ی دخترای ننه دریا)(احمد شاملو)

 یکی بود یکی نبود .

جز خدا هیچی نبود

زیر این طاق کبود ٬

نه ستاره

نه سرود .

عمو صحرا ٬ تپلی با دو تا لپ گلی

پا و دستش کوچولو ریش و روحش دو قلو

چپقش خالی و سرد /دلکش دریای درد ٬

در باغو بسه بود/دم باغ نشسه بود :

« عمو صحرا ! پسرات کو ؟»

- لب دریان پسرام ./دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام .

طفلیا ٬ تنگ غلاغ پر ، پا کشون/خسته و مرده ، میان

از سر مزرعه شون . /تن شون خسته ی کار

دلشون مرده ی زار/دساشون پینه ترک

لباساشون نمدک/پاهاشون لخت و پتی

کج کلاشون نمدی ،/می شینن با دل تنگ

لب دریا سر سنگ . /طفلیا شب تا سحر گریه کنون

خوابو از چشم به در دوخته شون پس می رونن

توی دریای نمور/می ریزن اشکای شور

می خونن- آخ که چه دلدوز و چه دلسوز می خونن ! :

«- دخترای ننه دریا ! کومه مون سرد و سیاس

چش امید مون اول به خدا ، بعد به شماس

کوره ها سرد شدن/سبزه ها زرد شدن

خنده ها درد شدن /از سر تپه ، شبا

شیهه ی اسبای گاری نمیاد ،/از دل بیشه ، غروب

چهچه سار و قناری نمیاد/دیگه از شهر سرور

تکسواری نمیاد . /دیگه مهتاب نمیاد

کرم شب تاب نمیاد ./برکت از کومه رفت

رستم از شانومه رفت :

تو هوا وقتی که برق میجه و بارون می کنه

کمون رنگ به رنگش دیگه بیرون نمیاد ،

رو زمین وقتی که دیب دنیا رو پر خون می کنه

سوار رخش قشنگش دیگه بیرون نمیاد .

شبا شب نیس دیگه ، یخدون غمه

عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می تنه.

دیگه شب مرواری دوزون نمیشه

آسمون مثل قدیم شب ها چراغون نمیشه .

غصه ی کوچیک سردی مث اشک

جای هر ستاره سوسو می زنه ،

سر هر شاخه ی خشک

از سحر تا دل شب ، جغده که هوهو می زنه .

دلا از غصه سیاس

آخه پس خونه ی خورشید کجاست ؟

قفله ؟ وازش می کنیم !

قهره ؟ نازش می کنیم !

می کشیم منتشو

می خریم همتشو !

مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده

موش کورم که می گن دشمن نوره ، به تیغ تاریکی گردن نمیده !

دخترای ننه دریا ! رو زمین عشق نموند

خیلی وخ پیش باروبندیلشو بست خونه تکوند

دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی شه

تو کتابم دیگه اون جور چیزا پیدا نمی شه.

دنیا زندون شده : نه عشق ، نه امید ، نه شور ،

برهوتی شده دنیا ، که تا چش کار می کنه مرده س و گور.

نه امیدی - چه امیدی ؟ به خدا حیف امید !

نه چراغی - چه چراغی؟ چیز خوبی می شه دید؟

نه سلامی - چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم !

نه نشاطی - چه نشاطی ؟ مگه راهش می ده غم؟

داش آکل ، مرد لوطی ،

ته خندق تو قوطی !

توی باغ بی بی جون

جم جمک ، بلگ خزون !

دیگه ده مثل قدیم نیس که از آب در می گرفت

باغاش انگار باهارا از شکوفه گر می گرفت :

آب به چشمه ! حالا رعیت واسه آب خون می کنه

واسه چار چیکه ی آب ، چل تا رو بی جون می کنه

نعشا می گندن و می پوسن و شالی می سوزه

پای دار ، قاتل بیچاره همونجور تو هوا چش می دوزه

- «چی می جوره تو هوا ؟

رفته تو فکر خدا ؟...»

«نه برادر ! تو نخ ابره که بارون بزنه

شالی از خشکی در آد ، پوک نشادون بزنه :

اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه ! »

دخترای ننه دریا ! دلمون سرد و سیاس

چش امیدمون اول به خدا بعد به شماس.

ازتون پوست پیازی نمی خوایم

خودتون بسه مونین ، بقچه جاهازی نمیخوایم .

چادریزی و پاچین نداریم

زیر پامون حصیره ، قالیچه و قارچین نداریم .

بذارین برکت جادوی شما

ده ویرونه رو آباد کنه

شبنم موی شما جیگر تشنمونو شاد کنه

شادی از بوی شما مس شه همینجا بمونه

غم بره ، گریه کنون ، خونه ی غم جا بمونه ... »

پسرای عمو صحرا ، لب دریای کبود

زیر ابر و مه و دود

شبو از راز سیا پر می کنن ،

توی دریای نمور

می ریزن اشکای شور

کاسه ی دریا رو پر تر می کنن .

دخترای ننه دریا ته آب

می شینن مست و خراب

نیمه عریون تنشون

خزه ها پیرهنشون

تن شون هرم سراب

خندشون غلغل آب

لب شون تنگ نمک

وصل شون خنده ی شک

دلشون دریای خون ،

پای دیفار خزه

می خونن ضجه کنون :

« - پسرای عمو صحرا ! لب تون کاسه نبات

صد تا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات !

دریا از اشک شما شور شد و رفت

بختمون از دم در دور شد و رفت .

راز عشقو سر صحرا نریزین

اشک تون شوره تو دریا نریزین !

اگه آب شور بشه ، دریا به زمین دس نمی ده

ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی ده

دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم باز کمه

پرده زنبوری دریا میشه برج غم مون

عشقتون دق می شه ، تا حشر می شه همدممون ! »

مگه دیفار خزه موش نداره ؟

مگه موش گوش نداره ؟

موش دیفار ننه دریا رو خبر دار می کنه :

ننه دریا کج و کوج

بد دل و لوس و کجوج

جادو در کار می کنه .

تا صداشون نرسه

لب دریای خزه ،

از لجش ، غیه کشون ابرا رو بیدار می کنه :

اسبای ابر سیا

تو هوا شیهه کشون ،

بشکه ی خالی رعد

روی بوم آسمون .

آسمون ، غرومب غرومب !

طبل آتیش ، دو دو دومب !

نعره ی موج بلا

می ره تا عرش خدا ؛

صخره ها از خوشی فریاد می زنن

دخترا از دل آب داد می زنن :

« - پسرای عمو صحرا !

دل ما پیش شماس

نکنه فکر کنین

حقه زیر سر ماس :

ننه دریای حسود کرده این آتیش و دود ! »

پسرا حیف که جز نعره و دلریسه ی باد

هیچ صدای دیگه ای

به گوشاشون نمیاد !

غم شون سنگ صبور

کج کلاشون نمدک

نگاشون خسته و دور

دل شون غصه ترک ،

تو سیاهی سوت و کور

گوش می دن به موج سرد

می ریزن اشکای شور

توی دریای نمور...

جم جمک برق بلا

طبل آتیش تو هوا !

خیز خیزک موج عبوس

تا دم عرش خدا !

نه ستاره نه سرود

لب دریای حسود ،

زیر این طاق کبود

جز خدا هچی نبود

جز خدا هیچی نبود ! ...

زیرا که مرده گان این سال عاشق ترین زنده گان بودند(شعر از احمد شاملو)

عشق عمومی

اشک رازي‌ست/لب‌خند رازي‌ست
عشق رازي‌ست

اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود.


قصه نيستم که بگوئي/نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي/يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...

من درد ِ مشترک‌ام/مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن مي‌گويد
علف با صحرا/ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي‌گويم

نام‌ات را به من بگو/دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هاي‌ات با دستان ِ من آشناست.

در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام/براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام/زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مرده‌گان ِ اين سال
عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.

دست‌ات را به من بده
دست‌هاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
به‌سان ِ ابر که با توفان/به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دريا/به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد

زيرا که من
ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صداي ِ من/با صداي ِ تو آشناست

احمد شاملو -۱۳۳۴

ارغوان شاخه همخون جدامانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟(شهر از هوشنگ ابتهاج)

ارغوان شاخه همخون جدامانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگزگوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطرمن گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر سال
از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگي
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

شعر (سلاخی می گریست...از احمد شاملو)

سلاخی می گریست

به قناری ی کوچکی

دل باخته بود

شعر (آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش  از فریدون مشیری)

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب؟/  چیست در همهمه دلكش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید؟ /  روی این آبی آرام بلند
كه ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش كبوترها؟ / چیست در كوشش بی حاصل موج؟


چیست در خنده جام؟
كه تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری!؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش كبوترها
نه به این آتش سوزنده كه لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاك شقایق را در سینه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تك و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان!
جای مهتاب به تاریكی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینك این من كه به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی كن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند!
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو!
قصه ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یك نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو
بنوش!

شعر کوچه از فریدون مشیری

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

در نهانخانه‏ء جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز خهاب ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشهء ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا وگل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آمد تو به من گفتي:

«از اين عشق حذر كن

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آيينهء عشق گذران است

تو كه امروز دلت با دگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن»

 

با تو گفتم حذر از عشق ندانم:

«حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پيش از تو؟ هرگز نتوانم

روز اوّل كه دل من به تمنّاي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم ، نه گسستم

باز گفتم كه: تو صيّادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم...»

 

اشكي از شاخه فروريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

 

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نه گسستم نه رميدم

 

رفت در ظلمت شب آن شب و شب‌هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از آن عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

شعر(بوی صفای پدر از استاد شهریار)

دلتنگ غروبي خفه بيرون زدم ازدر
در مشت گرفته مچ دست پسرم را

يا رب به چه سنگي زنم از دست غريبي

اين کله پوک و سر و مغز پکرم را

هم در وطنم بار غريبي به سر ودوش
 کوهي است که خواهد بشکاند کمرم را


ادامه نوشته

شعر (کاروان از هوشنگ ابتهاج)

ديرست ، گاليا
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان / ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه
ديرست ، گاليا ! به ره افتاد كاروان /

عشق من و تو ؟ ... آه / اين هم حكايتي است
اما ، درين زمانه كه درمانده هر كسي
از بهر نان شب
ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست

ادامه نوشته

شعر(سگ ها و گرگ ها از مهدی اخوان ثالث)

سگها و گرگها

1
هوا سرد است و برف آهسته بارد/ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال/فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب/سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست/که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد/روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب/شب توفانی سرد زمستان

آواز سگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر/هوا تاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه/ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟
کنار مطبخ ارباب ، آنجا/بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه/عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن/و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی/چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق! این دیگر بلایی ست/بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است/ولی ارباب آخر رحمش آيد
گذارد چون فروکش کرد خشمش/که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این/محبت را غنیمت می شماریم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف/ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان/زمستان سیاه مرگ مرکب


آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر/هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه/زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی/شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز/حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی/شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان/در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم/دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع/که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه/برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم/نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز/که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست/که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،/دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

مهدی اخوان ثالث

شعر(بسوده ترین کلام است دوست داشتن از احمد شاملو)

بسوده ترین کلام است دوست داشتن

رذل آزار ناتوان را دوست دارد /لئیم پشیز را

و پزدل قدرت و پیروزی را

آن نابسوده را که بر زبان ماست

کجا آموخته ایم؟

شعر(قصه ی مردی که لب نداشت از احمد شاملو)

يه مردی بود حسين‌قلي/چشاش سيا لُپاش گُلي

غُصه و قرض و تب نداشت/اما واسه خنده لب نداشت.

خنده‌ی بي‌لب کي ديده؟/مهتاب ِ بي‌شب کي ديده؟

لب که نباشه خنده نیس /پَر نباشه پرنده نيس.

شبای دراز ِ بي‌سحر/حسين‌قلي نِشِس پکر

تو رختخوابش دمرو/تا بوق ِ سگ اوهواوهو.

تموم ِ دنيا جَم شدن/هِي راس شدن هِي خم شدن

فرمايشا طبق طبق/همه‌گي به دورش وَقّ و وقّ

بستن به نافش چپ و راس/جوشونده‌ی ملاپيناس

دَم‌اش دادن جوون و پير/نصيحتای بي‌نظير:

«ــ حسين‌قلي غصه‌خورَک/خنده نداری به درک!

خنده که شادی نمي‌شه/عيش ِ دومادی نمي‌شه.

خنده‌ی لب پِشک ِ خَره/خنده‌ی دل تاج ِ سره،

خنده‌ی لب خاک و گِله/خنده‌ی اصلي به دِله...»

حيف که وقتي خوابه دل/وز هوسي خرابه دل،

وقتي که هوای دل پَسه/اسير ِ چنگ ِ هوسه،

دل‌سوزی از قصه جداس/هرچي بگي باد ِ هواس!

حسين‌قلي با اشک و آه/رف دَم ِ باغچه لب ِ چاه

گُف: «ــ ننه‌چاه، هلاکتم/مرده‌ی خُلق ِ پاکتم!

حسرت ِ جونم رُ ديدی/لبتو امونت نمي‌دی؟

لبتو بِدِه خنده کنم/يه عيش ِ پاينده کنم

ننه‌چاهه گُف: «ــ حسين‌قلي/ياوه نگو، مگه تو خُلي؟

اگه لَبمو بِدَم به تو/صبح، چه امونَت چه گرو،

واسه‌يي که لب تَر بکنن/چي‌چي تو سماور بکنن؟

«ضو» بگيرن «رَت» بگيرن/وضو بي‌طاهارت بگيرن؟

ظهر که مي‌باس آب بکشن/بالای باهارخواب بکشن،

يا شب ميان آب ببرن/سبو رُ به سرداب ببرن،

سطلو که بالا کشيدن/لب ِ چاهو اين‌جا نديدن

کجا بذارن که جا باشه/لايق ِ سطل ِ ما باشه؟»

ديد که نه وال‌ّلا، حق مي‌گه/گرچه يه خورده لَق مي‌گه.

حسين‌قلي با اشک و آ/رَف لب ِ حوض ِ ماهيا

گُف: «ــ باباحوض ِ تَرتَری/به آرزوم راه مي‌بری؟

مي‌دی که امانت ببرم/راهي به حاجت ببرم

لب‌تو روُ مَرد و مردونه/با خودم يه ساعت ببرم؟»

حوض‌ْبابا غصه‌دار شد/غم به دلش هَوار شد

گُف: «ــ بَبَه جان، بِگَم چي/اگر نَخوام که همچي

نشکنه قلب ِ ناز ِت/غم نکنه دراز ِت:

حوض که لبش نباشه/اوضاش به هم مي‌پاشه

آبش مي‌ره تو پِي‌گا/به‌کُل مي‌رُمبه از جا

ديد که نه وال‌ّلا، حَقّه/فوقش يه خورده لَقّه.

حسين‌قلي اوهون‌اوهون/رَف تو حياط، به پُشت ِ بون

گُف: «ــ بيا و ثواب بکن/يه خير ِ بي‌حساب بکن:

آباد شِه خونِمونت/سالم بمونه جونت!

با خُلق ِ بي‌بائونه‌ت/لب ِتو بده اَمونت

باش يه شيکم بخندم/غصه رُ بار ببندم

نشاط ِ يامُف بکنم/کفش ِ غمو چَن ساعتي

جلو ِ پاهاش جُف بکنم.»/بون به صدا دراومد

به اشک و آ دراومد:/«ــ حسين‌قلي، فدات شَم،

وصله‌ی کفش ِ پات شَم/مي‌بيني چي کردی با ما

که خجلتيم سراپا؟/اگه لب ِ من نباشه

جانُوْدوني‌م کجا شِه؟/بارون که شُرشُرو شِه

تو مُخ ِ ديفار فرو شِه/ديفار که نَم کشينِه

يِه‌هُوْ از پا نِشينه،/هر بابايي مي‌دونه

خونه که رو پاش نمونه/کار ِ بون‌اشم خرابه

پُلش اون ور ِ آبه./ديگه چه بوني چه کَشکي؟

آب که نبود چه مَشکي؟»

ديد که نه والّ‌لا، حق مي‌گه/فوقش يه خورده لَق مي‌گه.

حسين‌قلي، زار و زبون

وِيْلِه‌زَنون گريه‌کنون

لبش نبود خنده مي‌خواس

شادی پاينده مي‌خواس.

پاشد و به بازارچه دويد

سفره و دستارچه خريد

مُچ‌پيچ و کول‌بار و سبد

سبوچه و لولِنگ و نمد

دويد اين سر ِ بازار

دويد اون سر ِ بازار

اول خدا رُ ياد کرد

سه تا سِکّه جدا کرد

آجيل ِ کارگشا گرفت

از هم ديگه سَوا گرفت

که حاجتش روا بِشه

گِرَه‌ش ايشال‌ّلا وابشه

بعد سر ِ کيسه واکرد

سکه‌ها رو جدا کرد

عرض به حضور ِ سرورم

چي بخرم چي‌چي نخرم:

خريد انواع ِ چيزا

کيشميشا و مَويزا،

تا نخوری نداني

حلوای تَن‌تَناني،

لواشک و مشغولاتي

آجيلای قاتي‌پاتي

اَرده و پادرازی

پنير ِ لقمه‌ْقاضي،

خانُمايي که شومايين

آقايوني که شومايين:

با هَف عصای شيش‌مني

با هف‌تا کفش ِ آهني

تو دشت ِ نه آب نه علف

راه ِشو کشيد و رفت و رَف

هر جا نگاش کشيده شد

هيچ‌چي جز اين ديده نشد:

خشکه‌کلوخ و خار و خس

تپه و کوه ِ لُخت و بس:

قطار ِ کوهای کبود

مث ِ شترای تشنه بود

پستون ِ خشک ِ تپه‌ها

مث ِ پيره‌زن وخت ِ دعا.

«ــ حسين‌قلي غصه‌خورک

خنده نداشتي به درک!

خوشي بيخ ِ دندونت نبود

راه ِ بيابونت چي بود؟

راه ِ دراز ِ بي‌حيا

روز راه بيا شب راه بيا

هف روز و شب بکوب‌بکوب

نه صُب خوابيدی نه غروب

سفره‌ی بي‌نونو ببين

دشت و بيابونو ببين:

کوزه‌ی خشکت سر ِ راه

چشم ِ سيات حلقه‌ی چاه

خوبه که اميدت به خداس

وگرنه لاشخور تو هواس

حسين‌قلي، تِلُوخورون

گُشنه و تشنه نِصبِه‌جون

خَسّه خَسّه پا مي‌کشيد

تا به لب ِ دريا رسيد.

از همه چي وامونده بود

فقط‌اَم يه دريا مونده بود.

«ــ ببين، دريای لَم‌لَم

فدای هيکلت شَم

نمي‌شه عِزتت کم

از اون لب ِ درازوت

درازتر از دو بازوت

يه چيزی خِير ِ ما کُن

حسرت ِ ما دوا کُن:

لبي بِده اَمونت

دعا کنيم به جونت

«ــ دلت خوشِه حسين‌قلي

سر ِ پا نشسته چوتولي.

فدای موی بور ِت!

کو عقلت کو شعور ِت؟

ضررای کارو جَم بزن

بساط ِ ما رو هم نزن!

مَچِّده و مناره‌ش

يه درياس و کناره‌ش.

لب ِشو بدم، کو ساحلش؟

کو جيگَرَکي‌ش کو جاهلش؟

کو سايبونش کو مشتريش؟

کو فوفولش و کو نازپَری‌ش؟

کو نازفروش و نازخر ِش؟

کو عشوه‌يي‌ش کو چِش‌چَر ِش؟»

حسين‌قلي، حسرت به دل

يه پاش رو خاک يه پاش تو گِل

دَساش از پاهاش درازتَرَک

برگشت خونه‌ش به حال ِ سگ.

ديد سر ِ کوچه راه‌به‌راه

باغچه و حوض و بوم و چاه

هِرتِه‌زَنون ريسه مي‌رن

مي‌خونن و بشکن مي‌زنن:

«ــ آی خنده خنده خنده

رسيدی به عرض ِ بنده؟

دشت و هامونو ديدی؟

زمين و زَمونو ديدی؟

انار ِ گُل‌گون مي‌خنديد؟

پِسّه‌ی خندون مي‌خنديد؟

خنده زدن لب نمي‌خواد

داريه و دُمبَک نمي‌خواد:

يه دل مي‌خواد که شاد باشه

از بند ِ غم آزاد باشه

يه بُر عروس ِ غصه رُ

به تَئنايي دوماد باشه!

حسين‌قلي!

حسين‌قلي!

حسين‌قلي حسين‌قلي حسين‌قلي

-

--

--- شاملو

حکایتها(مرد کوه نورد)

روزي مرد جواني براي كوه نوردي به يكي از كوههاي اطراف رفت . هوا بسيار سرد بود و مرد جوان تمامي وسايلمورد نياز را براي سفر خود مهيا كرد . به كوه رفت و در حال بالا رفتن از كوه بود كه ناگهان پايش ليز خورد و به پايين پرتاب شد . در حال پرتاب شدن بود كه گفت :

خدايا كمكم كن . ناگهان ديد كه طنابي كه به او بود مانع بيشتر پرتاب شدن مرد جوان شد .

سپس خدا به او گفت :

اي مرد جوان به من اعتماد داري ؟ مرد جوان پاسخ داد : بله , البته !!!

خدا گفت : پس اگر به من اعتماد داري طناب را ول كن !!!

مرد جوان گفت هرگز چنين كاري نخواهم كرد .....

مرد جوان بعد از گذشتن 1 روز بر اثر سرما جان خودش رو از دست داد و كاملا يخ زد

وقتي فردا گروه امداد براي برداشتن جسد مرد جوان آمدند ديدن كه مرد جوان فقط 1 متر با زمين فاصله داشت ..

ویلون‌نوازی در مترو


در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد .
ادامه نوشته

نکته هایی برای باور

  • اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت. )موريس مترلینگ)
  • زندگي دشمن شما نيست، اما طرز فكرتان مي تواند دشمن شما باشد. ريچارد كارسون
  • هر اقدامي اگر بزرگ باشد، ابتدا محال به نظر مي رسد (كارلايل)
  • آدمي ساخته افكار خويش است، فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است. (موريس مترلينگ
  • كسي كه كوه را جابجا كرد از جابجا كردن سنگريزه ها شروع كرد. مثل چيني
  • شكست يتيم و پيروزي هزار پدر دارد.
  • امروز همان فردائي است كه ديروز نگرانش بودي. ...........
  • انديشه ات مال توست پس با آن به موفقيت بيانديش نه به شكست

نکته ها

  • سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی چون همه از نورت استفاده می کنن ولی اصلا نگات نمی کنن؛ سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن
  • كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن* هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن* حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن