وضعیت آماری تجارت بین الملل(سازمان تجارت جهانی )(WTO)
جمعیت ، تولید، تجارت، تراز پرداختها و غیره می باشدکه توسط سازمان تجارت جهانی فراهم گردیده است
International trade statistics 2009-WTO
جمعیت ، تولید، تجارت، تراز پرداختها و غیره می باشدکه توسط سازمان تجارت جهانی فراهم گردیده است
International trade statistics 2009-WTO
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
"برای این یکی اوضاع فرق کرد."
یكی بود یكی نبود
زیر گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می كردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.
گیس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكی ترك.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
" - پریا! گشنه تونه؟/پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟/مرغ پر شسه شدین؟
چیه این های های تون/گریه تون وای وای تون؟ "
.jpg)
روزی كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر حرف ترانه ايست
تا كمترين سرود بوسه باشد .
روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود .
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم.
جز خدا هیچی نبود
زیر این طاق کبود ٬
نه ستاره
نه سرود .

عمو صحرا ٬ تپلی با دو تا لپ گلی
پا و دستش کوچولو ریش و روحش دو قلو
چپقش خالی و سرد /دلکش دریای درد ٬
در باغو بسه بود/دم باغ نشسه بود :
« عمو صحرا ! پسرات کو ؟»
- لب دریان پسرام ./دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام .
طفلیا ٬ تنگ غلاغ پر ، پا کشون/خسته و مرده ، میان
از سر مزرعه شون . /تن شون خسته ی کار
دلشون مرده ی زار/دساشون پینه ترک
لباساشون نمدک/پاهاشون لخت و پتی
کج کلاشون نمدی ،/می شینن با دل تنگ
لب دریا سر سنگ . /طفلیا شب تا سحر گریه کنون
خوابو از چشم به در دوخته شون پس می رونن
توی دریای نمور/می ریزن اشکای شور
می خونن- آخ که چه دلدوز و چه دلسوز می خونن ! :
«- دخترای ننه دریا ! کومه مون سرد و سیاس
چش امید مون اول به خدا ، بعد به شماس
کوره ها سرد شدن/سبزه ها زرد شدن
خنده ها درد شدن /از سر تپه ، شبا
شیهه ی اسبای گاری نمیاد ،/از دل بیشه ، غروب
چهچه سار و قناری نمیاد/دیگه از شهر سرور
تکسواری نمیاد . /دیگه مهتاب نمیاد
کرم شب تاب نمیاد ./برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت :
تو هوا وقتی که برق میجه و بارون می کنه
کمون رنگ به رنگش دیگه بیرون نمیاد ،
رو زمین وقتی که دیب دنیا رو پر خون می کنه
سوار رخش قشنگش دیگه بیرون نمیاد .
شبا شب نیس دیگه ، یخدون غمه
عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می تنه.
دیگه شب مرواری دوزون نمیشه
آسمون مثل قدیم شب ها چراغون نمیشه .
غصه ی کوچیک سردی مث اشک
جای هر ستاره سوسو می زنه ،
سر هر شاخه ی خشک
از سحر تا دل شب ، جغده که هوهو می زنه .
دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه ی خورشید کجاست ؟
قفله ؟ وازش می کنیم !
قهره ؟ نازش می کنیم !
می کشیم منتشو
می خریم همتشو !
مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده
موش کورم که می گن دشمن نوره ، به تیغ تاریکی گردن نمیده !
دخترای ننه دریا ! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش باروبندیلشو بست خونه تکوند
دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی شه
تو کتابم دیگه اون جور چیزا پیدا نمی شه.
دنیا زندون شده : نه عشق ، نه امید ، نه شور ،
برهوتی شده دنیا ، که تا چش کار می کنه مرده س و گور.
نه امیدی - چه امیدی ؟ به خدا حیف امید !
نه چراغی - چه چراغی؟ چیز خوبی می شه دید؟
نه سلامی - چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم !
نه نشاطی - چه نشاطی ؟ مگه راهش می ده غم؟
داش آکل ، مرد لوطی ،
ته خندق تو قوطی !
توی باغ بی بی جون
جم جمک ، بلگ خزون !
دیگه ده مثل قدیم نیس که از آب در می گرفت
باغاش انگار باهارا از شکوفه گر می گرفت :
آب به چشمه ! حالا رعیت واسه آب خون می کنه
واسه چار چیکه ی آب ، چل تا رو بی جون می کنه
نعشا می گندن و می پوسن و شالی می سوزه
پای دار ، قاتل بیچاره همونجور تو هوا چش می دوزه
- «چی می جوره تو هوا ؟
رفته تو فکر خدا ؟...»
«نه برادر ! تو نخ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی در آد ، پوک نشادون بزنه :
اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه ! »
دخترای ننه دریا ! دلمون سرد و سیاس
چش امیدمون اول به خدا بعد به شماس.
ازتون پوست پیازی نمی خوایم
خودتون بسه مونین ، بقچه جاهازی نمیخوایم .
چادریزی و پاچین نداریم
زیر پامون حصیره ، قالیچه و قارچین نداریم .
بذارین برکت جادوی شما
ده ویرونه رو آباد کنه
شبنم موی شما جیگر تشنمونو شاد کنه
شادی از بوی شما مس شه همینجا بمونه
غم بره ، گریه کنون ، خونه ی غم جا بمونه ... »
پسرای عمو صحرا ، لب دریای کبود
زیر ابر و مه و دود
شبو از راز سیا پر می کنن ،
توی دریای نمور
می ریزن اشکای شور
کاسه ی دریا رو پر تر می کنن .
دخترای ننه دریا ته آب
می شینن مست و خراب
نیمه عریون تنشون
خزه ها پیرهنشون
تن شون هرم سراب
خندشون غلغل آب
لب شون تنگ نمک
وصل شون خنده ی شک
دلشون دریای خون ،
پای دیفار خزه
می خونن ضجه کنون :
« - پسرای عمو صحرا ! لب تون کاسه نبات
صد تا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات !
دریا از اشک شما شور شد و رفت
بختمون از دم در دور شد و رفت .
راز عشقو سر صحرا نریزین
اشک تون شوره تو دریا نریزین !
اگه آب شور بشه ، دریا به زمین دس نمی ده
ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی ده
دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه
اگه تا عمر داریم گریه کنیم باز کمه
پرده زنبوری دریا میشه برج غم مون
عشقتون دق می شه ، تا حشر می شه همدممون ! »
مگه دیفار خزه موش نداره ؟
مگه موش گوش نداره ؟
موش دیفار ننه دریا رو خبر دار می کنه :
ننه دریا کج و کوج
بد دل و لوس و کجوج
جادو در کار می کنه .
تا صداشون نرسه
لب دریای خزه ،
از لجش ، غیه کشون ابرا رو بیدار می کنه :
اسبای ابر سیا
تو هوا شیهه کشون ،
بشکه ی خالی رعد
روی بوم آسمون .
آسمون ، غرومب غرومب !
طبل آتیش ، دو دو دومب !
نعره ی موج بلا
می ره تا عرش خدا ؛
صخره ها از خوشی فریاد می زنن
دخترا از دل آب داد می زنن :
« - پسرای عمو صحرا !
دل ما پیش شماس
نکنه فکر کنین
حقه زیر سر ماس :
ننه دریای حسود کرده این آتیش و دود ! »
پسرا حیف که جز نعره و دلریسه ی باد
هیچ صدای دیگه ای
به گوشاشون نمیاد !
غم شون سنگ صبور
کج کلاشون نمدک
نگاشون خسته و دور
دل شون غصه ترک ،
تو سیاهی سوت و کور
گوش می دن به موج سرد
می ریزن اشکای شور
توی دریای نمور...
جم جمک برق بلا
طبل آتیش تو هوا !
خیز خیزک موج عبوس
تا دم عرش خدا !
نه ستاره نه سرود
لب دریای حسود ،
زیر این طاق کبود
جز خدا هچی نبود
جز خدا هیچی نبود ! ...
عشق عمومی
اشک رازيست/لبخند رازيست
عشق رازيست
اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقام بود.
قصه نيستم که بگوئي/نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي/يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
من درد ِ مشترکام/مرا فرياد کن.
درخت با جنگل سخن ميگويد
علف با صحرا/ستاره با کهکشان
و من با تو سخن ميگويم
نامات را به من بگو/دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات را به من بده
من ريشههاي ِ تو را دريافتهام
با لبانات براي ِ همه لبها سخن گفتهام
و دستهايات با دستان ِ من آشناست.
در خلوت ِ روشن با تو گريستهام/براي ِ خاطر ِ زندهگان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خواندهام/زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مردهگان ِ اين سال
عاشقترين ِ زندهگان بودهاند.
دستات را به من بده
دستهاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن ميگويم
بهسان ِ ابر که با توفان/بهسان ِ علف که با صحرا
بهسان ِ باران که با دريا/بهسان ِ پرنده که با بهار
بهسان ِ درخت که با جنگل سخن ميگويد
زيرا که من
ريشههاي ِ تو را دريافتهام
زيرا که صداي ِ من/با صداي ِ تو آشناست
احمد شاملو -۱۳۳۴


به قناری ی کوچکی
دل باخته بود

چیست در خنده جام؟
كه تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری!؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش كبوترها
نه به این آتش سوزنده كه لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاك شقایق را در سینه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تك و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان!
جای مهتاب به تاریكی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینك این من كه به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی كن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند!
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو!
قصه ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یك نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانهء جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز خهاب ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهء ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا وگل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آمد تو به من گفتي:
«از اين عشق حذر كن
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آيينهء عشق گذران است
تو كه امروز دلت با دگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن»
با تو گفتم حذر از عشق ندانم:
«حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش از تو؟ هرگز نتوانم
روز اوّل كه دل من به تمنّاي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه: تو صيّادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم...»
اشكي از شاخه فروريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نه گسستم نه رميدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از آن عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


مهدی اخوان ثالث
رذل آزار ناتوان را دوست دارد /لئیم پشیز را
و پزدل قدرت و پیروزی را
آن نابسوده را که بر زبان ماست
کجا آموخته ایم؟
يه مردی بود حسينقلي/چشاش سيا لُپاش گُلي
غُصه و قرض و تب نداشت/اما واسه خنده لب نداشت.
خندهی بيلب کي ديده؟/مهتاب ِ بيشب کي ديده؟
لب که نباشه خنده نیس /پَر نباشه پرنده نيس.

شبای دراز ِ بيسحر/حسينقلي نِشِس پکر
تو رختخوابش دمرو/تا بوق ِ سگ اوهواوهو.
تموم ِ دنيا جَم شدن/هِي راس شدن هِي خم شدن
فرمايشا طبق طبق/همهگي به دورش وَقّ و وقّ
بستن به نافش چپ و راس/جوشوندهی ملاپيناس
دَماش دادن جوون و پير/نصيحتای بينظير:
«ــ حسينقلي غصهخورَک/خنده نداری به درک!
خنده که شادی نميشه/عيش ِ دومادی نميشه.
خندهی لب پِشک ِ خَره/خندهی دل تاج ِ سره،
خندهی لب خاک و گِله/خندهی اصلي به دِله...»
حيف که وقتي خوابه دل/وز هوسي خرابه دل،
وقتي که هوای دل پَسه/اسير ِ چنگ ِ هوسه،
دلسوزی از قصه جداس/هرچي بگي باد ِ هواس!
حسينقلي با اشک و آه/رف دَم ِ باغچه لب ِ چاه
گُف: «ــ ننهچاه، هلاکتم/مردهی خُلق ِ پاکتم!
حسرت ِ جونم رُ ديدی/لبتو امونت نميدی؟
لبتو بِدِه خنده کنم/يه عيش ِ پاينده کنم.»
ننهچاهه گُف: «ــ حسينقلي/ياوه نگو، مگه تو خُلي؟
اگه لَبمو بِدَم به تو/صبح، چه امونَت چه گرو،
واسهيي که لب تَر بکنن/چيچي تو سماور بکنن؟
«ضو» بگيرن «رَت» بگيرن/وضو بيطاهارت بگيرن؟
ظهر که ميباس آب بکشن/بالای باهارخواب بکشن،
يا شب ميان آب ببرن/سبو رُ به سرداب ببرن،
سطلو که بالا کشيدن/لب ِ چاهو اينجا نديدن
کجا بذارن که جا باشه/لايق ِ سطل ِ ما باشه؟»
ديد که نه والّلا، حق ميگه/گرچه يه خورده لَق ميگه.
حسينقلي با اشک و آ/رَف لب ِ حوض ِ ماهيا
گُف: «ــ باباحوض ِ تَرتَری/به آرزوم راه ميبری؟
ميدی که امانت ببرم/راهي به حاجت ببرم
لبتو روُ مَرد و مردونه/با خودم يه ساعت ببرم؟»
حوضْبابا غصهدار شد/غم به دلش هَوار شد
گُف: «ــ بَبَه جان، بِگَم چي/اگر نَخوام که همچي
نشکنه قلب ِ ناز ِت/غم نکنه دراز ِت:
حوض که لبش نباشه/اوضاش به هم ميپاشه
آبش ميره تو پِيگا/بهکُل ميرُمبه از جا.»
ديد که نه والّلا، حَقّه/فوقش يه خورده لَقّه.
حسينقلي اوهوناوهون/رَف تو حياط، به پُشت ِ بون
گُف: «ــ بيا و ثواب بکن/يه خير ِ بيحساب بکن:
آباد شِه خونِمونت/سالم بمونه جونت!
با خُلق ِ بيبائونهت/لب ِتو بده اَمونت
باش يه شيکم بخندم/غصه رُ بار ببندم
نشاط ِ يامُف بکنم/کفش ِ غمو چَن ساعتي
جلو ِ پاهاش جُف بکنم.»/بون به صدا دراومد
به اشک و آ دراومد:/«ــ حسينقلي، فدات شَم،
وصلهی کفش ِ پات شَم/ميبيني چي کردی با ما
که خجلتيم سراپا؟/اگه لب ِ من نباشه
جانُوْدونيم کجا شِه؟/بارون که شُرشُرو شِه
تو مُخ ِ ديفار فرو شِه/ديفار که نَم کشينِه
يِههُوْ از پا نِشينه،/هر بابايي ميدونه
خونه که رو پاش نمونه/کار ِ بوناشم خرابه
پُلش اون ور ِ آبه./ديگه چه بوني چه کَشکي؟
آب که نبود چه مَشکي؟»
ديد که نه والّلا، حق ميگه/فوقش يه خورده لَق ميگه.
حسينقلي، زار و زبون
وِيْلِهزَنون گريهکنون
لبش نبود خنده ميخواس
شادی پاينده ميخواس.
پاشد و به بازارچه دويد
سفره و دستارچه خريد
مُچپيچ و کولبار و سبد
سبوچه و لولِنگ و نمد
دويد اين سر ِ بازار
دويد اون سر ِ بازار
اول خدا رُ ياد کرد
سه تا سِکّه جدا کرد
آجيل ِ کارگشا گرفت
از هم ديگه سَوا گرفت
که حاجتش روا بِشه
گِرَهش ايشالّلا وابشه
بعد سر ِ کيسه واکرد
سکهها رو جدا کرد
عرض به حضور ِ سرورم
چي بخرم چيچي نخرم:
خريد انواع ِ چيزا
کيشميشا و مَويزا،
تا نخوری نداني
حلوای تَنتَناني،
لواشک و مشغولاتي
آجيلای قاتيپاتي
اَرده و پادرازی
پنير ِ لقمهْقاضي،
خانُمايي که شومايين
آقايوني که شومايين:
با هَف عصای شيشمني
با هفتا کفش ِ آهني
تو دشت ِ نه آب نه علف
راه ِشو کشيد و رفت و رَف
هر جا نگاش کشيده شد
هيچچي جز اين ديده نشد:
خشکهکلوخ و خار و خس
تپه و کوه ِ لُخت و بس:
قطار ِ کوهای کبود
مث ِ شترای تشنه بود
پستون ِ خشک ِ تپهها
مث ِ پيرهزن وخت ِ دعا.
«ــ حسينقلي غصهخورک
خنده نداشتي به درک!
خوشي بيخ ِ دندونت نبود
راه ِ بيابونت چي بود؟
راه ِ دراز ِ بيحيا
روز راه بيا شب راه بيا
هف روز و شب بکوببکوب
نه صُب خوابيدی نه غروب
سفرهی بينونو ببين
دشت و بيابونو ببين:
کوزهی خشکت سر ِ راه
چشم ِ سيات حلقهی چاه
خوبه که اميدت به خداس
وگرنه لاشخور تو هواس!»
□
حسينقلي، تِلُوخورون
گُشنه و تشنه نِصبِهجون
خَسّه خَسّه پا ميکشيد
تا به لب ِ دريا رسيد.
از همه چي وامونده بود
فقطاَم يه دريا مونده بود.
«ــ ببين، دريای لَملَم
فدای هيکلت شَم
نميشه عِزتت کم
از اون لب ِ درازوت
درازتر از دو بازوت
يه چيزی خِير ِ ما کُن
حسرت ِ ما دوا کُن:
لبي بِده اَمونت
دعا کنيم به جونت.»
«ــ دلت خوشِه حسينقلي
سر ِ پا نشسته چوتولي.
فدای موی بور ِت!
کو عقلت کو شعور ِت؟
ضررای کارو جَم بزن
بساط ِ ما رو هم نزن!
مَچِّده و منارهش
يه درياس و کنارهش.
لب ِشو بدم، کو ساحلش؟
کو جيگَرَکيش کو جاهلش؟
کو سايبونش کو مشتريش؟
کو فوفولش و کو نازپَریش؟
کو نازفروش و نازخر ِش؟
کو عشوهييش کو چِشچَر ِش؟»
□
حسينقلي، حسرت به دل
يه پاش رو خاک يه پاش تو گِل
دَساش از پاهاش درازتَرَک
برگشت خونهش به حال ِ سگ.
ديد سر ِ کوچه راهبهراه
باغچه و حوض و بوم و چاه
هِرتِهزَنون ريسه ميرن
ميخونن و بشکن ميزنن:
«ــ آی خنده خنده خنده
رسيدی به عرض ِ بنده؟
دشت و هامونو ديدی؟
زمين و زَمونو ديدی؟
انار ِ گُلگون ميخنديد؟
پِسّهی خندون ميخنديد؟
خنده زدن لب نميخواد
داريه و دُمبَک نميخواد:
يه دل ميخواد که شاد باشه
از بند ِ غم آزاد باشه
يه بُر عروس ِ غصه رُ
به تَئنايي دوماد باشه!
حسينقلي!
حسينقلي!
حسينقلي حسينقلي حسينقلي!»
-
--
--- شاملو