نکته ها

Courage is a special kind of knowledge: the knowledge of how to fear what ought to be feared and how not to fear what ought no to be feared."
--David Ben-Gurion

شجاعت نوع خاصی از دانش است.دانش به اینکه چکونه بترسیم از آن چه باید بترسیم و چگونه نترسیم از آن چه نباید بترسیم.

ادامه نوشته

نکته ها

بیاموزید که تنها بیست درصد از زمان خویش را صرف خود مشکل کنید و باقی آن را برای یافتن راه حل بگذارید .

اغلب افراد موفق ، شکست خورده ترین مردم دنیا هستند زیرا بیش از دیگران طعم شکست را چشیده اند.

ادامه نوشته

بحران مالي جهان-نگاه سوم ، چرا نرخهاي بهره بايستي كاهش يابند

به نام يگانه هستي

 « بحران مالي جهان ، چرا نرخهاي بهره بايستي كاهش يابند »

 طي هفته هاي اخير از بحران مالي جهان زياد شنيده ايم و در اين باره اقدامات متفاوتي را نظاره گر بوده ايم . تعدادي از اين قبيل اقدامات عبارت بودند از :

كمك هاي مالي به بانكها و شركتها (تزريق نقدينگي به سيستم بانكي) خريد وتملك تمامي و يا بخشي از شركتها و يا بانكها (خريد بدهيهاي تكويل شده بي ارزش بانكها و شركتها توسط دولت) حمايت دولتها از اندوخته هاي  سپرده گذاران در سيستم هاي مالي سرمايه پذير ، با ضمانت حجم سپرده ها و نهايتاً كاهش نرخهاي بهره .

ادامه نوشته

بحران مالی جهان -نگاه دوم ، بحران كسب درآمد يا توزيع درآمد

به نام يگانه هستي

 زاويه اي ديگر از بحران جهان ، بحران كسب درآمد يا توزيع درآمد

 در گزارشات قبلي به تحليل بحران مالي جهان پرداختيم ، آنچه امروزه آنرا به اين نام مي خوانند يا اصرار دارند تا به اين نام خوانده شود . در آن گزارش ضمن كنكاش و تمركز بر گزارشات مختلف جهاني كه صرفاً بحران جهان را بحران كمبود اعتبار و يا پول خطاب كرده اند به زاويه نگرش توليدي به اقتصاد جهان اشاره اي داشته ايم و به اجمال خواستار تغيير فلسفي به موجوديت كار توليدي شديم .

از اين ديدگاه خواستار آن شديم تا از ارزشهاي توليد و  كار توليدي به عنوان يگانه راهكار ارزش آفريني دفاع شود و از آنچه قابليت ذاتي تكثر دارد حمايتهاي بنيادي صورت پذيرد .

ادامه نوشته

شعر(بوسه از هوشنگ ابتهاج)

گفتمش شیرین ترین آواز چیست ؟ 

چشم غمگینش به رویم خیره ماند 

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند  /زیر لب غمناک خواند  

ناله زنجیرها بر دست من !   

گفتمش       

  آنگه که از هم بگسلند ؟ 

خنده تلخی به لب آورد و گفت

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره برین امید بست

و آن طلایی زورق خورشید را صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ 

در دل من با دل او می گریست 

 گفتمش 

   بنگر در این دریای کور 

    چشم هر اختر چراغ زورقی است...

سر به سوی آسمان برداشت گفت

چشم هر اختر چراغ زورقی ست

لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف

ای دریغا پیروان !‌ کز نیمه راه 

می کشد افسون شب در خواب شان 

 گفتمش  

       فانوس ماه می دهد از چشم بیداری نشان ...

گفت اما  در شبی این گونه گنگ 

 هیچ آوایی نمی آید به گوش 

 گفتمش  

   اما دل من می تپد   گوش کن اینک صدای پای دوست  !

گفت   ای افسوس در این دام مرگ  باز صید تازه ای را می برند 

                                               این صدای پای اوست  

 

گریه ای افتاد در من بی امان

  در میان اشک ها پرسیدمش

                                   خوش ترین لبخند چیست ؟

 شعله ای در چشم تارکش شکفت 

   جوش خونن در گونه اش آتش فشاند

 گفت لبخندی که عشق سربلند 

   وقت مردن بر لب مردان نشاند  

 

من ز جا برخاستم     بوسیدمش ...

 

هوشنگ ابتهاج

بحران مالي جهان- نگاه اول، بحران توليد يا پول ، فلسفه يا تاريخ ؟

به نا م يگانه هستي

   آشفتگي و نگراني در بازارهاي مالي دنيا در حالي تداوم مي يابد كه تلاشهاي زيادي در سطح بين المللي براي مهار بحران مالي در جريان است . تازه ترين خبر انتشار يافته دراين زمينه برگزاري اجلاس جهاني مالي در 15 نوامبر در واشنگتن است . در اين نشست نمايندگان 20 كشور صنعتي جهان (G20) درباره راهكارهاي مهار بحران مالي و جلوگيري از تكرار دوباره آن به بحث و تبادل نظر خواهند پرداخت ، اما خبر برگزاري اين اجلاس نيز نتوانست آرامش را به بازارهاي مالي بازگرداند .

 بحران چرا و چگونه بوجود آمد ؟

ادامه نوشته

شعر(عقاب و کلاغ ...)

یکی از زیباترین اشعار در شعر معاصر ایران شعر عقاب اثر دكتر پرويز خانلري است.

گشت غمناک دل و جان عقاب/چو از او دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید /افتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد/ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ناچار کند/دارویی جوید و در کار کند
صبح گاهی ز پی چاره کار/گشت بر باد سبک سیر سوار

گله کاهنگ چرا داشت به دشت/ناگه از وحشت پر ولوله گشت
وان شبان .بیم زده .دل نگران/شد پی بره نوزاد دوا ن
کبک در دامن خاری اویخت/مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید/دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت/صید را فارغ و ازاد گذاشت
چاره مرگ نه کاریست حقیر/زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ امد زود/مگر انروز که صیاد نبود
آشیان داشت در ان دامن دشت/زاغکی زشت بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده/جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زیسته افزون ز شمار/شکم اکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب/زاسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت :کای دیده ز ما بس بیداد/با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی/بکنم هر چه تو می فرمایی
گفت: ما بنده در گاه تو ایم/تا که هستیم هوا خواه تو ایم
بنده آماده . بگو فرمان چیست/جان به راه تو سپارم جان چیست
دل چو در خدمت تو شاد کنم/ننگم اید که ز جان یاد کنم

این همه گفت ولی با دل خویش/گفتگویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه کنون/از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود/زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد/حزم را بایدم از دست نداد
دردل خویش چو این رای گزید /پر زد و دورترك جاي گزيد
زار و افسرده چنین گفت عقاب/که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است این که مرا تیز پرست/لیک پرواز زمان تیز ترست
من گذشتم به شتاب از در و دشت/به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر دل سیری نیست/مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوکت و جاه/عمرم از چیست بدین حد کوتاه
تو بدین قامت و بال ناساز/به چه فن یافته ای عمر دراز
پدرم از پدر خویش شنید/که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار/صدره از چنگش کردست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت/تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین/چون تو بر شاخ شدی جای گزین
از سر حسرت با من فرمود/کاین همان زاغ پلیدست که بود
عمر من نیز به یغما رفته است/یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه این عمر دراز/رازی اینجاست تو بگشا این راز

زاغ گفت :ار تو در این تدبیری/عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست/دگری را چه گنه کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود/آخر از اینهمه پرواز چه سود
پدر من که پس از سیصد و اند/کان اندرز بد و دانش پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر/بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وزند/تن و جان را نرسانند گزند
هرچه از خاک شوی بالاتر/باد را بیش گزند گزند است و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک/آیت مرگ شود پیک هلاک
ما ازآن سال بسی یافته ایم/کز بلندی رخ بر تافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب/عمر بسیارش ازآن گشته نصیب
دیگر ان خاصیت مردار است/عمر مردار خواران بسیار است
گند و مردار بهین درمان است/چاره رنج تو زان آسان است
خیز و زین ره چرخ مپوی/طعمه خویش بر افلاک مپوی
ناودان جایگهی سخت نکوست/به ازآن کنج حیاط و لب جوست
من که بس نکته نیکو دانم/راه هر برزن و هر کو دانم
خانه ای در پس باغی دارم/ون در آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست/خوردنیهای فراوانی هست


آنچه زان زاغ چنین داد سراغ/گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور/معدن پشه مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان/سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه/زاغ بر سر سفره خود کرد نگاه
گفت : خوانی که چنین الوانست/لایق حضرت این مهمانست
می کنم شکر که درویش نیم/خجل از ما حضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند/تا بیاموزد ازو مهمان پند

عمر در اوج فلک برده به سر/دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش/حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر/به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه کبک و تذرو و تیهو/تازه و گرم شده طعمه او
اینک افتاده بر این لاشه و گند/باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود/حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ریش/گیج شد . بست دمی دیده خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر/هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست/نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود و بهر سو نگریست/دید گردش اثری زینها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود/وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست از جا/گفت کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز/تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی/گند و مردار تو را ارزانی
گر بر اوج فلکم باید مرد/عمر در گند به سر نتوان برد

  شهپر شاه هوا اوج گرفت/زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد/راست با مهر فلک همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود/نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

شعر از دکتر پرویز خانلری

 

نکته ها

  • کوچكترين موفقيت ها هرقدر هم بي اهميت با شد در حقيقت داراي اهميت بسيار و نقطه شروع موفقيتهای بزرگ ميبا شد
  • آ موختن مستلزم حساسيت بسيار زيادی است. هنگاميكه ذ هن ، انباشته ا ز تصورات مربوط به گذشته است وحال را تحت ا لشعاع قرار ميدهد هيچ حساسيتی وجود ندارد
  • بايد خود را ازشر آنچه كه نمی خواهيد خلا ص كنيد تا برای آنچه كه می خواهيد جا بگشا ئيد
  • بي حوصلگي زماني بر فرد حاكم مي شود كه منحني يادگيري او رو به كاهش گذارد.  مارك مك كورمك
  • ارسطو فيلسوف بزرگ يونان ميگويد " ما آنچه آنرا بطور مكرر انجام ميدهيم ميباشيم "
  • اشتباها ت و شكستها قد مهای لازم برای موفقيت هستند
  • ميدانيد بدبين واقعي كيست؟ كسي كه قيمت همه چيز را ميداند ولي ارزش واقعي هيچ چيز را نميداند.  اسكار وايلد
  • اغلب كارهای مهم جهان بدست اشخاصی انجام شده كه علی الرغم نا اميدی به سعی و كوشش در راه وصول به اهداف خود ادامه داده اند
  • هنگاميكه ما عوض شويم همه چيز عوض خواهد شد اگر چیزهای متوسط را نپذیرید، اغلب اوقات بهترین ها نصیبتان خواهد شد
  • هر افتادنی همان برخاستن است. آن کس که به این حقیقت ایمان دارد به راستی خردمند است.   جی.پی.وسوانی
  • آنانکه گذشته را بخاطر نمی آورند محکوم به تکرار آنند....
  • با هم بودن اغاز است.با هم ماندن پيشرفت است وبا هم كار كردن موفقيت....
  • کسي فردا به جايي ميرسد که امروز رويا يي در سر داشته باشد .
  • بیاموزید که تنها بیست درصد از زمان خویش را صرف خود مشکل کنید و باقی آن را برای یافتن راه حل بگذارید .
  • اغلب افراد موفق ، شکست خورده ترین مردم دنیا هستند زیرا بیش از دیگران طعم شکست را چشیده اند.
  • اغلب مردم به دلیل ترس از شکست در زندگی هیچ کاری نمی کنند و در واقع یعنی شکست برای تمام عمر !!!
  • اگر سعی در بهتر شدن ننمائيم، خوب نخواهيم ماند
  • مثل یک تمبر پست باشید- به یک چیز بچسبید تا به مقصد برسید         
  • هميشه زندگي با عقربه ساعت جلو نمي ره گذر عمر رو به گردن عقرب ها نندازيم
  • براي آدم بزرگ شدن اجباريه ولي رشد كردن چيزييه كاملا اختياري
  • ــ کسي فردا به جايي ميرسد که امروز رويايي در سر داشته باشد .
  • موفقيت درست پشت ديوار نااميديست 

از فوائد پاره آجر!

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي‌گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گريان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

پسرك گفت: "اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متأثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به راهش ادامه داد.

شرح حكايت

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجر به سمتمان پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش بكنيم يا نكنيم!

بايد «پاره آجرهايي» كه در قالب فرصت‌ها و تهديدها در پيش روي سازمان قرار مي‌گيرند، پيش از آنكه مانند پاره آجر به سازمان صدمه بزنند، شناسايي شده و رفتار مناسب براي برخورد با آنها اتخاذ شود.

قورباغه و آب داغ

اگر قورباغه‌اي را به همراه مقداري از آبي كه در آن زندگي مي‌كند در ظرفي بريزيد و آب را به آرامي گرم كنيد خواهيد ديد كه قورباغه به گرم شدن آب عكس‌العملي نشان نمي‌دهد تا آن كه آب جوش مي‌آيد و قورباغه مي‌ميرد.

دليل اين رفتار اين است كه قورباغه يك حيوان خونسرد است و دماي بدن خود را با تغييرات تدريجي دماي محيط تطبيق مي‌دهد.

اگر قورباغه ديگري را بگيريد و در ظرف آبي كه اختلاف دماي قابل ملاحظه‌اي با دماي بدن قورباغه دارد اما براي آن قابل تحمل است، بياندازيد خواهيد ديد كه به سرعت به بيرون مي‌جهد چرا كه نمي‌تواند اين تغيير دما را تحمل كند.

شرح حكايت

مديراني كه به محيط و تغييرات آن توجه ندارند مانند قورباغه عمل خواهند كرد. اين مديران روند و تغييرات تدريجي را شناسايي نمي‌كنند و بنابراين در زمان لازم استراتژي مناسب را اتخاذ نمي‌كنند زيرا خود را براي آن شرايط تغيير كرده آماده نكرده‌اند.

از طرف ديگر اين مديران ظرفيت تحمل خيلي از تغييرات محيطي ناگهاني را ندارند و بنابراين به آن تغييرات به درستي عكس‌العمل نشان نمي‌دهند.

به بيان ديگر اين مديران استراتژيك عمل نمي‌كنند و از فرصت‌ها و تهديدها به درستي بهره نمي‌برند

خودكار يا قلم

هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه كار نمي‌كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح كاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب‌كردند. تحقيقات بيش‌از يك دهه طول‌كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زير آب كار مي‌كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد كار مي‌كرد.

روس‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!

 

شرح حكايت

اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است.

تمركز روي مشكل(نوشتن در فضا) يا تمركز روي راه‌حل(نوشتن در فضا با خودكار).

كدام را سوار مي‌كنيد؟

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:

شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.

پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد.

ادامه نوشته

موز ممنوعه !

در يك قفس پنج ميمون قرار دهيد.

داخل قفس نردباني قرار داده و روي آن چند عدد موز بگذاريد.

بعد از مدتي، يكي از ميمونها از نردبان بالا مي‌رود تا موز را بردارد.

زماني كه ميمون به موز نزديك شد بر روي تمام ميمونها آب سرد بپاشيد.

بعد از مدتي، يكي ديگر از ميمونها تلاش مي‌كند كه موز را بردارد. باز هم بر روي تمام ميمونها آب سرد بپاشيد.

اين كار را چند بار تكرار كنيد.

 

ادامه نوشته

ترجمه از قوانین مورفی

قوانين مورفي توسط شخصي بنام كاپيـتـان ادوارد مورفي
مهندس نيروي هوايي، در سـال 1949 پـا بـه عـرصه حضور
گذاشت. وي هنگامي كه روي پروژه اي در نيـروي هـوايــي
مشغول بررسي روند كار بود متوجه شد كه تراسفورماتور
به صـورت نـادرسـتي سيم پيچي شده در مـورد تكنسين
مربوطه چنين گفت:"اگر اين تكنسين راهي باشه تا بتونه
كـارشـو درسـت انـجـام نده، اون راهو پيدا ميكنه." قـوانين
مورفي اكنون افزون بر هـزاران قانون مي بـاشد كـه توسط
افراد گوناگون در سراسر جهان گرد آمده و مـجـموعـه اي از
قـوانـيـن حـاكـم بر زنـدگي هسـتند كـه اكثر آنها از بدبيني
نشات گرفته و جنبه شوخي دارند امـا بسـياري از آنها نيز
عينيت و واقعيت دارند. اكنون به برخي از اين قوانين توجه
كنيد:

1- اگـر قـرار بـاشه كاري خراب بشه و درست پيش نره، حتما خراب مي شـه آن هـم در نامناسبترين زمان!

2

ادامه نوشته

 حکایتها (شاه گوش میکند .ایتالو کالوینو)

به نقل از كتاب : شاه گوش ميكند؛ ايتالو كالوينو


شهري بود كه همة اهالي آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هركس دسته كليد بزرگ و فانوس را برميداشت و از خانه بيرون ميزد؛ براي دستبرد زدن به خانة يك همسايه.حوالي سحر با دست پر به خانه برميگشت، به خانة خودش كه آنرا هم دزد زده بود. به اين ترتيب، همه در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي ميكردند؛ چون هركس از ديگري مي دزديد و او هم متقابلاً از ديگري، تا آنجا كه آخرين نفر از اولي ميدزديد. دادو ستدهاي تجاري و به طور كلي خريد و فروش هم در اين شهر به همين منوال صورت ميگرفت؛

ادامه نوشته

شعر(فلق)

ای صبح! ای بشارت فریاد!

امشب خروس را در آستان آمدنت سر بریده اند!

ه.ا.سایه(آینه در آینه)

شعر(گلوی مرغ سحر...)

گلوی مرغ سحر را بریدهاند و هنوز

 درین شط شفق آواز سرخ او جاریست

ه . ا. سایه(آینه در آینه)

شعر (آن یار صبر...)

آن يار  صبر ماتم بابا از آن من  خرج عزا و شیون و غوغا از آن تو

در خفیه استماع وصیت از آن من  در نوحه همزبانی ماما از آن تو

زیباتر آنچه ماند ز بابا از آن تو    بدای برادر از من و اعلی از آن تو

کهنه قلمتراش شکسته از آن من  طومار نظم و دفتر انشا از آن تو

یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من  مهمیز کله تیز مطلا از آن تو
این لاشه اشتران قطاری از آن من  آن بارکش خران توانا از آن تو

 

ادامه نوشته

شعر(ساحل افتاده ...)

ساحل افتاده گفت گرچه بسي زيستم

 هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم

موج زخود رفته اي تيز خرميد و گفت

 هستم اگر مي روم گر نروم نيستم

موج زخود رفته رفت ساحل افتاده ماند

پاي به دامن كشيد و آن سر آسوده را سوي افقها كشاند

ساحل تنها به درد در پي او ناله كرد

موج سبكبال من بي خبر از حال من  پاي تو در بند نيست

 بر سر دوشت چو من كوه دماوند نيست

"هستم اگر مي روم " خوشتر از اين پند نيست

/بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست

ناله خاموش او در دلم آتش فكند

 رفتن؟ ماندن؟ كدام؟اي دل انديشمند

  گفت به پايان راه هر دو به هم مي رسند؟

عمر گذر كرده را قرق تماشا شدم

سينه كشان همچو موج راهي دريا شدم

هستم اگر مي روم گفتم و رفتم چو باد

تن همه شوق و اميد جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشيب رفتم و باز آمدم

زآنهم رفتن چه سود خشت به دريا زدم

شوق در آمد زپاي پاي درآمد به سنگ

 وان نفس گرم تاز در خم و پيچ درنگ

اكنون دگر ، دريغ،تن به قضا داده است

موج زخود رفته بود ساحل افتاده است 

باورهاي محدودكننده گذشته

 

فيل‌بانان تنها با درك يك نكته و به شيوه‌اي بسيار ساده، فيل‌هاي عظيم‌الجثه را كنترل مي‌كنند. وقتي فيل هنوز بچه فيل است، يك پايش را با طناب محكمي به تنة درختي مي‌بندند. بچه فيل، هرچه تقلا مي‌كند، نمي‌تواند خودش را آزاد كند. اندك اندك بچه فيل با اين تصور عادت مي‌كند كه تنة درخت از او نيرومند‌تر است.
هنگامي كهبچه فيل بزرگ مي‌شود و قدرت شگرفتي مي‌يابد، تنها كافي است ريسماني نازك به دور پاي فيل گره زده شود و به يك نهال كوچك بسته شود. جالب اينكه فيل هيچ تلاشي براي آزاد كردن خودش نمي‌كند.
همچون فيل‌ها، پاهاي ما نيز اغلب اسير باورهاي شكننده‌اند، اما از آنجا كه در گذشته به قدرت تنة درخت عادت كرده‌ايم، شهامت مبارزه را نداريم.
بي‌آن كه بدانيم كه تنها يك عمل متهورانه ساده براي دست يافتن ما به موفقيت كافي است .