داستان كوتاه: كرم شليل از مرحوم نادر ابراهيمي

در نهایت همه یک روز خود کشی خواهند کرد،همه-بدون استثنا:دزد زده ها و دزدها،به دلیل اینکه دزدها همه چیز آنها را زده اند و برده اند:و دزدها به دلیل آنکه دیگر هیچکس باقی نمانده که در موضع دزدزده ها قرار بگیرد.بدیهی ست که گروه اول،اگر با تریاک خود کشی کند،گروه دوم آنقدر تریاک می کشد تا خود کشته شود.
من دیگر باور آن را ندارم که انسان،به بیرون کشیدن خود از این مرداب شوم،قیام کند.راه حل ها،تکیه گاهها و دستاویز ها همه مردابی هستند.آنچه در حال توسعه یافتن است اراده ی آگاه ملت ها در جهت خشک کردن این گنداب وسیع شونده نیست،بلکه ذات گنداب است.
تکثیر آمیبی فاحشگان،خیانتکاران ،آدمکشان قمار بازان،منحرفان،محتکران و رشوه گیران،آخرین پایگاه های زلزله زده رااز آخرین مدافعان سلامت و طهارت باز می گیرد،و این آخرین سربازان جبهه ی طهارت،خود،به خاطر بقا از جنس گنداب خواهد شد...من باور کرده ام که هر چه زودتر خود کشی کنم،کمتر مردابی خواهم شد...»
این چند خطی از سومین نامه اش برای من بود.روزنامه نویس جوانی بود که تازه «مدرسه ی ارتباطات »را تمام کرده بود و به گروه ما پیوسته بود و خبرهای کوتاه ورزشی تهیه می کرد.خوب تر از آن می نوشت که یک خبر نویس شتابزده باشد؛اما تازه آمده بود و دلش هم نمی خواست در قسمت ادبی روزنامه کار کند ،نقد کتاب یا فیلم یا تاتر بنویسد،و یا مقاله یی در باب مسائل اجتماعی .میگفت:«در قلمم،به جای جوهر سم ریخته اند....»
مرا ، ظاهرآ چندان مردابی نیافته بود که نتواند به حساب بیاورد؛و یا اگر یافته بود ،به هر حال ،دلش می خواست که حرف هایش را با یکی زده باشد و سند محکمی برای حرکت بعدی خود در اختیار بشریت گندابی شونده ی روزگارش گذاشته باشد.
من با احساس اینکه او لوله ی تپانچه را بر پیشانی خود چسبانده است و انگشت بر ماشه می فشرد،دو بار با او گفت و گو کردم _هر بار از پی یک نامه.دو شام،او را به خانه ام بردم و کوشیدم باور های سیاهش را از ذهنش پاک کنم،و دست کم ،به ظاهر ،توانسته بودم «حرکت بعدی »را تا حدی به تعویق بیندازم.
اما،در نامه ی سومش نهایی ترین نظراتش را بیان کرده بود ،آنچنان عاری از تردید،که دیگر نمی دانستم آیا سخنانم ذره ای از آن کوه یخ را آب خواهد کرد یا نه، و آیا اصولآ آب کردن دره ها ،تاثیری بر کل کوه می گذارد یا نه.همه ی عمر که نمی توانستم بپای او باشم _هموطنی که دل از نجات وطن بریده بود و انسانی که دل از بازگشت انسانیت.
و دیگر فرصتی هم نبود.شاید ماشه را کشیده است و کار را یکسره کرده است.
شاید اینک او در اتاقش، روی تختش افتاده است-همچون لاشه ای در درون گنداب،از گنداب، با گنداب.
صبح روز بعد او را باز در بخش تحریریه دیدم ،هنوز ماشه را نکشیده بود؛اما سرطان مرداب چنان در او ریشه دوانده بود که اندیشیدن درباره ی قطع پاهای یک هشت پای عظیم دریایی با ناخن،مقبول تر از نجات دادن او به نظر می رسید.صورتش فقر حیات داشت، و از مرده اش بیشتر نمی ارزید.
رفتم پای میزش و گفتم:سه بار خواندمش. تلفن هم که نداشتی که همان شبانه برای حرف زدن خبرت کنم.امروز ناهار با هم باشیم.گفت:دیگر فایده ای ندارد.
کلامش بوی مرگ گرفته بود. تصور کردم که در تابوت نیز، چهره اش ،درست به همین گونه خواهد بود.
گفتم:بگذار تا لحظه ی آخر هم دست و پایی بزنیم.خسته تر مردن، آسانتر مردن است.
گفت:هنوز درباره ی خودکشی تصمیمی نگرفته ام. آسان نیست.
جواب دادم:جنگیدن به خاطر عوض کردن شرایط ، بسیار سخت تر از خودکشی است.خودکشی آسانترین راه برای حل دردهای شخصی است.
نگاهم کرد،بی آنکه معنای حرفم را فهمیده باشد یا اعتباری برای حرفم قایل باشد.عوارض جنون در خطوط چهره اش ملموس بود.
گفت :من هنوز یک چیز را به شما نگفته ام.اگر آن را بگویم ،پیاده می شوم.بیشتر از این دردسرتان نمی دهم.وقت ناهار عاقبت آن یک چیز را هم گفت.
-من شبها خواب وحشت انگیزی می بینم-همه شب، نمی دانم چند ماه است یا چند سال؛اما این رامیدانم که هیچ چیزدر این خواب تغییر نمی کند؛هیچ چیز. یک فیلم کوتاه است که مکرر می بینم حتی فکر می کنم سر ساعت معین ؛ سه و ده دقیقه ی بعد از نیمه شب.
حتی یک تصویرش هم عوض نمی شود.هیچ صدایی هم ندارد.همین خواب است که فکر می کنم تمام بیداری مرا لگد کوب کرده است، و دیگر هیچ کاری هم در مقابلش نمی توانم بکنم،ده جور قرص اعصاب،و یا اصلا نخوابیدن.هیچکدام.هیچکدام .
من خواب می بینم ،خواب می بینم که یک شلیل، کرم گذاشته است - که کرم ها نیمی از آن را خور ده اند- از درختی پر از شلیل کرم گذاشته بر زمین باغ می افتد. کرمها ، الباقی این شلیل را با سرعتی غریب می خورند و می خورند تا دیگر هیچ چیز باقی نمی ماند.بعد کرمها ، ورم کرده زشت ،روی خاک باغ می لولند. نه به شلیل دیگری می رسند نه پروانه می شوند،و نه کسی دستی برای نجاتشان دراز می کند . کرم ها، روی خاک باغ خواب من ولو می شوند، و به ذلت خود را به هر سویی می کشند و می کشند و می کشند

تا یکی یکی می میرند و می گندند-با شکم هایی پر از شلیل ، پر از شیرینی. پر از شهوت،و پر از آنچه که دزدیده اند و غارت کرده اند.در این لحظه ،من، باز درخت شلیل را می بینم ، و شلیل کرم گذاشته ی دیگری را –که کرمها نیمی از آن را خورده اند.شلیل، باز هم از درخت جدا می شود؛ اما درست زمانی که باید با صدایی مرده زمین بخورد،من از خواب می پرم.
وقتی بیدار می شوم :کرمها، به درستی قطار های مسافر بری، اما نرم و کثیف به مغزم هجوم می آورند آنها نفرت انگیز ترین موجودات همه ی عالم اند... می دانید؟ شلیل دوم هرگز در خواب من به زمین نمی رسد.شاید شب بعد، این شلیل دوم است و شلیل هزارم که می افتد ... تا وقتی چیزی از این شلیل کرم گذاشته باقی ست، من دست و پایم بسته است. و وقتی که قدرت تکان خوردن پیدا می کنم دیگر چیزی از شلیل باقی نمانده است که من بتوانم برای نجاتش با کرم ها گلاویز شوم ... دیگر هیچ چیزی باقی نمانده است ....
پرسیدم :کرمها در باغ خواب تو ،هسته ی شلیل را هم می خورند؟
مرا خیره نگاه کرد . انگار به زبانی ناشناس از او چیزی پرسیده بودم . چشمانش را بست و سکوت کرد.مدتها در سکوت ماند . در اعماق خواب چرکش ،در جستجوی تصویری بود ؛تصویری که در آن هسته ای باشد.آنگاه چشم باز کرد و گفت: من هسته را خواب ندیده ام.
پرسیدم:شلیل بدون هسته؟
تکرار کرد : من هسته را خواب ندیده ام.
گفتم:فقط برای اینکه نخواسته ای ببینی. هسته با پوسته ی ضخیم چوبی اش باقی مانده بود.من دیدم. به جان عزیزانم قسم که اگر زود بجنبی، هسته باز هم باقی خواهد ماند.تو که سم مهلک برای کشتن کرمها در اختیارت نیست، بگذار همه ی کرمها بمیرند. تو، هسته را دریاب.
خواب زده گفت: در خواب من هسته وجود ندارد.
فریاد زدم: به حقیقت هسته بیندیش نه به آنچه در این کابوس می بینی. اما واقعیت این است که او، باور هسته را از دست داده بود.او هسته را خواب ندیده بود. او به خواب مکرر وحشت انگیزش، پیامبرانه ایمان یافته بود.
وقتی می رفتیم گفت:دست کم یک بار دیگر باید خواب باغم را ببینم، شاید که من بد نگاه کر ده ام.
گفته بودند که من،بیش از دیگران با او آشنا بوده ام. به همین دلیل هم مرا با خبر کردند تا به اتاقش بروم، بعد هم، اگر چیزی درباره ی خود کشی اش می دانم بگویم.هیچکس را نداشت، یا داشت کسی خبر نداشت. هیچ نوشته ای هم از خودش باقی نگذاشته بود- حتی دو سطر.
وقتی وارد اتاقش شدم غم داشتم اما گریه نداشتم.رفتم و به او نگاه کردم که تخت خوابیده بود . چهره اش همان بود که من پیشاپیش تصویر کرده بودم؛ همان بود که روز پیش دیده بودم.
گفتم: مراسم خاک سپردنش را برعهده می گیرم؛ اما چیزی در باره ی او نمی دانم.هیچ چیز . رابطه ی من با او در این حد بود که قصه ای می نوشت و نشانم میداد، قصه ای درباره ی یک باغ شلیل، پر از شلیل کرم گذاشته ...
بی خیال به دور و برم نگاه کردم. حتی کتاب هم نداشت.گویی برهنه زندگی کرده بود-برهنه در یک باغ، پر از درختان شلیل کرم گذاشته، شلیل هایی مطلقا بدون هسته.
بالای تختش یک چارپایه ی کوچک بود با یک لیوان خالی و یک بشقاب کوچک که در ان چند شلیل درسته بود و یک شلیل نیم خورده ی کرمو.
به شلیل نیم خورده نگاه کردم و به هسته ی شلیل.این به راستی وحشتناک بود.هسته ی شلیل، از پهلو باز شده بود و مقدار زیادی تخم کرم از ان شکاف، بیرون ریخته بود،و چند کرم کوچک سفید در آن می لولیدند ...
مغزم تیر کشید و درد به چشم هایم ریخت؛ و تنها در این لحظه بود که بغضم شکست و اشکم بیرون ریخت.در این لحظه بود که دانستم که او برای یافتن هسته سالم،ناامیدانه تلاش کرده بود.او آخرین دست و پایش را زده بود و خسته از پا در آمده بود.

خم شدم،به چهر هی جوانش نگاه کردم و با محبت یک برادر خوب گفتم: عزیز من! فقط بعضی هسته ها به این روز می افتند، فقط بعضی هسته ها.
ای کاش این را هم به تو گفته بودم.آنها هسته های کرم گذاشته را،برای ناامید کردنت، پیش چشمت قرار می دهند؛اما باغ تو هنوز پر از هسته های سالم است.نگاه کن عزیز
من !
دست بردم،یکی از شلیل ها را که تنی کرم زده داشت برداشتم،باز کردم و نشانش دادم جدار هسته مثل سنگ بود ؛مثل سنگ.آن را زیر پا شکستم و درون هسته را نشانش دادم: سفید و سالم و محکم؛هسته ای که می توانست یک باغ بشود ...
اما برادر من که دیگر نبود تا ببیند.
اشک ریزان گفتم :هر نهالی را که – مثل تو- از ریشه می اندازند یک باغ از باغبان خالی می شود.چرا به هسته ی اول قناعت کردی؟
چرا همه ی هسته ها را نشکستی ؟چرا تمام باغ را به خاطر یک هسته ی سالم زیرو رو نکردی؟
حتی یک هسته ی سالم کافی ست تا صد باغ تازه داشته باشی؛ حتی یک هسته ....
اما برادر من دیگر نبود تا بشنود

سيستم بانكي لطفا ما را هم درياب

ديروز با يكي از دوستان مواجهه شدم ديدم اعصابش بهم ريخته  گفتم مشكل چيست .گفت وام بانكي داشته يك قسطش دير شده بانك زنگ زده به ضامن و خلاصه كلي آبرو ريزي . به شوخي گفتم خوب بابا حتما وامت سنگين بوده و نقدينگي بانك را بلو كه كرده بودي . گفت نه بابا يك وام ۵/۱ ميليوني بوده با اقساط ۶۰ تومن ، بعد هم خلاصه هزار و يك حرف كه اين بانكها هم فقط زورشان به ما خرده پاهايي مي رسد كه به خاطر هزار و يك مشكل چندر غاز وام مي گيريم و بايد هزار و يك خفت و حقارت را تحمل كنيم اون از وضعيت آوردن ضامن و درگيريهاي هفت خان رستم براي اجابت وام .اينه از شرايط پرداخت انهم تو اين وضعيت اقتصادي تا دير مي شه به تك و تا مي افتند كه يكوقت با وام يك ميليونيشان از كشور خارج نشي و دست اونها تو حنا بمونه وبانكشون ورشكست كنه ، بعد هم كه با تاخير يك ماهه مي گيرند همچنين دوبله بهت جريمه تاخير مي بنندند كه آه از نهادت بلند مي شه  . از آنطرف يك عده را مي بيني كه وامهاي ميلياردي گرفتند و حاضر به پرداخت اقساط نيستند و مدام مورد لطف و مرحمت سيستم بانكي قرار مي گيرنداز يك طرف بدهيهايشان نو مي شود و از طرف ديگر جريمه هايشان بخشيده مي شود .خلاصه كلام ما يك درخواست از سيستم بانكي داريم كه اگر در تخصيص وام به ما نگاهي نداريد لطفا در گرفتن اقساط آن با ما هم مثل دانه درشتها رفتار كنيد.

يك ابخند كافيست

اين مطلب را يكي از دوستان(آقاي امين از وبلاگ اقتصادان جوان) برايم ايميل كرده بود  با تشكر از ايشان و تقديم به شما :

بسياري  از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري  را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد ودر نهايت در يك سانحه هوايي كشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد .   او  تجربه هاي حيرت آو  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك    نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند. يك لبخند زندگي مرا نجات داد

 بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي  زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زيرا همه اين لايه ها  من حقيقي وارزشمند نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزواي ما مي شوند. داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است. آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟  چون انساني را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم   روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد.

واردات خودرو کره از آمریکا

یکی از نتایج سفر باراک اوباما به کشورهای آسیایی ،سفر به کره جنوبی و انجام پاره ای توافقات اقتصادی با این کشور بود .یکی از این توافقات که خیلی در مطبوعات و رسانه های خارجی انعکاس یافت ، تصویب طرحی بود که بر اساس آن کره قبول کرد تا سالیانه ۲۵۰۰۰ خودرو از آمریکا بدون محدویتهای گمرکی وارد کند .این عدد را مقایسه کنید در مقابل تیراژمیلیونی صنعت خودرو کره و شرایط اقتصادی آن و بعد مقایسه کنید با کشور ما که چه آسان بدون اخذ هیچ امتیازی و محدودیتی و تنها به صرف اخذ تعرفه اجازه ورود خودرو را صادر می کنیم .وارداتی که نه برنامه خاصی دارد و نه به نظر می رسد بتواند اهرمی رقابتی در مقابل خودرو سازان داخلی ایجاد نموده و به کیفیت تولید آنها بیانجامد هدف تنها اخذ درآمدی به عنوان تعرفه است ،تا بلکه بتواند هزینه بخشی از ساختار ناسالم اقتصاد کشور را پوشش دهد

آلودگی هوای

این روزها از آلودگی هوا زیاد صحبت می شود و در این میان تمامی تقصیرها طبق روال معمول بر گردن کوتاه ترین دیوارها گذاشته می شود ، خودروها وسیستم حمل و نقل عمومی ،کسی نیست در این میان تحلیل کند که چه میزان از این آمد و شدها لازم است و چه مقدار بیهوده ،چه مقدار از این جنب و جوش ها منطقی است و چه مقدار صرف وقت.یعنی ملت ما این همه پر کار هستند و ما خبر نداریم یا رفت و شد ها بهانه ای است برای بودن و ادعای حیات کردن .شده یکروز ما تو خانه هایمان بشینیم و فکر بیرون رفتن به سرمان نزند و یا اگر بیرون می رویم واقعا هدفی داشته باشیم ؟چرا تفریح همه ما و شاید اکثریت ما به نوعی خیابان گردی شده است ؟تو خیابانها به دنبال چه می گردیم؟ و چرا مکانی برای تفریحات سالم و ارزان فراهم نیست تا در آنجا صرف وقت کنیم و نهایتا اینکه چرا زندگی این همه برای ما گران شده است که مدام باید در حال حرکت باشیم، حرکتهای بعضا بدون برنامه ای که بیشتر ما را به مرگ نزدیک می کند تا زندگی 

یادمه چند مدت قبل یکی از دوستان معلمم را دیدم گفتم کجا می ری ، گفت مدرسه ،گفتم مگر موقع امتحانات تعطیل نیست ؟گفت چرا ولی می گویند بیایید حاضری بزنید و بعد بروید !!گفتم یعنی چه ؟؟گفت خودم هم نمی دانم ولی چاره ای نیست !؟

یاد یک طنز قدیمی افتادم که یک روز یکی از کارمندان اداره به رئیس می گوید ، در ارشیو نامه ها و مکاتبات سالهای قبل انباشته شده و بلامصرف است با آنها چه بکنیم ، رئیس می گوید همه آنها را از بین ببرید ولی قبل از این کار از همه آنها یک فتوکپی تهیه کنید.

باران، باز باران با ترانه با گوهرهای فراون...

باران میبارید کودکی با تصور کودکانه خود گفت:

 خدایا گریه نکن

 درست میشه

 ما آدمها یک روزی بنده خوبی میشیم!!!

گزیده هایی از کتاب هفت عادت مردمان موثر(استفان کاوی)

* آنچه هستی چنان در گوشهایم فریاد می زند که نمی توانم آنچه را که می گویی بشنوم. صفحه ۲۱

*همه میل داریم فکر کنیم امور را همانگونه که هستند می بینیم و موجوداتی واقع بین هستیم . حال آنکه چنین نیست. جهان را نه آنگونه که هست بلکه آن گونه که خود هستیم یا آنگونه که شرطی شده ایم می بینیم  صفحه ۳۸

*هر گاه می اندیشیم مشگل بیرون از ماست خود آن اندیشه مشگل ماست . به آنچه بیرون از ماست این توانایی را می بخشیم که ما را کنترل کند صفحه ۱۰۰

*افراد بازنده /بازنده  بر این فلسفه اند که اگر هیچکس برنده نشود ،شاید تحمل باخت چندان هم بدو ناگوار نباشد صفحه ۲۳۶

*نخست بخواهید بفهمید آنگه جویای تفاهم باشید. صفحه ۲۵۶

* اغلب مردم با نیت پاسخ دادن به سخنان دیگران گوش می کنند نه اینکه قصد درک آنرا داشته باشند به بیان دیگر یا حرف می زنند و یا خود را برای حرف زدن آماده می کنند. صفحه ۲۶۰

طنز مدیریت ایرانی(مسابقه قایق رانی ایران و ژاپن)

دیروز رفته بودم دانشکده اقتصاد دانشگاه فردوسی این مطلب را تو تابلو انجمن علمی دانشکده دیدم .با تشکر از ایشان

   یه روز تیم قایقرانی ایرانی تصمیم می گیرد که با یک تیم ژاپنی در یک مسابقه سرعت شرکت کنند.
هر دو تیم توافق می کنند که سالی یک بار با هم رقابت کنند ….
هر تیم شامل ۸ نفر بود …
در روزهای قبل از اولین مسابقه هر دو تیم خیلی خیلی زیاد
تلاش می کردند که برای مسابقه به بیشترین آمادگی برسند .
روز مسابقه فرا می رسد و رقابت آغاز می شود .
هر دو تیم شانه به شانه هم به پیش می رفتند و درحالی که قایقها خیلی نزدیک به هم بودند ،
تیم ژاپنی با یک مایل اختلاف زودتر از خط پایان می گذرد و برنده مسابقه می شود …

www.talab.ir

بازیکن های تیم ایران از این شکست حسابی ناراحت می شوند
و با حالتی افسرده از مسابقه بر می گردند …
مسوولان تیم ایران تصمیم می گیرند کاری کنند که در رقابت سال آینده حتما پیروز بشند ؛
برای همین یک تیم آنالیزور استخدام می کنند
برای بررسی علل شکست و پیشنهاد دادن راه کارها و روشهای جدید برای پیروزی …


بعد از تحقیقات گسترده ،‌ تیم تحقیق متوجه این نکته مهم شدند که در تیم ژاپن ،
۷ نفر پارو زن بوده اند و یک نفر کاپیتان …

www.talab.ir

و خب البته در تیم ایران ۷ نفر کاپیتان بوده اند و یک نفر پارو زن …!!!

 

این نتایج مدیریت تیم را به فکر فرو برد ؛
مدیران تیم تصمیم گرفتند که مشاورانی را استخدام کنند
که یک ساختار جدیدی را برای تیم طراحی کنند ..
بعد از چندین ماه مشاوران به این نتیجه رسیدند
که تیم ایران به این دلیل که کاپیتان های خیلی زیاد و پارو زن های خیلی کمی داشته شکست خورده ،
درپایان بررسی ها مشاوران یک پیشنهاد مشخص داشتند : ساختار تیم ایران باید تغییر کند !

از آن روز به بعد با ارائه راه كار مشاورين تيم ايران چنين تركيبي پيدا كرد : 4 نفر به عنوان كاپيتان 2 نفر يه عنوان مدير  ‌1 نفر به عنوان مدير ارشد و 1 نفر به عنوان پارو زن (!!!) علاوه بر اين مشاورين پيشنهاد كردند براي بهبود كاركرد پارو زن ، حتما يايد پاروزني با صلاحيت و توانايي بهتر در تيم به كارگرفته شود !

و در مسابقه سال بعد تیم ژاپن با دو مایل اختلاف پیروز می شود …!

بعد از شکست در دومین مسابقه ، مدیران تیم که خیلی ناراحت بودند
در اولین گام خیلی سریع پارو زن را از تیم اخراج می کنند ،
زیرا به این نتیجه رسیدند که پارو زن کارایی لازم را در تیم نداشته است .

اما در مقابل از مدیر ارشد و ۲ نفر مدیر تیم خود قدردانی می کنند
و جوایزی را به آنها می دهند ، برای اینکه اعتقاد داشتند
که آنها انگیزه خیلی خوبی را در تیم ایجاد کردند
و در مرحله آماده سازی زحمات زیادی کشیده اند …

مدیران تیم ایران در پایان به این نتیجه رسیدند
که تیم آنالیز که به خوبی به بررسی دلایل شکست پرداخته بودند ،
تیم مشاوران هم که استراتژی و ساختار خیلی خوبی برای تیم طراحی کرده بودند
و مدیران تیم هم که به خوبی انگیزه لازم را در تیم ایجاد ایجاد کرده بودند ،
پس حتما یکی از دلایل این شکست ها ،
ناکارآمدی ابزار و وسایل استفاده شده بوده است (!!!)
و برای بهبود کار و گرفتن نتیجه در مسابقه سال آینده
باید وسایل استفاده شده در مسابقه را تغییر دهند ،
در نتیجه : تیم ایران این روزها در حال طراحی یک ” قایق ” جدید است …. !!

حکایتی از عبید زاکانی

زشت رويي در آينه به زشتي خود مي نگريست و مي گفت: سپاس خداي را كه مرا صورتي نيكو بيافريد. غلامش ايستاده بود اين سخن مي شنيد و چون از نزد او به در آمد كسي از حال صاحبش پرسيد، گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ مي بندد.

درِ خانه ی جحي بدزديدند. او برفت و در مسجدي بركند و به خانه ميبرد. گفتند چرا در مسجد بركنده اي؟ گفت: درِ خانه من دزديده اند و خداوند اين در، دزد را ميشناسد، در را به من سپارد و در خانه خود بازستاند

ملزومات توسعه صنعتی،چرا سیاست طرحهای زود بازده چندان اثربخش نبود

تاریخ توسعه صنعتی جهان روزگار متناوبی را تجربه کرده است سالها اندازه واحدهای تولیدی دستخوش نظریات خرد اقتصادی در خصوص اندازه واحد تولیدی و ارتباط آن با واحدهای پسین و پیشین خود بود وکارامدی در هر چه بزرگتر بودن دیده  می شد. سپس بحرانهای اقتصادی جهان به همراه مشکلات خاص اداره  واحدهای بزرگ زمینه ساز پیدایش نظریات نوین در اقتصاد گردید، کتاب کوچک زیباست توسط شوماخر منتشر شد و دوره حمایت از شرکتهای کوچک شروع گردید.مشکلات خاص کشورهای در حال توسعه به لحاظ ایجاد اشتغال ، کم بود سرمایه و فقر دانش مدیریت واحدهای بزرگ تسری، بخش این دیدگاه در این قبیل کشورها گردید . اما آیاصرف این دیدگاه امروزه نیز که با مشکلات رقابتی شدن تولید مواجهه هستیم می تواند اثر بخش بوده و توسعه بلند مدت پایدار را به همراه داشته باشد .

طی سالهای اخیر موضوع طرحهای زود بازده و کمک به ایجاد واحدهای کوچک صنعتی زیاد مطرح شده است و به واقع اعتبارات زیادی نیز به این بخش تزریق کردید ولی امروز ما شاهد آن هستیم که این قبیل طرحها و تخصیص اعتبارات نتوانسته اند اثر بخشی خاصی داشته باشند .در ایران تز کوچک زیباست بعضا بد فهمیده شده است و عده ای دارای این تصور هستند که تولید کنندگان خرد را می توان بدون قرار گرفتن در یک شبکه بزرگتر سامان داد. اگر صحبت از راهبرد و یا استراتژی توسعه صنتعی کشور می شود یک بخش بایستی به این باز گردد که چگونه می توان این واحدهای کوچک را در غالب یک شبکه بزرگتر منسجم کرد.

استراتژی جدید این است : کوچک زیباست .اما کوچک تنها در غالب قرار گرفتن در شبکه های بزرگ است که امکان بقا دارد و توسعه بلند مدت پایدار را ایجادمی کند

روح نیک جامعه  و فرزندانمان را مجروح نکنیم !؟

در خبرها چنین عنوان شد :حکم متهم خیابان کاج صادر شد :اعدام در ملاء عام ، نمی دانم چگونه به تحلیل آنچه در ذهن دارم بپردازم اما اگر بخواهیم به لحاظ تحلیل هزینه ـ فایده به  این کارنگاهی داشته باشیم (فارغ از درستی یا نادرستی اصل آن) ازدید مثبت ،اعدام در ملاءعام سبب می شود که به قول بعضی دوستان سایر افراد جامعه متنبه شده و حساب کار دستشان بیاید(البته درستی این قضیه و اثر بخشی آن ثابت نشده است) اما از سوی دیگر آیا فکر کرده ایم که چه بر سر روح و روان انسانهایی که شاهد کشته شدن یک فرد همنوع می باشند می آوریم .بخصوص کودکانی که دانسته و یا ندانسته شاهدچنین رویدادی می باشند(آنهم با آن روح لطف و زیبایشان) . آیا ما سبب آزرده و به نوعی مجروح شدن و حداقل عادی شدن روحیه انسانی آنها به چنین وقایعی نمی شویم ؟ آیا این سبب نمی شود تا چنن انسانهایی درآینده وقتی شاهد رویداد جان دادن فردی هستند ،چندان به خود نیامده و اقدام خاصی انجام ندهند؟ آیا ما و جامعه ما با چنین حرکتهایی در گذشته ،خود زمینه ساز این ناهنجاری و عدم حساسیت اجتماعی نشده ایم ؟ فراموش نکنیم تعدادی از مردم همین جامعه بدون آنکه اقدامی نمایند،نظاره گر فوت مقتول بودندو مسبب مرگ وی،بنابراین ما نیز در این پیشامد مقصریم. (گفته شده بعضی ها فقط موبایلهایشان را در آورده بودن و حادثه را ثبت می کردند ، چه زحمت و حساسیت طاقت فرسایی) . پس بیایم تامل کنیم و با چنین احکامی روح نیک جامعه و فرزندان پاکمان را مجروح و خسته نکنیم .

این سیستم بانکداری اسلامی یعنی چه!؟

سیستم بانکداری ما هم حکایتی است برای خودش ، مداوم از وضعیت اقتصادی خود می نالد و از آنطرف هر روز در گوشه گوشه خیابانهای گران شهر عمارتهای شیک می سازد و تبلیغات می کند که ما هستیم که سرمایه شما را چند برابر می کنیم و از همه ما بیشتر سود می دهیم و....آنهم از صندوق های به اصطلاح قرض الحسنه مان که روی هر چه سیستم بانکی است را سفید کرده است ، عنوان می کند که وام با نرخ پایین و قرض الحسنه می دهد ولی درابتدا درخواست انجام سپرده گذاری می کند و بعد از آن با هزار فرمول و قاعدچنان طرف مقابل را می پیچاند که بعد از دو سه قسط که پرداخت کرد تازه می فهمد چه برسرش آمد است و آرزو می کندای کاش از بازار به قولی قرض نزولی می کرد و به دام این به ظاهر صندوقهای قرض الحسنه نمی افتاد .

 اما تو این جامعه گویا کسی نیست بپرسد آخر این سود چگونه باید به دست آیدودر واقع چه کسانی هستند که بار این هزینه را به دوش می کشندو نهایتا اثرات این باردر غالب تورم و هزاران درد بی درمان  چگونه به سایرین کمانه می کند و در این میان چه بر سر جامعه می آید . بانکداران تحلیل می آورند که سود در تجارت و ساخت و سازو معاملات بالا است وما هم مطالبه سهم خود را می کنیم و  از آنطرف به سپرده ها هم سود می رسانیم و خلاصه کلام اصل چرخ است که باید بچرخد (اگر چه بال و پر این چرخ بعضی ها را بیچاره کندو عده ای را بر اوج نشاند، بچرخ روزگار ).

یادش بخیر در دانشکده اقتصاد آنچه از بانکداری اسلامی در این خصوص شنیده و خوانده بودیم بر این مسئله اذهان داشت که اصل وام بر قرض الحسنه است و منظور از آن قرضی است که به خداوند داده شود و اجر اخروی به از دنیوی ، در نهایت اگر کسی بخواهد از قرض داده شده طلب منفعت برد باید در کار تولیدی و یا تجاری شریک و همراه باشد و از آنطرف داستانها از امام صادق داشتیم که هر نرخ سودی هم از تجارت شایسته نیست و استفاد از شرایط انحصاری بازار ستم به مردم است و خلاصه کلام چه خواندیم و شنیدیم و چه ها که نشد.

اما واقعا ،بانکداری اسلامی یعنی چه ؟آیا تمام عنوان بانکداری اسلامی باید در این نکته خلاصه و عملیاتی شودکه نرخ سود داده شده و یا گرفته شده عدد به ظاهر ثابتی نیست.(اگر چه مقدار آن از بالاترین نرخهای جهان باشد و کمر یک عده را که به خاطر هزارو یک مشکل زندگی تن به استفاده از وام داده اند بشکند.متاسفانه در این زمینه تفکیک خاصی نیست و در نهایت کسانی از پرداخت جریمه های دیرکرد وام معاف می شوند که وام های سنگین تری گرفته اند و علی رغم منفعت فراونی که برده اند به سادگی حاضر به پرداخت نیستند در این صورت چه تظمینی وجود دارد که بار وام و حتی چندین برابر بارآن به دوش ملت نیفتد و یک عده یک شبه ره صد ساله را نپویندو احتکارو تورم ملت را خانه خراب نکند .

مکانیسم قیمت ابزاری برای هدفمند کردن یارانه ها

مدتی قبل نزد یکی از دوستان دراداره بازرگانی بودم دیدم آشفته است ، گفتم موضوع چیست ؟ گفت از یک طرف قیمت مواد اولیه افزایش یافته و از سوی دیگر دولت بخشنامه کرده که هیچ تولید کننده ای نمی تواند محصول خود را گرانتر بفروشد ،گفتم مگر می شود ؟گفت حالا که شده؟پرسیدم اما به چه قیمتی و با چه استدلالی؟ یاد آن طنز جالب افتادم که فردی لب دریا با یک کاسه ماست نشسته بود و با قاشق ماست تو دریا می ریخت و بهم می زند عابری گذشت و گفت چه می کنی .گفت دوغ درست می کنم، عابر پرسید مگر می شود گفت نه اما می دانی اگر بشود چه می شود. یادش بخیر دانشکده اقتصاد، اولین چیزی که انسان یاد می گیرد تعریف علم اقتصاد است،علم اقتصاد علم تخصیص منابع کمیاب به نیازهای نامحدود است و در این میان مکانیسم قیمت ها یکی از ابزارهای چگونگی این تخصیص می باشد(کالاهای گرانتر مسلما مصرف کمترو خردمندانه تری خواهند شد).راه دیگر استفاده درست از منابع ،به کارگیری سیستم های آموزشی و یا آگاهی رسانی به جامعه است .خوب ،سوالی که در این میان مطرح می گردد این است ، هدف از طرح هدفمند سازی یارانه ها چه بوده است و چه می باشد ؟

 آیا این نبوده تا از اتلاف حاملهای انرژی جلوگیری کنیم و به ارزش واقعی آن بپردازیم ؟حال اگر مصرف انرژی را به دو صورت مستقیم و غیر مستقیم تعریف کنیم آیا می توان یک جزء را محدود کرد و به جزء دیگر نپرداخت .یعنی آیا درست است که ما مواد اولیه را مشمول افزایش قیمت قرار دهیم امامحصولات پلاستیکی که خود از این مواد ناشی می گردد را با همان قیمت ارائه و عرضه نماییم (حال یا با مکانسیم های کنترل قیمت دولت و یا با ارائه سوبسید به اینگونه تولیدات ) و در نهایت اینکه، آیا با روشهای فوق، ابزار قیمت، به عنوان یک شاخص جهت دهی فعالیتهای اقتصادی و ایجاد الگوهای مصرف ،ناکارامد نخواهد شد ؟و آیا دراین شرایط ما می توانیم جامعه را به سمت مصرف بهینه مواد ارزشمند سوق دهیم ؟ در ثانی آیا امکان پذیر است از تولیدکنندگان بخواهیم بدون دریافت سوبسید از محاسبه افزایش قیمت مواد اولیه در قیمت تمام شده و فروش محصول خود خودداری کنند.آیا این مسئله به کاهش تولید ، بیکاری ، رشد بیشتر قیمت و در نهایت عدم تحقق اهداف هدفمند سازی یارانه ها منجر نخواهد شد؟و سرانجام آنکه مکانیسم قیمت ابزاری برای هدفمند کردن یارانه هاست آیا قصد استفاده از آنرا داریم یا خیر؟ 

ترانه تاریک( شعر از احمد شاملو)

بر زمینه ی سربی صبح

سوار

خاموش ایستاده است / و یال بلند اسبش در باد

پریشان میشود.

خدایا خدایا

سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی که / حادثه اخطار می شود.

کنار پرچین سوخته

دختر

خاموش ایستاده است / و دامن نازکش در باد

تکان میخورد.

خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند / هنگامی که مردان

نومید و خسته

پیر میشوند.‏

ماده 80 لایحه برنامه پنجم توسعه و اسقلال بانک مرکزی

مجلس این روزها مصوبات عجیبی را مطرح و تصویب می کند از آنطرف شورای بخش خصوصی را اعلام می کند و از این سو  رای به تغییر ترکیب مجمع عمومی بانک مرکزی می دهد. و یکباره درخواست می کند هفت نفر کارشناس اقتصادی بهمراه رئیس اتاق بازرگانی عضو مجمع شوند و رئیس جمهور از مجمع کنار گذاشته شود و در واقع سیاستهای پولی را به بخش خصوصی می سپرد (البته اگر چه این کارشناسان توسط رئیس جمهور معرفی می شوندو بوسیله مجلس انتخاب می گردند) .

خوب ،دوستان بسیاری در مطبوعات و وبلاگها به تشریح مسئله پرداخته اند و عده ای گفته اند که مملکت را نمی شود با اقتصاددانان اداره کرد( ولی حتما می شود با اقتصاد خوانده های یک شبه اداره کرد)و سهامداربانک مرکزی دولت( نه ملت) است و مجمع عمومی بایداز دولتمردان (نه از کارشناسان مستقل)باشدو همه چیز را به همه کس نمی توان گفت و در نهایت این ما بودیم که نرخ ارز را ثابت نگه داشته ایم(متاسفانه تمامی سیاستهای پولی ما در همین نرخ ارز خلاصه شده است).

امانکته اول: آنچه که به نظر می رسد در این میان گم شده است فلسفه و معنای استقلال واقعی سیاستهای پولی از مالی کشور است (هدف نبایستی فقط استقلال ریاست بانک مرکزی تلقی شود) در غیر اینصورت چه نماینده دولت در بانک مرکزی نشسته باشد و چه نمایندگان بخش خصوصی ،وقتی قرار باشد بانک مرکزی مکلف به اجرای اوامرو مصوبات تکلیفی گردد(چه از طرف نمایندگان و چه از طرف دولت) استقلال معنا و مفهوم چندانی نخواهد داشت .و نکته دوم لازم است به بخش خصوصی یادآوری شود که زیاد ذوق زده نشود ،شایدفردا نتواند در مقابل مشکلات به راحتی پاسخگو باشدو لی در عین حال توپ در زمین آنها باشد.

حقیقت شعار همه است اما مشغله کمتر کسی است

تاریخ جهان واقعا خواندنی و شنیدنی است حتی آن بخش از تاریخ نیز که به اصطلاح اندیشمندانی ، اندیشمندان دیگر را به جرم دگر اندیشی مهدوم کرده اند.سقراط (۵۰۰قبل از میلاد)را جام شوکران خوراندن به جرم دگر اندیشی و ترویج الحاد و تا سال چهار صد میلادی حکومت وقت مسیحیان را به آتش می سوزاند به جرم خداباوری و هزار سال مسیحیان مخالفین را از بین می بردند به جرم الحاد و به مدت دویست سال کاتولیکها سایر پیروان مسیحیت را می کشتند و پروتستانها کاتولیکها را ، و امروز مسلمانان همدیگر را متهم می کنند . آنروزها مسلمانان به مسیحیان می خندیدند(و از اینکه به نوعی همدیگر را نابود می کردند خوشنود بودند ) و امروز مسیحیان ، مسلمانان را به تماشا نشسته اند و درباره آنهاقضاوت می کنند.(اینان که به خود رحم نمی کنند چه بر سر دیگران خواهند آورد!؟) 

چه بر سر ما ، این انسان به ظاهر اشرف مخلوقات و جانشین خداوند بر روی زمین آمده است.چرا نمی توانیم با هم به گفتگو بنشینیم،تا به کجا اسیر قدرت پوشالی و تاچه زمانی باورهای ما بایستی منجر به از دست رفتن زندگی انسانهای بیشماری گردد .این حقیقت راستین که همگان ادعای آن را داریم چرا خود نقاب از چهره بر نمی افکند که گمراهان را روشنی بخشد . لطفا باز نپردازید به اینکه چشم بصیرت می خواهد و همگان به درک حقیقت نائل نمی شوند و زنگار، چشم و دل شما را بسته است .بگذرید من خدایم را با زبان خود ستایش کنم و به اندازه فهم خود او را ببینم .بیاییم ما نیزبه مانند پیامبرمان پیرو ابراهیم باشم که عزیزترین بخش وجودیش را به فرمان خداوند قربان می کند،فرزند صرفا نمادی از جسم نیست بیانگر عشق به تمامی تعلقاتی است که انسان را به خود وابسته می کند ،و از این روست که از سوی خدا به ابراهیم فرمان می رسد تا از خود نپردازد به خداوند نمی رسد. و ابراهیم از خود و تعلقاتش می گذرد و از اینروست که عملش خدایی می شود و سزاوراحترام. کاری که ما هرگز نتوانسته ایم انجام دهیم اگر چه هزارن گوسفند زبان بسته را به دم تیغ آورده ایم ،در این صورت ما نیزابراهیم می شدیم و از آتش به سلامت می گذشتیم  .

آنچه دست یافتنی است لزوما خوب نیست.

ادبیات اقتصاد اصولا به دو دسته تقسیم می شود اقتصاد اثباتی و اقتصاد دستوری. در اولی صحبت از واقعیتها و آنچه رخ می دهد می شود به عبارتی حکایت هستیها و نیستیها است و در اقتصاد دستوری ، ارزشها ،خوبیها و بدیها مطرح می گردد و به این می پردازد که چه باشد بهتر و نیکوتر است .بنابراین آنچه که خوب است لزوما دست یافتنی نیست ما نمی توانیم به تمام آمالهاو آرزوهایی که برای یک جامعه داریم برسیم .با این بخش قضیه ما بسیار برخورد کرده ایم اما روی سخن با سوی دیگر است.آیا آنچه دست یافتنی است، لزوما خوب است!؟

 روز گذشته یکی از دوستان حکایتی را از چین مطرح کرد بدین صورت که دستمزدها به صورتی توافقی است و از فرد خواسته می شود حداقل نیاز خود را بیان کند  تا احتمالا به مرگ او نیانجامد مسلما در غیر اینصورت استخدامی صورت نمی گیرد و نهایتا کم ترین ها استخدام می شوند ،اینهم شیوه دیگر برده داری است در دنیای به اصطلاح قرن بیست و یک،برده داری نوین برای تامین حداقل معاش و صد البته دموکراسی و حقوق بشر نیز رعایت شده است و قاتل و مقتول هر دو راضی هستند ،( البته این مسئله در کشور ما نیز کم نیست) خوب این هم روی دیگر رشد اقتصادی و صادرات چین است .شاید خیلی از ما وقتی پوست یک حیوان را در بعضی مکانها دیده ایم روحیه حمایتگر ما از حیوانات برانگیخته شده و به دیده تحقیر به آن نگریسته ایم و خواستار به دست آوردن آن نبوده ایم ولی چرا در برخورد با بسیاری از مصنوعات چینی به این فکر نمی کنیم که با خلق این کالا ها پوست چه انسانهایی که کشیده نشده است و چه استثماری که روی نداده است ، و در این میان ما چه کرده ایم!؟ با خرید کالا به این امر صحه گذاشته ایم و تجارت آنرا رونق داده ایم بماند از اینکه چوب لای چرخ  اقتصادمملکت خودمان نیز گذاشته ایم. می دانم وضعیت اکثر ما به لحاظ مالی چندان تعریفی ندارد و اقتصاد کشور نیز برآورد کننده تمامی نیاز های روز افزون ما نیست و کالاهای چینی نیز مناسب با وضعیت معاش و درآمد ماهستند ودرست است که آنچه که خوب است لزوما دست یافتنی نیست ولی آنچه هم که دست یافتنی است لزوما خوب نیست .خودمان را فریب ندهیم .  

وعده لباس گرم!!

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد

طنز راننده اتوبوس،پیرمرد و کفش

راننده اتوبوس و بهشت

در صف طولانی بهشت، در روز قیامت یک راننده اتوبوس در جلو و یک کشیش پشت سر راننده ایستاده بودند.نوبت راننده که رسید فرشته‌ای نگاهی عمیق به کارنامه‌اش انداخت و بهش گفت: شما بفرمائید بهشت.نوبت کشیشه که رسید فرشته نگاهی به کارنامه‌اش کرد و بی معطلی گفت: شما برید جهنم که به خدمتتون برسند.کشیشه تا اینو شنید صدای اعتراضش بلند شد که: این بی عدالتیه که این یارو ، راننده اتوبوس به بهشت بره و من‌ به جهنم. من که تمام عمرم را تو کلیسا صرف عبادت خدا کرده‌ام.

فرشته با مهربانی بهش گفت: ببین، اون یارو راننده اتوبوس وقتی رانندگی میکرد تمام سرنشینان اتوبوس هر کاری داشتند ول میکردند فقط دعا میکردند ولی تو ، وقتی موعظه میخوندی تمام کسانی که تو کلیسا بودند خوابشون میگرفت.

پیرمرد و کفش
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت به علت بی توجهی یک لنگه کفش وی از پنجره قطار بیرون افتاد مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند ولی پیرمرد بی درنگ ... لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت همه تعجب کردند پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد
 
گریه حسن
حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت. سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم، مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند. شب دیگردیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم. بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدند گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم. مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند. ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم. به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند گفت: بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!!!
 

فرصتها و چالشهای صندوق توسعه ملی

نحوه مدیریت درآمدهای نفتی همواره یکی از دغدغه های کارشناسان ،تولید کنندگان ، جامعه و دولت در اقتصادایران بوده است . وابستگی اقتصاد ایران به درآمد نفت از یک سو و نوسانات قیمت آن سبب می گردید تا با افزایش قیمت نفت هزینه های بودجه ای دولتها افزون شده ،درهای واردات گشاده گردیده و بیماری هلندی به جان بخش تولید بیفتد و از سوی دیگر با کاهش قیمت نفت ،از انجا که دولتها نمی توانستند به کنترل و کاهش هزینه هاروی آورندبه استقراض از سیستم بانکی اقدام نموده و اینبار جامعه رادر معرض تورم و صدمات ناشی از آن قرار می دادند . مشکلات فوق سبب گردید تا کارشناسان برای کنترل نوسانات قیمت نفت و اثرات سوءآن بر کشور ،اقدام به تدبیری به نام حساب ذخیره ارزی بنمایند تا از این پس مازاد درآمد نفت به این حساب واریز گردد و جلوی مخارج بدون برنامه  گرفته شود . متاسفانه با افزایش قیمت نفت ، منطق کار کارشناسی در هم ریخت و اهداف تشکیل حساب ذخیره گم شد. این موضوع سبب گردید تا کارشناسان مجمع تشخیص مصلحت در بند ۸ پیش نویس الزامات تحقق چشم انداز بیست ساله ، موضوع صندوق توسعه ملی را مطرح نمایند. در این پیش نویس دولت مکلف به کاهش وابستگی اعتبارات هزینه ای به درامدهای نفت و گاز گردیده و تاکید شده است تا پایان برنامه پنجم توسعه وابستگی اعتبارات هزینه ای به منابع نفت و گاز باید خاتمه یابد.مجمع از یک سو عنوان کرده هدف از تشکیل صندوق ، ارائه تسهیلات ارزی به بخشهای تولیدی غیر دولتی با هدف سرمایه گذاری است و از سوی دیگر تاکید کرده صندوق توسعه باید از استقلال کافی برخوردار باشد. در بند ۲۲ سیاستهای کلی ابلاغی مقام رهبری نیز تاکید شده است که نگاه به نفت بایستی تغییر کند.

دولت در ماده ۸۰ لایحه برنامه پنجم به موضوع صندوق توسعه ملی پرداخته است اما به نظر نمی رسد این ماده گویای تغییر نگاه به نفت باشد.گویا قرار است تجربه حساب ذخیره ارزی با اسم و عنوانی دیگر تکرارگردد . اما چه باید کرد؟سوال نخستی که مطرح می شود ، جایگاه نفت و صندوق توسعه ملی در ایجاد و زمینه سازی حرکت توسعه ملی چیست ؟و واقعا ما چه انتظار و نگاهی به نفت داریم ؟هدف کاهش وابستگی دولت به نفت است ،یا ملت به نفت و یا هر دو به نفت ؟اگرهدف ایجاد ذخیره برای نسلهای آتی است، چگونه ذخیره ای مد نظر است ؟ارزی یا سرمایه ای؟چرا راهکارهایی که خرد جمعی و کارشناسی در یک پروسه بلند مدت مطالعه شده به آن می رسد به واسطه مشکلات ، نگاههاویا درخواستهای کوتاه مدت و مقطعی کم رنگ می شود و نهایتا از بین می رود؟ آیا توسعه صرفا هدفی کوتاه مدت در غالب یک برنامه و یا دولت است؟ چرا قوانین در بطن خود از چنان شفافیت دراهداف ، اجرا ، نتایج و کنترل برخوردار نیستند تا نتوان به راحتی خدشه ای بر آنها وارد نمود و نهایتا چه استراتژی و برنامه مدونی بایستی بر عملکرد صندوق توسعه ملی حاکم باشد تا ما را از هدف مهمتر مان که همانا حرکت توسعه ملی است باز ندارد. فراموش نکنیم صندوق وتشکیل آن هدف نیست بلکه صرفا یک وسیله است. 

امروز در شرایطی قرار گرفته ایم که به نظر می رسد از یک طرف برنامه حساب ذخیره ارزی به نتایج و اهداف خود نرسیده است و از سوی دیگر خرد جمعی به این امر واقف گردیده که نمی توان اقتصاد ملی را همچنان بر دوش نفت سوار نمود و ظرفیت اقتصاد نفتی نمی تواند جامعه را به سر انجام مقصود راهنمود گردند .صندوق توسعه ملی می تواند ما را به هدف نزدیک نماید مشروط به آنکه از استقلال کافی برخوردار بوده  و از نگرشهای کوتامدت بری باشد.  منابع و مخارج صندوق بایستی از شفافیت در عنوان و اجرا برخوردار باشد و قابلیت پی گیری و کنترل توسط نمایندگان مردم را داشته باشدو نهایتا ارائه گزارشات دوره ای ازچگونگی عملکرد آن به بدنه کارشناسی مستقل کشور و جامعه می تواند را ه را بر هر گونه حرکت غیر اصولی محدود نماید. فراموش نکنیم آینده همانی است که امروز مارقم می زنیم .