حکایت دوستی ها

دودوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد .

دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد .

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و د ربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد .

دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟

دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.

 

مرگ یا زندگی

مرگ از زندگي پرسيد : " اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟! " زندگي لبخندي زد و گفت : " دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داري

حکایت ساختن دنیا

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت وصفحه ای از روزنامه را –که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت:
-"
بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی؟"
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید :"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"
پسر جواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم.

حکایت توانایی و باور

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.


هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید

حکایت مسئله عجیب به نام تصویر ذهنی

مسئله عجیب به نام تصویر ذهنی


شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود

شعر(الهه ناز)

باز ای الهه ناز ، با دل من بساز ، کاین غم جانگداز ، برود ز برم
گر دل من نیاسود ، از گناه تو بود ، بیا تا ز سر گنهت گذرم
باز می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز ز خاطر ببرم
گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور و شعف به سویت بپرم
آن که او به غمت دل بندد چون من کیست
ناز تو بیش از این بهر چیست
تو الهه نازی در بزمم بنشین ، من تو را وفادارم بیا که جز این نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر ، به خدا اگر از من نگیری خبر ، نیابی اثرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر ، به خدا اگر از من نگیری خبر ، نیابی اثرم

(کریم فکور)

شعر(ای که بی تو ...)فروغ فرخ زاد

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم

/هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود

/قصهء غربت تو قد صدتا قصه بود

یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه 

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد

/گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب

/چرا بیصدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد

/عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده

/انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه

چشم من بيا منو ياری بکن

/گونه هام خشکيده شد کاری بکن
غيره گريه مگه کاری ميشه کرد

/کاری از ما نمياد زاری بکن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد

/تا قيامت دل من گريه ميخواد
هرچی دريا رو زمين داره خدا

/با تمومه ابرای آسمونا
کاشکی ميداد همه رو به چشم من

/تا چشام به حال من گريه کنن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد

/تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصهء گذشته های خوب من

/خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم

/تاقيامت اشک حسرت ببارم
دل هيشکی مث من غم نداره

/مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گريه دوای دردمه

/چرا چشمام اشکشو کم مياره
خورشیده روشن ما رو دزديدن

/زیره اون ابرای سنگين کشيدن
همه جا رنگه سياهه ماتمه

/فرصت موندنمون خيلی کمه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد

/تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه

/زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينهء غرق به خون

/قصهء موندن آدم همينه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد

/تا قيامت دل من گريه ميخواد


 

شعر(ای شب از رویای تو ...)فروغ فرخ زاد

 ای شب از رویای تو رنگین شده

/ سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش

/شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

/هستیم زالودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

/آتشی در سایه مزگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

/ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشید ها

/در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

/هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟

/هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

/داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش ازینت گرکه در خود داشتم

/هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد  خواستن

/رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

/سینه آلبودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

/زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

/گم شدن در پهنه بازارها

آه ای با جان من آمیخته

/ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زرنشان

/آمده از دوردست آسمان

از تو تنهائیم خاموشی گرفت

/پیکرم بو هم آغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو

/بستر رگهام را سیلاب تو

در جهانیاینچنین سرد وسیاه

/با قدمهایت قدمهایم براه

ای بزیر پوستم پنهان شده

/همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

/گونه هایم از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم

/آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب

/آفتاب سرزمین های جنوب

آه ای از سحر شاداب تر

/از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این . این خیرگیست

/چلچراغی در سکوت وتیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

/از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم من نیستم

/حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات/

خیره چشمانم براه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

/ای خطوط  پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم زهم

/شادیم یکدم بیالاید به غم

آه می خواهم که برخیزم زجای

/همچو ابری اشک ریزم هایهای

این دل تنگ من واین دود عود؟

/در شبستان زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟

/این شب خاموش واین آوازها؟

ای نگاهت لای لای سحربار

/گاهوار کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

/شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

/رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور وشعر آمیخته

/اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

/لاجرم شعرم به آتش سوختی

 فروغ فرخزاد

شعر (یک شب مهتاب)

يه شبِ مهتاب /ماه مياد تو خواب /منو می‌بره /کوچه به کوچه /باغِ انگوری /باغِ آلوچه
دره به دره /صحرا به صحرا /اون جا که شبا /پشتِ بيشه‌ها /يِه پری مياد /ترسون و لرزون
پاشو ميذاره /تو آبِ چشمه /شونه ‌می‌کنه /مویِ پريشون... /

يِه شبِ مهتاب /ماه مياد تو خواب /منو می‌بره /تهِ اون دره /اون‌جا که شبا
يکه و تنها /تک ‌درختِ بيد /شاد و پُراميد/ می‌کنه به ‌ناز /دسّشو دراز
که يه ستاره /بچکه مثِ /يه چيکه بارون /به جایِ ميوه ‌ش /نوکِ يه شاخه ‌ش
بشه آويزون...
يه شبِ مهتاب /ماه مياد تو خواب /منو می‌بره /از تویِ زندون/ مثِ شب ‌پره
با خودش بيرون، /می‌بره اون‌جا /که شبِ سيا /تا دمِ سحر /شهيدایِ شهر
با فانوسِ خون /جار می‌کشن /تو خيابونا /سرِ ميدونا: /« ـ عمو يادگار
مردِ کينه ‌دار /مستی يا هشيار! /خوابی يا بيدار؟» /مستيم و هشيار
شهيدایِ شهر! /خوابيم و بيدار /شهيدایِ شهر! /آخرش يه شب
ماه مياد بيرون، /از سرِ اون کوه/بالایِ دره /رویِ اين ميدون/رد می‌شه خندون
يه شب ماه مياد /يه شب ماه مياد /


شاعر: احمد شاملو
خواننده: فرهاد

 

حکایت ارزش های واقعی و اصیل

يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يك 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد : کی اين اسکناس 20 دلاری رو دوست داره؟ دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : من می خوام اين 20 دلاری رو به يکی از شما بدم. اما اول بذارين يه کاری بکنم. سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد : کسی هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد؟ باز دست ها بالا رفت.

او اينگونه ادامه داد : خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چی؟ و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.

سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : هنوز کسی هست که اين 20 دلاری رو بخواد؟ اما هنوز دست ها در هوا بود.


سخنران گفت : دوستان من ، همگی شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بی توجه به اينکه من چه بلايی سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزيد.

خيلی از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد ، پرتاب ، مچاله و به زمين ماليده می شيم . در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمي‌دهيد : تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. ارزش زندگی ما با کارهايی که انجام می دهيم و افرادی که می شناسيم تعيين نمی گردد بلکه بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه

 

 

الفباي زندگي

A – Accept : پذیرا باشید:

دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.

B - Break away :
خودتان را جدا سازید:
خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.

C -

ادامه نوشته

حکایت مرد جوان و ساعت

مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده//
پیرمرد:معلومه که نه
چرا آقا ..مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟
یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه
ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟
ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟
خوب ..آره امکان داره
امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی
خوب... آره این هم امکان داره

یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده
آره ممکنه
بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد
لبخندی بر لب مرد جوان نشست
در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم برین سینما
مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد
دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای
و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه
مرد جوان دوباره لبخند زد

یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و از من واسه عروسیتون اجازه میخواین
اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست

پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت:من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه..میفهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد.

حکایت تحلیل  مرد هیزم شکن

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد يه روز وقتي هیزم شکن داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب.(ههههه!!!) هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ " آره " هيزم شكن فرياد زد فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه" هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي اين داستان اينه كه هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد

حکایت جوانمردی

جوانمردي از بياباني مي گذشت . ازمسافتي دور آدمي را ديد نقش بر زمين. خواهان كمك. با سرعت تمام به سوي او شتافت . غريبي بود تشنه و گرسنه در حال جان كندن .
از اسب پايين آمد ، مشك آب را بر لبهاي خشكيده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سيراب شد. او جاني دوباره گرفت و رمقي تازه پيدا كرد . اما تيغ بر جوانمرد كشيد و اورا به شدت وتا حد مرگ زخمی کردوسوار بر اسب او شد كه برود.
جوانمرد در بی حالی او را صدا كرد و گفت :
از كاري كه كردي در هيچ مجلسي سخن مگو
مرد از سر شگفتي علت اين امر را جويا شد .
او پاسخ داد و گفت :
تو اكنون يك جوانمرد را كشتي. اما اگر بيان اين موضوع نقل مجالس شود فتوت و جوانمردي كشته خواهد شد . آنگاه هيچ مرد رشيدي را نخواهي يافت كه در بيابان دست افتاده اي را بگيرد

آیا آنچه عمومیت دارد درست است

گروهی از کودکان نزدیک دو خط راه اهن در حال بازی هستند.یکی از خط ها قدیمی و بدون استفاده و دیگری راه عبور قطارهاست. فقط یکی از بچه ها روی ریل قدیمی و بقیه روی ریل عبوری بازی می کنند .
قطار در حال نزدیک شدن است و شما کنار دستگاه تعویض ریل ایستاده اید.شما میتوانید مسیر قطار را عوض کنید و جان بچه ها را نجات دهید و این به معنی کشته شدن ان بچه تنهاست.
ایا شما اجازه می دادید قطار راه خود را رفته یا اینکه راهش را عوض می کردید؟
خیلی از ما ممکن است مسیر حرکت قطار را عوض کنیم و جان ان بچه تنها را فدای بقیه بکنیم.
اما ایا در مورد اینکه ان بچه ریل قدیمی را بعنوان یک جای امن برای بازی انتخاب کرده فکر کرده اید ؟ مطمئنا نه .او باید قربانی شود به خاطر دوستان نادانش که جای خطرناکی برای بازی انتخاب کرده اند.
چنین وضعیتی هر روز در دوروبر ما مشاهده می شود. در اداره در جامعه در سیاست و در دموکراسی این اقلیت(این اقلیت با اقلیت معمول اشتباه نشود) است که فدای اکثریت می شود.
با تغیر مسیر قطار بچه تنها که به گمان خودش در جای امنی مشغول بازی است غافلگیر می شود .در ضمن با تغییر مسیر قطار به جاده قدیمی غیر مستعمل جان بقیه مسافر ها هم به خطر می افتد.
بیاد داشته باشید:انچه درست است عمومیت ندارد ......و انچه عمومیت دارد درست نیست

 

حکایت درخشش کاذب

یک روز صبح، که همراه با یک دوست در صحرا قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم:

چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟ اما باز هم فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

حکایت جعبه مداد رنگیها


همۀ مداد رنگي ها مشغول بودند به جز مداد سفيد...

هيچ کسي به او کار نمي داد..همه مي گفتند:" تو به هيچ دردي نمي خوري"...

يک شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند، مداد سفيد تا صبح کار کرد:

ماه کشيد... مهتاب کشيد... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچکتر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي ،جاي خالي او با هيچ رنگي پر نشد...

 

حکایت ایستگاه خداوند

ایستگاه خدا


قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لحظه ای در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
. مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري

حکایت بهترین کمک به پدر

پيرمردي تنها در دهکده ای زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر.

پيرمرد بعداز مدتی اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام ....

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم.

حکایت مردم و غم هایشان

زن می پرسد چرا مردم غمگین اند؟ پیرمرد جواب می دهد :

ساده است مردم اسیر سرگذشت شخصی شان شده اند. همه اعتقاد دارند هدف این زندگی پیروی از یک برنامه است کسی از خودش نمی پرسد که آیا این برنامه خود اوست یا شخص دیگری آن را برایش ریخته.
تجربه کسب می کنند خاطره می اندوزند مال جمع می کنند و نظرات دیگران را بر دوش می کشند که سنگین تر از حد توان آن هاست بنابراین رویاهای خودشان را از یاد می برند.