ساحل افتاده گفت گرچه بسي زيستم
هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم
موج زخود رفته اي تيز خرميد و گفت
هستم اگر مي روم گر نروم نيستم
موج زخود رفته رفت ساحل افتاده ماند
پاي به دامن كشيد و آن سر آسوده را سوي افقها كشاند
ساحل تنها به درد در پي او ناله كرد
موج سبكبال من بي خبر از حال من پاي تو در بند نيست
بر سر دوشت چو من كوه دماوند نيست
"هستم اگر مي روم " خوشتر از اين پند نيست
/بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست
ناله خاموش او در دلم آتش فكند
رفتن؟ ماندن؟ كدام؟اي دل انديشمند
گفت به پايان راه هر دو به هم مي رسند؟
عمر گذر كرده را قرق تماشا شدم
سينه كشان همچو موج راهي دريا شدم
هستم اگر مي روم گفتم و رفتم چو باد
تن همه شوق و اميد جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشيب رفتم و باز آمدم
زآنهم رفتن چه سود خشت به دريا زدم
شوق در آمد زپاي پاي درآمد به سنگ
وان نفس گرم تاز در خم و پيچ درنگ
اكنون دگر ، دريغ،تن به قضا داده است
موج زخود رفته بود ساحل افتاده است
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۷ ساعت 15:46 توسط محمدهاشم صفار
|