تشكيل شوراي دولت و بخش خصوصي

دیروز مجلس به ماده ای در لایحه پنجم توسعه رای داد که بر اساس آن شورای گفتگوی دولت و بخش خصوصی تشکیل می گردد این شورا ۲۷ عضو خواهد داشت و با حضور ۱۰ عضو کابینه ، ۲ معاون قوه قضائیه و ۴ نفر رئیس کمیسیون مجلس از یک سو و ۱۰نمایند بخش خصوصی بهمراه شهردار تهران شکل خواهد گرفت.

خوب به نظر می رسد اصل قضیه موضوع مهم و مبارکی است که امید است به بهبود فضای کسب و کار در کشور بینجامد و در اولین مرحله چاره ساز تدوین برنامه جامع توسعه کشور بخصوص در بخش توسعه صنعتی باشد.(این مسئله در استراتژی توسعه کشور کره نیز صورت پذیرفت و نتایج قابل توجهی به ارمغان آورد به گونه ای که تعدادی از محققین شروع حرکت توسعه صنعتی کره را تشکیل چنین کمیته ای می دانند)  اما موضوعی که لازم است بدان اشاره گردد نحوه انتخاب اعضا بخش خصوصی این شورا است و اینکه اشخاصی نباشند که صرفا به دلیل وابستگی به ارگانهای حکومتی و یا سازمانهای دولتی منتخب شوند . این افراد باید انسانهای آگاه ، مستقل ، آزاد و شجاعی باشند تا بتوانند فارغ از مناسبات سیاسی به ارائه نظر پرداخته و اعضا چالش برانگیزی برای کمیته باشند . مسلما همنوایی صرف اعضا و سیاست زدگی نباید سبب شود تا ازبیان واقعیات هر چند تلخ اعضا طفره رفته و از مناسبات دست یافته به دنبال رفع و رجوی مشکلات بنگاه و یا بخش خود باشند . ازسوی دیگر اعضا دولتی این شورا نیز نبایستی جمع نمایندگان بخش خصوصی را به عنوان اشخاصی که نیاز نیست به دلایل مختلف در جریان مسائل باشند تلقی نمایند . شفاف سازی موضوعی است که بایستی در کنار اعتماد متقابل بدان پرداخته شود .

بحث های اقتصادی چرا بعضا سیاست زده است

نمی دانم چگونه به ارائه این مطلب بپردازم گاهی اوقات دراینترنت و یا مطبوعات آدمی به مسائلی برخورد می کند که به واقع کارشناسی نیست و بیشتر باری به هر جهت انجام کار است .

پیر بوردو (از اندیشمندان فرانسوی) نوشتاری با این مضمون دارد "سیاستمداران نیاز دارند به مانند دانشمندان عمل کنند و وارد بحث های علمی بشوند که مبتنی بر قرائن و شواهد متقن است ، متاسفانه اکثرا عکس این روی می دهد و نه تنها خود به این مهم نمی پردازند بلکه کارشناسان را نیز به سویی سوق می دهند که در ارائه توصیه های سیاست گذاری ، سیاست زده می شوند" اما چرا این مسئله روی می دهد؟

مدتها قبل داشتم کتابی تاریخی را مطالعه می کردم که به موضوع جالبی برخورد نمودم ،در یونان قدیم رسم برآن بوده است که تنها کسانی حق داشتند در انتخابات و رای دادن شرکت نمایند که مالکیت بر قطعه زمینی می داشتند. (این موضوع تا همین ۵۰سال اخیر نیز گویا در تعدادی از کشورهای توسعه یافته امروز صحت داشت) ابتدا با خود گفتم ، خوب ،چون هر رای گیریی امکان دارد منافع و مضاری برای این دسته اعمال کند پس تنها این افراد بایستی در رای دادن صاحب حق باشند(البته اگر چه عادلانه نیست ولی به نظر می رسد منطقی باشد) اما مدتی بعد  تحلیل فلسفی جالبی را در این مورد خواندم ، دلیل حق رای آنهاصرفا موضوع مالکیت نبوده بلکه نفس مالکیت و اثر بخشی آن از دیدگاه استقلال فرد مهم بوده است.اعتقاد بر آن بوده است که کسانی باید در انتخابات قدرت و حق رای دادن داشته باشند که به لحاظ پارامترهای مالی از حداقل لازم برخوردار باشند.استقلال مالی به استقلال رای و نهایتا به استقلال فکری منجر می شده است و بدینوسیله استقلال رای تا حدودی تضمین می گردیده .

این موضوع تا آنجا پیش رفت که موافقین مکاتب سوسیالیستی و کمونیستی بر این نظر بودند که هنگامی می توان به آزادی همگی انسانهادست یافت که هر کسی سهمی از مالکیت داشته باشد واین امر امکان پذیر نیست مگر آنکه مالکیت اشتراکی و جمعی  به وجود آید.

آیا این موضوع صحت دارد؟و آیاوابستگی مالی سبب وابستگی فکری می گردد. به چه میزان ؟ودر نهایت برای جلوگیری از این وابستگی چه باید کرد .آیا یکی از دلایل تفکیک قوا این بوده است تا افراد سیاست گذار خود مستقیما در فعالیتهای اجرائی که می تواند احتمالا منافعی مستقیم در رابطه با قوانین برای ایشان داشته بشد در گیر نباشند. و در نهایت چگونه می توان در جامعه احزاب و افکار مختلف و مستقل داشت که وابسته به منافع مالی نباشند و از ارائه مباحث صرفا پی گیر نفی خود نگردند ؟ 

دوستان خواهشمندم نقطه نظرات خود را ارائه نمایید تا در این خصوص با هم تبادل نظر و ارائه طریق کنیم.ممنون از نظراتتان 

بیاییم صورت مسائل را پاک نکنیم ، آنها را حل کنیم

این روزها از گوشه و کنار مطبوعات و گفتارهایی که بین افراد رد و بدل می شود یک موضوع هر روز پررنگ تر می شود ،زور گیریهای خیابانی،سرقت های مسلحانه از طلا فروشی ها و ...و از آن سو می شنویم که می گویند بایستی به اعمال تشدید مجازت بپردازیم و .... من به شخصه یک جامعه شناس و یا روان شناس نیستم که به تشریح دقیق موضوع بپردازم و یا اینکه به قضاوت و تحلیل احکام واقف باشم .تنها اعتقاد دارم که این موضوع لازم و شایسته است تا از این دو دیدگاه به دقت بررسی و کنکاش گردد . لذاسعی می کنم تنهااز زاویه اقتصادی نظرخود را مطرح کنم .

 ما هنگامی که به هر عملی می خواهیم دست بزنیم و یا از آن دوری کنیم، آگاهانه و یاناخودآگاه اقدام به تجزیه و تحلیل منافع و مضار آن عمل می کنیم.حال سوال این است .چه می شود که  وزنه هزینه - فایده تحلیل این اعمال به سمت بدی سنگین و توجیه پذیرمی شود.در این گیرو دار مبارزه با خود و جامعه چه چیزهایی را افراداز دست می دهند و احتمالا چه به دست می اورند . چرا افراد احساس می کنند در این قمار بزرگ از سویی چیز زیادی برای از دست دادن ندارند و از طرف دیگر به این نتیجه می رسند که  یک چنین اعمالی یگانه راه فائق شدن به مشکلات و یا دسترسی به منابع مالی است .چرا ارزش زندگی این مقدار برای یک عده نازل است و چرا دست یابی به متوسط های یک زندگی این میزان برای مامشکل ساز شده است؟چرا ارزش کار و زحمت و به قولی یک لقمه نان حلال در آوردن دیگر چندان ارزش اجتماعی تلقی نمی شود ؟ و چرا زندگی بسیاری از افراد در جامعه بازگوی رنج و تلاش و کوشش آنها نیست؟ و چرا یک عده به این نتیجه رسیده اند که با زحمت و تلاش نمی توان به جایی رسید؟و دیگران حق آنها را خورده اند و برای خود سهمی در حقوق دیگران قائلند؟

 ما و جامعه ما در بوجود آمدن چنین شرایطی تا به کجا مقصریم و چه سهمی از این ناهنجاری را تقبل کرده ایم و در نهایت چگونه می توانیم به حل مسئله بپردازیم؟فراموش نکنیم،اعدام و زندان و گمارندن نیروهای انتظامی بر سر در هر کوچه و خیابان پاک کردن صورت مسئله است و به حل مسئله منجر نخواهد شد .

بیاییم نگاه دوباره ای به باورهایمان داشته باشیم

پریروز در خبرها متوجه شدم که د ریکی از خیابانهای تهران دو نفر با هم درگیر شده اند ویک نفر جان خود را از دست داد است و در این میان مردم تنها نظاره گر بوده اند و بس! 

فکر می کنم بسیاری از شما دوستان داستان قورباغه داغ را شنیده باشید .می گویند اگر قورباغه ای را در آب داغ بیندازید فورا عکس العمل نشان داده و بیرون می پرد اما اگر همین قورباغه را در ظرف آب گذاشته و بتدریج آب را گرم کنید قورباغه هیچ عکس العملی نشان نمی دهد به تدریج دمای بدن خود را ناخواسته با گرم شدن آب افزایش می دهد وبه واقع به آرامی و در یک وضعیت توام با خلسه و از خود بی خبر شدن تدریجی به سوی مرگ می رود . گاهی وقات به نظر می رسد ما انسانها نیز درگیر چنین معضلی هستیم .با باورها و گفتارهای اشتباه دمساز می شویم و چشم خود را بر بسیاری از حوادث و واقعیتهای پیرامونمان می بندیم و آنها را به هیچ می انگاریم ،اعتقاد داریم مشکلات و مسائل ما فراتر از این چیزهاست و آنهادر ما و برجامعه ما تاثیری ندارد و لازم نیست در مقابل آنهاواکنشی نشان دهیم و حرفی به میان آوریم . این همان مرحله اول وارد شدن فرد و جامعه به مرحله خلسه است و مرگ تدریجی .

در این شرایط تنها تلاشمان این است که باورها را (اگر چه باتفکر ما همراه نباشد)با خودمان دمساز نماییم و دیده را ندیده بپنداریم و یا اینکه باری به هر جهت آنها رافراموش کنیم ، این نیز بگذرد. نه موضوع به همین جا خاتمه نمی یابدماحساسیت و باور خودمان رانسبت به موضوع ازدست داده ایم و روحمان مجروح گردیده است. اعتقاد و باور اشتباه اکنون بخشی از ما شده است و دیگر نمی توان در مقابل آن به راحتی موضع گیری کرد وبه واکنش سریع در برابر آن پرداخت .آری بسیاری از مشکلات و معضلات ما و جامعه ما اینگونه آغاز شداز بی تفاوتی ما ،از خلسه توام با لذت ما و از به خود نامدن ما و در نهایت از باری به هر جهت تلقی کردن ما.و امروز چگونه می توان با امثال چنین طرزتفکر و باورهایی مقابله کرد. بزرگترین مشکل آنجاست که زمان از دست رفته است و بسیاری از ما خود جزئی از این مشکل و باور اشتباه شده ایم و بعضا نا خواسته وندانسته دلبسته و ابسته آن.و چه قدر مشکل افزون تر می گردد وقتی بخواهی جامعه ای را به خود واقف کنی که حرف نه این است که بود و حدیث نفس انسان چیز دیگری است وحقیقت نه آن است که مقبول جمع افتاده است.  

شیرهم شیر بود گرچه به زنجیربود

دیروز جای شما خالی رفته بودیم وکیل اباد(مشهد) از آن طرف گفتم پسرم را ببرم باغ وحش حیوانات، و به خصوص شیر را ببیند (پسرم شیر را تو کارتون ماداگاسکار دیده بود ) گفتم ببین این الکس است ، گیر داده بود که الا و باللا بره داخل و دستی به سر و گوشش بکشه می گفت ازیتش نمی کنم!سوال کرد چرا تو قفسه و آزادش نمی کنندبیاد با بچه ها بازی کنه!؟مونده بودم چه جوابی به سوالاش بدم . یک بنده خدایی از اونطرف شنیدم گفت بیچاره شیره!؟ یک نگاهی به اون آدمه و مجددا به شیر انداختم دیدم نه عظمت قابل ندیدن و به زنجیر کشیدن نیست .شکوه و بزرگی و صلابت چیزی نیست که بشه نادیده اش گرفت و به راحتی از کنارش گذشت،حتی از پشت میله ها نیز خودشو نشون می ده  و مایی که این طرف میله ها هستیم و اونو نظاره می کنیم حتی از این پشت ازش می ترسیم و در عین حال تحسینش می کنیم .یکدفعه خمیازه کشیدو همه از ترس نیم قدم رفتن عقب ،همه خنده شان گرفته بود . راحت و با جبروت نشسته بودو همه را به هیچ گرفته بود،آرامشش بیانگرنهایت قدرتش بود و قدرتش از آرامش و اعتماد به نفس بالای اون حکایت داشت،گویا بقیه زنگ تفریح اون شده بودند!؟

این جا هست که قدرت ذاتی و واقعی خودشو در مقابل سرو صداهای پوشالی کفتارمانند نشون میده و باعث می شه از پشت میله ها هم سزاور احترام باشه، با خودم گفتم الحق که برازنده نام سلطانی، و بی خود نیست که گفتندشیر همان شیر است گرچه به زنجیر است .

ای کاش می شد جهان را به کودکان می سپردیم

رسیدن به هدف به چه قیمتی؟و با چه دستاویزی؟

دیشب درخبرها مطلع شدم که چندین بمب گذاری در عراق زندگی انسانهای بی شماری را از بین برده است . اصلا دلم نمی خواست به چنین مواردی بپردازم و در وبلاگ چنین عکس هایی را درج نمایم بنابراین پیشاپیش از تمامی دوستان و بازدید کنندگان پوزش می طلبم . ولی وقتی چشم آدمی به نگاههای معصومانه کودکانی چنین گره می خورد، دیگر چه جای تامل چه جای سکوت ، آخر برای دست یافتن به هدف چرا بایستی به چنین قربانیانی دست یازید؟ در کدام مکتب و آیین رسیدن به هدف به توسط هر وسیله ای و به هر طریقی توجیه پذیر شده است؟ کدام پیامبر آسمانی چنین دستوری را صادر نموده است؟ روی سخنم صرفا با اسلامگرایان افراطی و یاسایر افراد از  مکتبهای متفاوت و بعضا متضاد شرقی و غربی ، و سازمانها و ارگانهای مختلف و بی شمار جهان نیست روی سخنم با تو است ای کسی که خود را انسان می پنداری ،چه کسی و به استناد کدامین تفسیر از انسان و ایمان به ما گفته که راه ما درست و به حق است و سایرین باطلند؟ این اشراف و اذهان به حقیقت مطلق و این تفسیرجدایی حق و باطل را چه کسی به ما آموخته و ما از مکتب کدامین به ظاهر معلمی درس عشق به انسان و ایمان و حق و حقیقت را آموخته ایم ؟وچرا نبایستی برای رسیدن به اهداف خوب از ابزارهای خوب استفاده کرد؟آیا امثال گاندی به اهداف خود نرسیده اند؟ آیا پیامبران آلهی با توسل به زور آیین خود را جهان شمول نمودند ؟خداوند به پیامبر می فرماید هر آیینه اگر تو خوشرو نبودی مردمان به دورت جمع نمی شدند. ما چه درسهای گرفته ایم و نهایتادر این میان چرا علما یک صدا در مقابل چنین فجایعی موضع گیری نمی کنند ؟سکوت تا به کی و به چه قیمتی ؟

بیاییم به زیبایی ها عمق بیشتری بدهیم

دیروز با یکی از دوستان مشغول صحبت بودم شکایت داشت از اینترنت!؟ گفتم جریان چیه ؟گفت ،یک موضوعی را که جستجو می کنی اولا هزارتا وب سایت و وبلاگ میآید که همگی معترفا به موضوع پرداخته اند ،وارد هر کدوم که می شی ،البته با هزار تا سلام و صلوات و با این وضعیت خراب سرعت اینترنت تا بیاید بالا نصف عمرت بر باد فنا رفته ،تازه می بینی فقط یک عنوان است و بعضا یک تکرار خبری.هیچی دستگیرت نمی شه و ناچاری کارو از اول دنبال کنی .

خیلی ازاین وب سایتها و وب لاگ ها هم که شده خانقاه آدمهای عاشق ، حالا این عشق یا عشق به کپی رایت و اسم در کردن و عنوان و خود شیرینیی هست، یا حکایت فرهاد و شیرین و لیلی و مجنون .بعضی هاشونم مال ادارات دولتی هست که کارمنداشون رجوع می کنن تا ببینند تعاونی چی میده و یا فیش حقوقیشان را بگیرند،تعدادی ازانهاهم که یکسری گزارشات آماری یا تحلیلی گذاشتند ، اولا قدیمی هست و دوما نه می شه به آمارشون استناد کردو نه به تحلیل هاشون .خلاصه شلم شوربایی است که نگو و نپرس . بعضی ها هم که فقط دنبال این هستند تا همدیگر را کامنت کنن تا لااقل اینجوری شاید آمار بازدیدکننده هاشان زیاد شه .از اون طرف یکعده هم برای هم دیگه قربون صدقه می رن و کامنت می زارن که بابا تو دیگه کی بودی و خیلی نازی و  ای عاشق سوخته و ....

خلاصه با این وضعیت به نظر نمی رسه به جایی برسیم .می گم بابا زیاد تند نرو نمی شه که همش از آدمها بخواییم جدی باشند و دنبال مقالات علمی و ادبی.آخه گاهی اوقات یک شعرو یک تصویر ساده هزار تا حرف نگفته داره ،و پر بارتر از هزاران کلام و مقاله علمی ادبی است .

می گه این درست، ولی فکرنمی کنی لازم است یک کم حرف جدی، هم تو این جور جاها داشته باشیم،نمی گم آدماهمه برن دنبال تحقیق و تفحص لااقل می تونن یکم دقیقترآدمها و دنیای اطرفشان را ببینند و اونو بنویسند . حداقل اگر این کار را نمی تونند انجام بدن ،تو نظراتی که می گذارن پخته تر و دقیقتر باشند ،با قربون صدقه هم رفتن که به جایی نمی رسیم .می گم بابا آخه ،عشق و دوستی است که به آدما انگیزه و اشتیاق می ده و اونها را میاره پشت اینترنت.می گه باشه قربون صدقه هم برن ،ولی تو این میون یک چیزی هم به همدیگه یاد بدن، جای دوری نمی ره.

دوستی نسیه( طنز از عبید زاکانی)

 هارون به بهلول گفت: دوست‌ترین مردمان نزد تو كیست؟ گفت: آن كه شكمم را سیر سازد. گفت: من سیر می‌سازم، پس مرا دوست خواهی داشت یا نه، گفت: دوستی نسیه نمی‌شود.

مضار با جمع بودن و یادگیری جمعی

 روز گذشته با ذکر حکایتی ،از منافع بودن در جمع و یادگیری جمعی گفتیم امروز می خواهیم روی دیگر این موضوع را تحلیل کنیم . شاید به این نکته زیاد برخورد کرده ایم که انسان موجودی اجتماعی است و برای رسیدن به پاره ای نیازها به سمت اجتماعی شدن سوق یافت و مسلما در این اجتماعی شدن بعضی چیزها را نیز از دست داد. از جمله آزادی قدیم را نداشت و ملزم بود به قواعد ومناسبات اجتماعی حتی اگر مطابق میل او نیست تن دهد.

مضاراین موضوع وقتی شدت گرفت که انسان شیفته بودن با جمع شد و احساس کرد که از همراه شدن با جمع، قدرت، اعتبار و اهمیت کسب  می نماید ، اشتباه نکنید منظورم در جمع بودن نیست ،هضم شدن با جمع و ازدست دادن استقلال فکری فردیست .بتدریج انسان موجودی اجتماعی شد و فرهنگ،اعتقادات و رفتارهای اجتماعی بخشی از ساختار او شد .بخشی که به سادگی امکان تغییر نداشت چرا که لازمه یک چنین تغییری ،تغییر کل جمع بود .حقیقت آن چیزی شد که توده ها پذیرفته بودند. اگر چه گاهی اوقات این به ظاهر حقیقت خرافات و یا دورغی پوشالی بیش نبود. بدین سان شعار خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو بر سر زبانها افتاد،زیبا شدو عمومیت یافت. 

جالب آن جا بود که برای مصون ماندن این به ظاهر حقیقت توافقی، قوانینی نیزوضع شد که مخالفین و بدعت گذاران را به شدت تنبیه می کرد .و مسئله وقتی بدتر شد که حکومت کنندگان قانون گذار با تدوین این فرمول که قانون فرمان می دهد و به گفتگو نمی پردازد و با اطمینان از اینکه تجسم اراده ی مردمانند، بی هیچ ناراحتی وجدانی ، مخالفین در مقابل خود (در واقع منافع خود)را گردنکشانی سزاوار خرد شدن دانستند.بدین سان تغییر و تحولات اجتماعی به شدت وابسته به بدنه و شرایطی سخت و نفوذ ناپذیر گردید و انقلابات اجتماعی تنها عنصر تغییرات اصولی شد. چشم تاریخ پر از چنین شواهدی است که چگونه قرون وسطی بیش از هزار سال به طول انجامید و چه ساده جنگهای جهانی جان میلیونها انسان رابه بازی گرفت،و خرافات بی ارزش سدی بر هر گونه تفکر علمی شد .

امادر مقابل این مسئله جامعه شناسان و محققین چه راهکاری را بکار بستند!؟

موضوعی است که درمشق بعدی بدان خواهیم پرداخت.( خواهشمندم در صورت تمایل نقطه نظرات خود را ارسال نمایید)

طنز از عبید زاکانی(گوشت را آزاد کن)

گوشت را آزاد كن

 از بزرگان عصر، یكی با غلام خود گفت كه از مال خود، پاره‌ای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتی زعفرانی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: این گوشت بفروش و مقداری روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. گفت: ای خواجه، تو را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خیری در خاطر مبارك می‌گذرد، به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد كن!

شعر وصل از احمد شاملو

نه!

هرگز شب را باور نکردم /  چرا که

در فراسوی دهلیزش /به امید دریچه ای

دل بسته بودم

اثرات یاد گیری جمعی

داستانی را که امروز می خواهم برایتان نقل کنم یک تحقیق اجتماعی است از اثرات با هم بودن و یاد گیری . می گویند مدتها قبل در انگلستان دو نوع پرنده بود مانند گنجشک و مثلا سارکه این پرندگان یاد گرفته بودند از خامه روی شیرهایی که کنار خانه ها اول صبح گذاشته می شد تغذیه کنند(در اوائل روکشها برای بطریهای شیر ابداع نشده بود) و بتدریج نسل این پرندگان روی به ازدیاد گذاشت .مدتها بعد روکشها ابداع شد و چندی بعد محققین دریافتند که نوع اول از این پرندگان همچنان نسلشان درحال ازدیاد و گونه دوم در حال کاهش است بررسیها نشان داد که نوع اول یاد گرفته اند که چگونه با نوک خود صفحه آلومینیومی روکش شیر را سوراخ و همچنان از خامه تغذیه کنند و گروه دوم نتوانسته اند . اما چرا اینگونه شده بود ؟

تحقیقات بیشتر نشان دادکه گونه اول یک خصلت با هم بودن دارند و گونه دوم تهاجمی هستند بدینصورت که وقتی یکی از همنوعانشان نزدیک می شود او را می تارانند لذا در گروه اول وقتی یک نفر از آنها اتفاقا توانسته روش سوراخ کردن درب بطری را انجام دهد دیگران در کنار او بوده اند و یاد گرفته اند و این یاد گیری به سایر اعضا گسترش یافته ولی در گروه دوم این عمل گسترش اتفاق نیفتاده و در نهایت نسل آنها رو به کاهش نهاده است .ما جزء کدام گروه هستیم

بودن یا نبودن ،من میاندیشم پس هستم


ما در زندگی با جملات زیادی برخورد کرده ایم که به نظر می رسد علی رغم اینکه سهم عمده ای در تحول جهان داشته است در ما وجامعه ماچندان تاثیری برنیانگیخته، ازجمله می توان به این عبارات اشاره داشت:

"بودن يانبودن مسئله اين است( To be or not to be.that is the question )از شکسپیر" و یااین جمله" من می اندیشم ، پس هستم از فیلسوف قرن شانزدهم رنه دکارت "

ممنون خواهم شد چنانچه دوستان نقطه نظر خود را در این خصوص اعلام نمایند تا با هم بتوانیم در این موردبحث کنیم.

ما همگی خواستار تجربه جهانیم

چند روزی است که دارم سعی می کنم بازگشتی به نوشتارها و گفتارهای قدیم که آنها را زیاد شنیده ایم ولی شایددرک روشنی از آنها نداشته ایم بیاندازم حقیقت این است که در هر زمان ظرف ذهنیمان از مسائل خاص آن زمان کوچکتر است و به همین دلیل بعضا نمی توانیم به راحتی ازپس مشکلات امروز خود و جامعه مان بر آییم ولی هنگامی که نگاهی به گذشته و مشکلات دیروز خود می اندازیم به نظرمان خیلی ساده و حتی بچگانه میایند  گویا در هر زمان مسائل جلوتر از ما در حال حرکت هستند،و آگاهی ما فقط به درد مسائل گذشته می خورد .موضوع وقتی پیچیده تر می شود که می فهمیم برای مشکلاتمان پاسخهایی بوده و هست، به عبارتی ،افراد و جوامع دیگر نیز در پارهای از موارد به مشکلات و مسائل ما رسیده اند و راه کارهایشان را مکتوب کرده اند ولی مابدون تامل در این مسئله فقط خواهان آن هستیم تا تجربیات دیگران را دوباره بیازمائیم و یا حتی آنها را نادیده بیانگاریم .

در حالی که آنچه را واقعانیاز داشتیم تفکر وتعمل برمسیر حرکت یافته های دیگران وتعیین اینکه آیااین مسیر با روش علمی،و شرایط زمانی و مکانی ما و جامعه مان هم خوانی داردیا نه و نهایتاتعیین مسیر خاص خود بوده است .

در این میان لازم است چند نکته را به یاد داشته باشیم از مراجع دانش غلط و بی ارزش دوری کنیم و نگذارم رسم وعادت و پیش داوری عمومی و حتی جهانی صرفا مبنایی برای نتیجه گیری ما باشد،باید در جمع باشیم ولی اجازه ندهیم که تفکرو استنباط جمعی سدی بر تفکر فردی و تصمیم گیری ماباشد،حقیقت لزوما آنچیزی نیست که جمع می پذیرندو بدان اعتقاد دارند و سرانجام اینکه مغرور به دانش خود نباشیم . گویندبه ادیسون ایراد گرفتند که ارزش این هزاران آزمایشی که انجام دادی وفقط چند تا آنها جواب داد در چه بود . در پاسخ گفت تا دیگران انجام ندهند و وقت خود راتلف نکنند.

باورهاي محدودكننده گذشته

فيل‌بانان تنها با درك يك نكته و به شيوه‌اي بسيار ساده، فيل‌هاي عظيم‌الجثه را كنترل مي‌كنند. وقتي فيل هنوز بچه فيل است، يك پايش را با طناب محكمي به تنة درختي مي‌بندند. بچه فيل، هرچه تقلا مي‌كند، نمي‌تواند خودش را آزاد كند. اندك اندك بچه فيل با اين تصور عادت مي‌كند كه تنة درخت از او نيرومند‌تر است.
هنگامي كه بچه فيل بزرگ مي‌شود و قدرت شگرفي مي‌يابد، تنها كافي است ريسماني نازك به دور پاي فيل گره زده شود و به يك نهال كوچك بسته شود. جالب اينكه فيل هيچ تلاشي براي آزاد كردن خودش نمي‌كند.
همچون فيل‌ها، پاهاي ما نيز اغلب اسير باورهاي شكننده‌اند، اما از آنجا كه در گذشته به قدرت تنة درخت عادت كرده‌ايم، شهامت مبارزه را نداريم.
بي‌آن كه بدانيم كه تنها يك عمل متهورانه ساده براي دست يافتن ما به موفقيت كافي است

افسانه سیب نیوتن

در میان بزرگان دانش به ندرت می توان به کسانی برخورد که از نظر کار و فعالیت ، با نیوتن قابل مقایسه باشند . عظمت نیوتن را از این جا هم می توان درک کرد که چنان شیوه منطقی و درستی را در تفکر پایه گذاشت که تا به امروز هم در مدارس و دانشگاهها مورد استفاده است . در این میان به نظر می رسد که باید شبهه ای را از ذهن خوانندهگان دور کرد: بسیار شایع است که می گویندچون سیبی از درخت جدا شد و پیش پای نیوتن افتاد، او توانست قانون جاذبه را کشف کند . این ، یک افسانه و در واقع تلاشی برای تحقیر تفکر وبه عبارتی ،حذف صورت مسئله به جای حل آن است.

آیا به واقع تصادفی مانند افتادن سیب از درخت ، می تواند نقشی تاریخی و قانون سازداشته باشد؟ به اعتقاد گوس ،ریاضی دان آلمانی ،داستان سیب بی اندازه ساده است .فرض کنیم این سیب از درخت افتاده باشد،یا برعکس، بر همان درخت مانده باشد چگونه ممکن است باور کرد پیدایش یک کشف مهم با چنین تصادفهایی صورت بگیرد یا انجام نشود ؟ اگر هم این افسانه ریشه در واقعیت داشته باشد ، باید چیزی شبیه به این باشد که شخص مزاحمی پیش نیوتن امده و از او خواسته است تا راز کشف خود را برای او بازگو کند ولی نیوتن که نادانی را روبروی خود می بیند ، برای نجات از دست او ، به سیبی که جلوی پای او بوده اشاره می کند طرف هم که نادان است قانع می شود و می رود.

برنارد کوهن دراین باره می گوید " چنین کشفی تنهابا جرقه ای که ناشی از نبوغ یک فرد باشد حاصل نشده است .این کشف محصول نهایی رشته ای دراز از تمرینها، حل مسائل و جمع بندی آنهاست.این کشف حاصل استدلالهای استقرایی نبوده ، بلکه نتیجه ای از استدلال قیاس منطقی و ایجاد دگرگونی در تصویرها و تصورهای موجود بوده است ".

انسان ساده اندیش، ناشکیبا، به جای اینکه راه دشوارتحقیق را در پیشامدهای تاریخی وعلمی در پیش گیرد ، به دنبال محملی می گرددتا به صورت تمثیلی خود را از شر کار پر دردسر کوشش و پژوهش آزاد کند .این جاست که تمثیل جای تحقیق را می گیردو به پیش آمدهای گذرا نقش درجه اول و تعیین کننده داده می شود . ساده اندیشی است که گمان کنیم نظریه علمی یکباره بدون هیچ سابقه تاریخی و بدون ارتباط با نیازهای علمی و عملی، از ذهن کسی عبور کندبه قول انیشتن" کوششهایی که برای دست یافتن به الفبای طبیعت انجام شده است ، به اندازه تمامی بشر قدمت دارد"

طنز بهشت و جهنم ایرانیها

این مطلب را دوستم برایم ایمیل کرده بود دیدم بد نیست کنار مطالب جدی یکم طنز هم داشته باشیم با تشکر از ایشان

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش آديداس پاشون ميکنن. هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' نميرن! اون بوق و کرنای اصرافيل هم گم شده... يکی ازش  قرض گرفت و رفت ديگه  خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن. چند تاشون کوپون جعلی بهشت درست کردن و به ساکنين بخت برگشته جهنم ميفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت ميکنن.

 هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابی ايرانيها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ايرونی به حوری ها بند کردن که الا و بلا بياييد دماغتونو عمل کنيم.

  خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. برو يک زنگی به شيطون بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!

  جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيام گير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بخش ايرانيان بفرماييد؟جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟ شيطان آهی ميکشه و ميگه:  نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم.

شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن!

تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!

 جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...

 يک عده شون بازار سياه مواد سوختی بخصوص بنزين براه انداختن.

چند تا پزشک ايرونی در جهنم بيمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه.

چندتاشون دفتر ويزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر ميکنن. بليت جعلی يکطرفه بهشت هم ميفروشن.

يک سری شون وکيل شدن و تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجديد نظر بدن.

 چند تاشون که روی زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه.

هرروز هزاران ايرونی زنگ ميزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی جهنم رو ميخوان

الان مراجعه داشتم ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه اپوزيسيون بيرون بديم.

  ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و يخچال ميفروشن... برم يه چماقی بچرخونم

انسان محکوم به آزادی است

مدتی قبل این نوشته راکه متعلق به ژان پل سارتر است پشت یک کامیون دیدم و با خودم فکر کردم ،انسان موجود عجیبی است علی رغم اینکه با تمام وجود اسما خواستار آزادی است اما رسما به آن تن نمی دهد و از آن فراری است و به قول جورج اورل در کتاب ۱۹۸۴،بردگی آزادی است .

آری دوستان درست شنیدید آسایشی که در بردگی نهفته است در آزادی وجود ندارد میگویید نه پس چرا همه ما دوست داریم حرفهای دیگران را بدون تامل تکرار کنیم و رنجی بابت بدست آوردن مطالب نو نبریم ؟،  چرا همه ما آرزومند داشتن کاری هستیم که دیگران به ما ارجاع دهند و خود شروع کننده حرکتی نو نباشیم؟ چرا پیدا کردن یک آدرس جدید همواره برایمان خسته کننده است ؟شاید این مسئله برای همه ما پیش آمد است که تا به فصولی از یک کتاب می رسیم که نمی توانیم آنرا بفهمیم از آن قسمت گذشته ایم .

ببینید، آزادی یعنی حق انتخاب و این برای اکثریت ما انسانهایعنی دردسر و کار اضافه .ما همیشه دوست داریم بقیه به جای ما حرف بزنند انتخاب با اونا باشه و حداکثر اینکه ما تایید کنیم .سپردن تصمیم و فکر به عهده دیگران ،یعنی آسایش و راحتی بیشترما. بنابراین بپذیریم که بیشتر ما به دنبال این سبک از زندگی هستیم .ما دوستدار بندگی هستیم اگرچه زبانن از آن دوری می کنیم.  

نه آزادی بر خلاف عنوان ساده آن یک شانه خاکی کردن از زیر بار مسئولیت نیست، یک بی خیالی مطلق و یک هرج و مرج طلبی نیست .یک اختیارو یک اراده است و بالاتر از آن یک عشق ،حرکت و مسئولیت است ،و انسان به همان دلیل که برای زندگی مجبور است عاشق باشد برای انسان بودن و شایسته انسان خطاب شدن هم لازم است آزاد باشد از اینروست که اگر می خواهد انسان به معنای راستین آن باشد محکوم به آزادی است

 

نکته ها و یادمانها

به جای پرداختن به تدوین برنامه استراتژیک ، به تفکر و ایده های استراتژیک روی اورید

وظیفه دولتها سکان داری است نه پارو زدن

اگر همه چیز مهم باشد ، پس بدان که هیچ چیز مهم نیست.

فرهنگ یکی از عوامل تحول نیست ،بلکه تنها عامل تحول است

مسیر ناهموار تحول باید توسط خود مدیر پیموده شود .تحول مقوله ای نیست که مدیر فرمان دهد و دیگران اجرانمایند

نقش مدیر این است که درون فرد نفوذ کند و هوشمندی بی همتای او را کشف کند و به عملکرد تبدیل نماید

نگرش ، بهترین دوست و بدترین دشمن ما است.

زندگی ارزشمند تر از آن است که فقط به امید فرا رسیدن دوران بازنشستگی کار کنیم